چاهی که یادگارِ آخرین وداع شد
به گزارش نوید شاهد آذربایجان شرقی، شهید محمد زحمتکار شندی یکم شهریور ۱۳۴۳، در شهر شندآباد از توابع شهرستان شبستر به دنیا آمد. پدرش عباسعلی کشاورز بود و مادرش خدیجه نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. سی و یکم خرداد ۱۳۶۴، در سومار، توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید. مزار وی در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.

بسم رب الشهداء
سالها از آن حماسههای عظیم در دوران دفاع مقدس میگذرد؛ اما آن رشادتها و ایثارگریها، هرگز از ذهن کسانی که طعم آن روزها را چشیدهاند، پاک نخواهد شد. مخصوصاً آن لحظاتِ اعزام که رزمندگان با خلوص نیت، تنها شهادت را در ذهن داشتند و جز درخواست عفو، حلالیت و دعا برای امام راحل، سخنی بر لب نمیآوردند. آیا تاریخ میتواند چنین روزهایی را به فراموشی بسپارد؟ گویی تاریخ نیز در برابر ثبتِ آن وقایع، سرِ تعظیم فرود آورده است.
شهید محمد زحمتکار، فرزندِ خانوادهای بسیار زحمتکش بود. او که از کودکی با شغل سختِ «چاهکنی» بزرگ شده بود، در میان مردم جایگاه ویژهای داشت؛ چنان صبور و با تقوا بود که وقتی خبر شهادتش رسید، بازارِ شندآباد به احترامِ مظلومیت، صداقت و شجاعتش یک روز تعطیل شد.
خاطرم هست در آخرین مرخصیاش، او را به ندرت در خانه میدیدیم. هر بار که میآمد، به جای استراحت، راهیِ کار و کمک به دیگران میشد. آن بار اما، چند روز زودتر به مرخصی آمده بود. وقتی پرسیدم: «محمد، چه شد که اینبار زودتر آمدی؟»، لبخند زد و گفت: «فرمانده به خاطر سنگرسازی و تبحرم در چاهکنی، ۵ روز مرخصی تشویقی داده است.»
یک روز مانده به پایان مرخصیاش، پدرم دید که محمد با همان لباسِ رزم، به ته چاه رفته و مشغول کار است. پدر، ناراحت و دلسوزانه گفت: «بس است دیگر، بیا بالا! مابقیاش را خودم انجام میدهم.» محمد اما نپذیرفت و تا عصر، کار را تمام کرد. وقتی از چاه بیرون آمد، به پدر گفت: «پدر جان، من این چاه را به عنوان یادگار برایتان کندم؛ شاید بعد از این، دیگر فرصتِ چاه کندن نداشته باشم.» حرفش بندِ دلِ پدر و مادر را پاره کرد. آنها که داغِ فرزندِ معلولشان را دیده بودند، طاقت شنیدن این سخن را نداشتند.
محمد بعد از خداحافظی با همه، عازم منطقه شد. چند روز بعد، شرایطِ منطقه بهشدت بحرانی شد؛ حجم آتش دشمن آنقدر سنگین بود که احتمال زنده ماندنِ کسی بسیار کم بود. حتی یکی از همرزمانش به او پیشنهاد داد: «بیا تسلیم شویم و اسیر شویم.» محمد که از این پیشنهادِ حقیرانه برآشفته بود، فریاد زد: «تو وطنفروشی! برو هر غلطی که میخواهی بکن، اما من تا آخرین نفس و تا آخرین تیرم مقاومت میکنم. تسلیم در قاموس من جایی ندارد.»
آن همرزم که صلابت و ایمانِ محمد را دید، به دامن او افتاد و طلب حلالیت کرد. محمدِ عزیز اما استوار ایستاد و بر سرِ اعتقادش ماند. سرانجام در میان همان آتشِ سنگین، بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید و همان همرزم که در کنارش بود، مجروح شد.
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.
انتهای پیام/