چهار ماه عاشقی، یک عمر افتخار
به گزارش نوید شاهد بوشهر؛ چهار ماه از رفتنشان زیر یک سقف میگذشت، چهار ماهی که برای خیلیها شاید فقط عدد باشد، اما برای مبینا بازاد تمام دنیا بود. دنیایی که با آشنایی در هیئت حضرت فاطمه زهرا (س) آغاز شد، با صداقت یک خواستگاری ساده شکل گرفت، با تلاشهای بیوقفه یک مرد رسانهای جان گرفت و در یک شنبه اسفندماه، با خبر اصابت به پادگان شهید چمران جم، ناگهان وارد فصل دیگری شد، فصلی که نامش شهادت بود.
این روایت، صدای همان چهار ماه است، صدای دختری که هم همسر بود، هم رفیق، هم همدل و حالا راوی زندگی مردی شده که به گفته خودش «در راه اسلام و میهن و ولایت، جانش را فدا کرد.»

آشنایی در سایه نام حضرت زهرا (س)مبینا بازاد همسر شهید مهدی بازاد، اهل سیراف استان بوشهر میگوید: اگر بخواهم از اول شروع کنم، باید برگردم به هیئت. به همان شبهایی که دو نفر، بیآنکه بدانند قرار است روزی همسفر شوند، کنار هم در مجلس حضرت فاطمه زهرا سلاماللهعلیها مینشستند.
او ادامه میدهد: ما هر دو بچه هیئتی بودیم. آشناییمان نه در دانشگاه بود، نه در محل کار، نه در فضای مجازی، در هیئت بود. در مجلسی که اسم حضرت زهرا (س) برده میشد، روضه خوانده میشد، اشک ریخته میشد. من همیشه حس میکنم زندگی ما از همانجا برکت گرفت. انگار آن پیوند، فقط یک انتخاب انسانی نبود، یک تقدیر بود.
او از ازدواج سادهشان اینطور میگوید: یک سال عقد بودیم، همان یک سالی که فرصت شناخت بیشتر شد، فرصت ساختن رؤیاهای مشترک شد. بعد از آن، چهار ماه رفتیم زیر یک سقف. چهار ماه زندگی مشترک. چهار ماهی که هنوز ظرفها نو بود، هنوز گوشههای خانه بوی تازگی میداد، هنوز خیلی از وسایل را با هم انتخاب میکردیم و دربارهشان ذوق میکردیم.چهار ماه برای عاشق شدن کم نیست. برای عادت کردن به صدای نفسهای همسر، به قدمهایش در خانه، به شوخیهایش، به خستگیهایش کافی است.
خواستگاریکه با صداقت شروع شد
همسر شهید بازاد تعریف میکند: یکی از خاطراتی که هیچوقت از ذهنم پاک نمیشود، روز خواستگاری است. مهدی همانجا، بیهیچ تعارف و بزرگنمایی گفت: «خانم بازاد، من ۳۰۰ تومن پول داخل کارتم دارم. میتونی با همچین آدمی ازدواج کنی یا نه؟»
همسر شهید بازاد که گویی خاطرات از جلوی چشمش رد میشوند، کمی مکث میکند و ادامه میدهد: شاید برای بعضیها این جمله عجیب باشد. اما برای من، این جمله نشانه صداقت بود. او میتوانست مثل خیلیها ظاهر را پررنگ کند، میتوانست وعدههای بزرگ بدهد، اما خودش را همانطور که بود نشان داد. ساده، بیپیرایه، صادق.من هم همانجا گفتم پول برایم ملاک نیست. برای من مهم این است که مرد زندگیام اهل کار باشد، ایمان داشته باشد، با خدا باشد. من قرار نبود با عدد داخل کارت ازدواج کنم، قرار بود با یک انسان زندگی کنم. با مردی که قرار است کنارم بایستد، تلاش کند و مسیر زندگیاش روشن باشد و مهدی این را ثابت کرد. در همان یک سال عقد و چهار ماه زندگی مشترک، بارها نشان داد که اهل تلاش است، اهل ساختن است، اهل ایستادن پای مسئولیت است.
مردی که برای کارش میسوخت
مبینا بازاد میگوید: مهدی در حوزه رسانه فعالیت میکرد. کار رسانهای برایش فقط یک شغل نبود، یک دغدغه بود. برای کاری که انجام میداد وقت میگذاشت، انرژی میگذاشت، دل میگذاشت. گاهی شبها تا دیروقت بیدار میماند، حتی شده بود که اصلاً نخوابد.
بارها پیش آمده بود که از خودش میگذشت، از راحتیاش، از استراحتش، حتی از وقت با خانواده بودنش. از پدر و مادرش میگذشت، از من میگذشت، تا کاری را که به آن باور داشت جلو ببرد.
او یکی از ویژگیهای بارز همسر شهیدش را تلاشگر بودن بیان میکند و میگوید: اگر هدفی را انتخاب میکرد، تا آخر میرفت. نیمهکاره رها نمیکرد. من از نزدیک میدیدم که چطور خسته میشود، اما کوتاه نمیآید. چطور ممکن است جسمش خسته باشد، اما دلش نه.همین روحیه بود که بعدها معنای دیگری پیدا کرد، وقتی فهمیدم او فقط در کار و رسانه تلاشگر نبود، در راهی که انتخاب کرده بود هم اهل ایستادن تا آخر بود.
شنبه نهم اسفند، روزی که مسیر عوض شد
همسر شهید بازاد با آرامشی عجیب سکوت میکند و بعد ادامه میدهد: آن روز، شنبه نهم اسفند ۱۴۰۴ بود، من پای سفره حضرتامالبنین سلاماللهعلیها بودم. فضای معنوی خاصی داشت، همان حال و هوایی که آدم دلش نرمتر میشود.داییام گفت میخواهد به شهرستان برود و از من پرسید: «نمیای با من؟»اول گفتم نه. اما یک دفعه، بیدلیل، دلم برگشت. گفتم چرا، میآیم.
همسر شهید با صدایی بلندتر تعربف میکند: در راه، دایی درباره شهادت حرف میزد. درباره حق بودنش. درباره مقامش. حرفهایی که شاید در حالت عادی فقط شنیده میشوند، اما آن روز انگار هر کلمهاش سنگینتر از همیشه بود.در همان مسیر بود که خبر رسید پادگان شهید چمران شهرستان جم، محل کار مهدی، مورد اصابت قرار گرفته است. لحظهای که این خبر را شنیدم، هنوز هیچ کس نگفته بود برای چه کسی چه اتفاقی افتاده. فقط گفته بودند پادگان را زدهاند.من همان لحظه گفتم: «خیره انشاءالله.» با خودم میگفتم بچهها حتماً پناه گرفتهاند، شاید داخل تونل رفتهاند، شاید اتفاقی نیفتاده و حتی در ذهنم گذشت که اگر هم قرار است اتفاقی باشد، شهادت است، اما هنوز ذهنم نمیخواست این احتمال را به زندگی خودم وصل کند.
بیمارستان، جایی که همه چیز روشن شد
همسر شهید بازاد ادامه میدهد: وقتی به بیمارستان رسیدیم، فضا عجیب بود، اولین تصویری که دیدم، زنی بود که چند مرد دورش را گرفته بودند و او با شدت گریه میکرد و شیون میزد. با خودم گفتم این زن چه عزیزی را از دست داده که اینطور میسوزد؟دلم خواست بروم کنارش. گفتم شاید بتوانم آرامش کنم. اما ماشین جلوتر رفت.چند لحظه بعد، جلوی اورژانس، مادرم را دیدم. فقط گفتم: «مامان! اینجا چکار میکنی؟»از ماشین پیاده شدم. کیفم افتاد. خودم هم نزدیک بود بیفتم، دستهایم را گرفتند.اولین چیزی که به ذهنم رسید، پدرم بود. پرسیدم چه اتفاقی برای بابا افتاده؟ گفتند برای بابا اتفاقی نیفتاده، سرم را چرخاندم و پدرم را دیدم. بعد چشمم افتاد به بچههای هیئت. همان لحظه، بدون این که کسی چیزی بگوید، اسم مهدی آمد روی زبانم.
همسر شهید اشک میریزد و ادامه میدهد: گفتم: «برای مهدی اتفاقی افتاده؟»گفتند نه، فقط تیر خورده. فقط ترکش خورده، اما من باور نکردم. گفتم: «به من دروغ نگید. من همه چیز رو میدونم. از قبل همچین اتفاقی رو پیشبینی میکردم.»اصرار داشتم که بروم داخل، او را ببینم، با او حرف بزنم. وقتی رهایم کردند، دویدم سمت اورژانس. چادرم را جمع کرده بودم که بتوانم سریعتر بروم. میدانستند اگر برسم، خودم را داخل میرسانم.داییام از پشت مرا گرفت. کنار جدول نشاند و همانجا گفت: «مهدی شهید شده.»و من فقط گفتم: «میدونستم.»پیشآگاهیهایی که حالا معنایشان را میفهمم
مبینا بازاد میگوید: واقعیت این است که من قبل از آن روز، حال عجیبی داشتم. شبهایی بود که مهدی خواب بود و من بالای سرش گریه میکردم. نه دعوایی بود، نه مشکلی، نه ناراحتیای. ما در خوشحالترین حالت زندگی بودیم. اما من اشک میریختم.گاهی وقتی چشم در چشمش میشدم، بغض میکردم. گاهی تا صبح فقط نگاهش میکردم. انگار دلم میخواست لحظهها را ذخیره کنم. انگار میدانستم قرار نیست این روزها طولانی باشد.
رؤیای علی و زهرا
همسر شهید از رویاهای مشترک با همسر شهیدش اینطور میگوید: ما برای آینده برنامه داشتیم، قرار بود برج دوازدهم برای بارداری اقدام کنیم. حتی برای بچهها لباس خریده بودیم، یک لباس دخترانه، یک لباس پسرانه.اسمها را هم انتخاب کرده بودیم. اگر پسر باشد، علی. اگر دختر باشد، زهرا. این انتخابها برای ما شوخی نبود. برای هر اسم، فکر کرده بودیم. دوست داشتیم بچههایمان اسمهایی داشته باشند که یادآور اهلبیت باشد، که راهشان را پیدا کنند.
او با مکثهای پی در پی در بین صحبتهایش میگوید: آن لباسها حالا برای من فقط پارچه نیستند، خاطرهاند. رؤیای ناتماماند. آیندهای که قرار بود شکل بگیرد و شکل دیگری گرفت.سختی نبودنش و آرامش عاقبت به خیرینبودن مهدی سخت است، خیلی سخت. هنوز هم هست. هنوز هم وقتی به خانه نگاه میکنم، بعضی گوشهها جای خالیاش را فریاد میزنند.اما یک چیز به من آرامش میدهد: اینکه میدانم عاقبت به خیر شد. میدانم در راهی که باور داشت رفت. در راه اسلام، در راه میهن، در راه ولایت.آدم وقتی این را میبیند، سختی را جور دیگری تحمل میکند. از خدا میخواهم شهدا دست ما را بگیرند و برای ما هم دعای عاقبتبهخیری کنند.
پیام من به جوانها
همسر شهید بازاد از بصیرت این روزهای ملت ایران این چنین میگوید: دشمن هیچ وقت خیرخواه یک ملت نیست. نمیشود کسی ادعای کمک داشته باشد و بعد با تیر و تفنگ به یک کشور حمله کند و جوانهایش را بگیرد.من به جوانها میگویم پشت کشورشان بمانند. پشت ایران بمانند. پشت ولایت فقیه بمانند. چون هیچچیز جای وطن خود آدم را نمیگیرد. ایران پاره تن ماست.ما تا زمانی که جان در بدن داریم، باید پشت این نظام، پشت این انقلاب و پشت این کشور بایستیم.