از دعای شهید حاتمی تا شهادت در رکاب امام زمان (عج)؛ قصه عاشقانهای که به آسمان ختم شد
«شهید میلاد ملک» که در پدافند هوایی کشور، بیسروصدا از آسمان ایران محافظت میکرد، سرانجام در منطقۀ فوردو با لباس رزم و دلی پر از عشق به مولای خود به پرواز درآمد؛ حال همسرش از صبری میگوید که در سایۀ یک قول عاشقانه به بلوغ رسید. نوید شاهد سمنان گفتوگویی با «محدثه خوشقلب»، همسر شهید «میلاد ملک» انجام داده است که شما را به مطالعه این روایت خواندنی دعوت میکند.

حاجتی از امام حسین(ع)
میلاد تعریف میکرد که وقتی کربلا بوده آنجا یک خانمی را پیدا میکند که سراسیمه به این طرف و آن طرف میرفته و دنبال شوهرش میگشته. از ایشان میپرسد: «شما اهل کجا هستید؟» میگوید: «من مشهدی هستم و همسرم را گم کردهام و نگران همسرم هستم.» آن روز میلاد رو به حرم امام حسین (ع) میکند و میگوید «یا امام حسین در آینده همسری نصیب من کن که اهل مشهد باشد.» من در حوزه علمیه درس میخواندم و ایشان را به من معرفی کردند وقتی فهمید که من در حوزه علمیه درس میخوانم و اهل مشهد هم هستم بسیار خوشحال شد و بعدها به من گفت که دوست داشتم همسرم حوزوی و اهل مشهد باشد. ایشان پاسدار بود و در قسمت پدافند فعالیت میکرد و هیچوقت هم از کارش برای من صحبت نکرد که چه کاری انجام میدهد. فقط میگفت: «کارمند ساده سپاه هستم.»
همسری در قامت شهید
من جزو کسانی بودم که اصلاً به حجاب اعتقادی نداشتم و واقعاً میگفتم که چرا یک زن باید حجاب داشته باشد. البته این را باید بگویم که من چادر سر میکردم ولی فقط بهخاطر دعای مادرم بود که به حضرت زینب قسم داده بودند که فرزندم اهل حجاب و چادر باشد. از آن زمان به بعد خانم حضرت زینب(س) نگاه خاصی به من داشتند که من چادری شده بودم. زمان کنکور رسید و خیلی دوست داشتم در دانشگاه فرهنگیان قبول بشوم و بسیار تلاش کردم، اما وقتی به مصاحبه دعوت نشدم، بسیار گریه کردم و رفتم پیش امام رضا(ع) و آنجا گریه کردم و میگفتم: «یا امام رضا! یعنی واقعاً من اصلاً لیاقت نداشتم که به کشورم خدمت کنم.» تا اینکه وقتی برگشتم شاهرود از کنار حوزه علمیه عبور میکردم و ناگهانی و بدون زمینه قبلی وارد آنجا شدم و جذب حوزه شدم و از آن روز جزو شاگردان امام صادق(ع) در حوزه علمیه امام جعفر صادق(ع) شاهرود شدم و دعای امام رضا(ع) در حقم اجابت شد. بعد از چند ماه به راهیان نور رفتیم تا اینکه حال و هوایم عوض شود. وقتی به هویزه رسیدیم به ما گفتند یک شهیدی است به نام شهید حاتمی، حاجت همه را میدهد. گفتم: «چه حاجتی؟» گفتند: «حاجت ازدواج میدهد.» آنجا با شهید دردودل کردم و گفتم: «نمیدانم الان وقت ازدواجم است یا نه.» در همین لحظه دوستم آمد، دستش را بر سنگ مزار شهید کشید و بر سر من هم کشید. گفت: «انشاءالله سال آینده متاهلی به اینجا بیایی.»
با دیدن عکسش اشکانم سرایز شد
آنجا بود که به شهید حاتمی گفتم اگر قرار است ازدواج کنم و کسی را برای من انتخاب کنید، یکی از خودتان را انتخاب کنید، یکی از خودتون میخواهم، یکی که مثل شهدا باشد و الا من ازدواج نمیکنم. وقتی برگشتیم شاهرود، حداکثر دو هفته طول کشید تا آقا میلاد را به من معرفی کردند. خانم یکی از همکارانش ایشان را معرفی کرد و خصوصیات اخلاقی ایشان را برای من گفت. به ایشان گفتم: «عکس ایشان را به من نشان دهید.» وقتی عکس آقا میلاد را به من نشان دادند، ناخودآگاه اشکانم سرازیر شد. احساس میکردم که درونم دارد برای ایشان گریه میکند نه خود واقعیام. وقتی عکس میلاد را دیدم انگار سالها او را میشناختم و جزو زندگی من بوده است و دارد دوباره به زندگیام برمیگردد. بعد گفتم باید فکر کنم و پس از مدتی جواب منفی دادم و گفتم شاید لیاقت ایشان را نداشته باشم، چون از ایشان تعاریف بسیار خوبی شنیده بودم که انسان بسیار سالم و پاکی هستند.
پسری مسئولیتپذیر و خوشاخلاق
از آقا میلاد برایم خبر آوردند که سخت در حال پیگیری است و از من خوشش آمده است، چون هم حوزوی هستم هم اهل مشهد. بابت اصرارهای زیاد ایشان، همان خانم برایمان یک قرار ملاقات در خیابان و ماشین آقا میلاد گذاشتند. ایشان به من گفت از وقتی شما را دیدم انگار حس آشنایی نسبت به شما دارم و به شما علاقمند شدم. من هم گفتم من هم نسبت به شما احساس آشنایی دارم. ایشان گفت: «پس جواب شما مثبت است.» گفتم: «نه! من جوابم منفی است، به دلیل اینکه پدر بالا سرم نیست و تمام زندگیام مادر و برادرم هستند و پدرم در نوجوانی به رحمت خدا رفته است.» احساس میکردم با نبود پدرم ایشان منصرف میشود، اما پذیرفت و باعث تعجب من شد. چندین بهانه آوردم و احساس کردم خدا دارد مانع میشود که من هر نهای میگویم، ایشان جواب قانع کنندهای داشته باشد. ایشان گفت: «من خودم هستم و تمام کارها را انجام میدهم و ناراحتی نباشید و اگر ازدواج ما صورت گرفت دلتان قرص باشد من هستم.» آنجا از ایشان خوشم آمد که ایشان انسان فهمیدهای هستند. وقتی به خواستگاری من آمدند، تمام مراسم را خودش پیش برد و تمام حرفها را ایشان با مادرم زد. تمام هزینههای خرید و محضر را همه خودش پرداخت کرد و از پدرش نگرفت و این برای من نشانه این بود که ایشان میخواهد روی پای خودش بایستند و متکی به خودش باشد. مادرم هم از منش، اخلاق و مسئولیتپذیری ایشان و اینکه روی پای خودش ایستاده است بسیار خوشش آمد و موافقت کرد.
سرباز امام زمان(عج)
پیش از عقد یک شرطی برای من گذاشت و گفت: «اگر روزی در کشور جنگی رخ دهد، میخواهم بروم و شما باید اجازه بدهید.» من در فکر جنگ نبودم و احساس میکردم جنگ اتفاق نخواهد افتاد و این اجازه را به ایشان دادم. گفتم: «بعد از عقد، ایشان را منصرف میکنم.» یکی از دوستانم به من گفته بود اگر سر سفره عقد دعایی بکنی، برآورده میشود. من همانجا دعا کردم که: «همانطور که حضرت عباس(ع) در رکاب امام حسین(ع) بودند، من، همسرم و فرزندانم در رکاب امام زمان(ع) باشیم.» واقعا این دعا را از ته قلبم کردم که افتخار بزرگی است سرباز امام زمان بودن. تا اینکه بعد از عید و دعای عرفه رسید و من خیلی دوست داشتم دعای عرفه را در حرم امام رضا(ع) باشم. امام رضا(ع) ما را طلبید و واقعاً امام رضا در این دوران به ما خیلی لطف کرده است و دائما ما را میطلبید. ما و مادر میلاد و یکی از همکارانش که قرار بود او را به مشهد برسانیم راهی مشهد شدیم. وقتی برای دعای عرفه وارد حرم شدیم، میلاد دیگر میلاد قبل نبود. حال و هوای دیگری داشت. تصور من این بود که انگار هرلحظه میخواهد پرواز کند. بعد از دعا داشتند روضه حضرت عباس میخواندند و پرچم قمربنیهاشم(ع) را میچرخاندند، میلاد به آن سمت رفت و تا نماز مغرب ایشان را ندیدم. آسمان آفتابی بود و لحظه نماز مغرب آسمان ابری شد و باران شروع به باریدن کرد. من خیلی دوست داشتم که زیر باران در حرم امام رضا(ع) نماز بخوانم و این اتفاق افتاد. میلاد بعد از دعای عرفه و روضه حضرت ابوالفضل(ع) انگار یک آدم دیگری شده بود. برای من خیلی عجیب بود که چرا آنقدر رفتارش تغییر کرده است. در راه برگشت به شاهرود خیلی عجله میکرد. میگفتم: «میلاد! چرا عجله میکنی؟ شما آدم صبوری بودی؟» گفت: «میخواهم زودتر برگردم و عروسیمان را جلو بیندازم تا در خانه خودمان بتوانیم زندگی کنیم.»
دوست نداشت از صف شهدا جا بماند
تا اینکه شب جمعه بیست و سوم خرداد رسید. در آن شب میلاد با من شوخی میکرد و میگفت: «اگر من شهید بشوم تو چه کار میکنی؟ تو میشوی همسر شهید.» من بغضم گرفت و میخواستم گریه کنم، گفتم: «از کجا معلوم که تو قراره شهید شوی و به شوخی به میلاد گفتم اگه قرار است شهید شوی از دست کارهای من شهید میشوی.» صبح فردا با میلاد تماس گرفتند و به او گفتند باید به محل کارش برود چون جنگ شروع شده است و ما آخرین صبحانه خودمان را خوردیم و ایشان رفت. تا سهشنبه میلاد را ندیدیم. سهشنبه ظهر به خانه آمد، من و ایشان به خانه مادرش رفتیم و مادرش به ایشان میگفت: «حالا که جنگ شده دیگر نرو همه سردارهای سپاه شهید شدهاند و تو دیگر نرو.» میلاد میگفت: «نمیتوانم. یعنی شما میگویید مثل یک انسان بزدل بنشینم و وقتی مردم کشورم شهید میشوند، آنها را نگاه کنم.» وقتی به میلاد نگاه کردم و این شهامتش را دیدم، به خودم گفتم: «آفرین محدثه، چه انتخابی کردی. همسرت هم برای مردم و هم وطنش قلبش میتپد و واقعاً مسئولیتپذیر است.» آنجا آرام به او گفتم: «میلاد! من به تو اجازه میدهم که بروی» و میلاد بسیار خوشحال شد، با اینکه ته قلبم راضی به رفتنش نبود، اما بابت قولی که داده بودم قبول کردم. عصر همان روز با ایشان تماس گرفتند که به پادگان برود و سریع به محل کارش رفت. همان روزی که صدا و سیما را بمباران کردند، میلاد با ما تماس گرفت و به من گفت: «بیا جلوی در، کارت دارم» رفتم دیدم میلاد چشمانش اشکآلود است و انگار دلش نمیخواهد برود، ولی دوست هم دارد که برود. به من گفت: «میخواهم به ماموریت بروم.» گفتم: «کجا میخواهی بروی؟» گفت: «نمیتوانم بگویم.» وقتی اصرار کردم، گفت: «تهران. حتی کولهام را هم جمع کردهام.» وقتی کولهاش را دیدم، یاد شهدای جنگ تحمیلی افتادم و دلم ریخت. با من خداحافظی کرد و گفت: «شاید دیگر شما را نبینم. مراقب خودت باش.» با اینکه دوست نداشتم ایشان برود، اما پا روی دلم گذاشتم و موافقت کردم. آنقدر عجله داشت که انگار دوست نداشت از این صف جا بماند. وقتی میلاد رفت، من همانجا جلوی در نشستم و گریه کردم و به خودم دلداری میدادم که میلاد برمیگردد. وقتی به مادرم گفتم، مادرم هم حال و هوایش عوض شد.
لحظه وداع
تا اینکه روز جمعه برای نماز جمعه رفتم. دیدم ساعت ۱۲ همان روز میلاد با من تماس گرفته است. با ایشان تماس گرفتم و متوجه شدم صدایش گرفته است. ازش پرسیدم: «چیزی شده؟» گفت: «نه، چیزی نیست.»:گفتم: «اتفاقی افتاده؟» گفت: «زنگ زدم از تو انرژی بگیرم و بعد از چند دقیقه صحبت، خداحافظی کرد. بلافاصله پیام داد که من راهی را که آمدهام به احتمال زیاد به شهادت ختم میشود. هرچند لیاقت شهادت ندارم، اما اگر شهید شدم از من بگذر. واقعا دل کندن از میلاد برای من خیلی سخت بود و من هیچوقت فکر نمیکردم که میلاد شهید شود. مدام اشکم سرازیر میشد. گذشت تا روز دوشنبه. من آن روز امتحان داشتم و در راه برگشت حال و هوای عجیبی داشتم. گریه میکردم و میگفتم: «میلاد اگر شهید بشود و برود بهشت تو اگر نروی بهشت چی؟» من در ساعت ۱۱ روز دوشنبه دوم تیرماه ۱۴۰۴ حال عجیبی داشتم. همهاش منتظر یک خبر بودم. پیش خودم میگفتم: «اگر میلاد قرار است شهید شود، من از او راضیام، خدایا هرچه میخواهد به او بده.» تا اینکه دو ساعت بعد دیدم پدر شوهرم با چند نفر آمدهاند دیدن ما. این صحنهها را در فیلمها و در خاطرات شهدای مدافع حرم دیده بودم و من فکر نمیکردم برای من اتفاق بیفتد. وقتی داخل خانه آمدند، دیدم همه دارند گریه میکنند. گفتم: «به چه علت به اینجا آمدهاید.» گفتند: «ما به خانوادههایی که فرزندانشان به ماموریت رفتهاند سر میزنیم.» به من گفتند: «ساعت ۱۱ میلاد ترکش خورده و همراه چند نفر دیگر راهی بیمارستان شده است.» گفتم خوب خدا را شکر حداقل مجروح شده است و ادامه دادند که: «ساعت ۴ روی تخت بیمارستان شهید شده است.» هیچوقت فکر نمیکردم خبر شهادت میلاد آنقدر برای من سنگین باشد. همهاش منتظر این بودم که میلاد بیاید و به من بگوید این واقعیت ندارد من زندهام. من دوست داشتم برای شهادت میلاد لباس رنگی تن کنم و شهادتش را به همه تبریک بگویم، اما یادم آمد نزدیک محرم است و آقا میلاد همیشه در محرم لباس مشکی به تن میکرد. گفتم من برای میلاد لباس مشکی به تن نمیکنم برای امام حسین(ع) تن میکنم.
شهید راه قدس میلاد ملک
به خانه مادر شوهرم رفتیم و من واقعاً روی دیدن ایشان را نداشتم. وقتی رسیدیم، پایین پای ایشان نشستم و گریه کردم. ایشان به من دلداری داد و گفت: «هر کاری داری به ما بگو تا انجام دهیدیم.» وقتی همه به من تسلیت میگفتند، میگفتم: «میلاد من زنده است، شهدا زندهاند به ایشان تبریک بگویید.» بابت شهادتش توسل کردم به حضرت رقیه و خواستم از ایشان که به من صبر دهد. رفتم به اتاق و لباس میلاد را در آغوش گرفتم که بوی عطرش هنوز بر روی لباس بود، سپس متوجه شدم که همه با صدای بلند گریه میکنند، وقتی از اتاق بیرون آمدم، دیدم عکس میلاد را آوردهاند و نوشتهاند: «شهید راه قدس میلاد ملک.» به ما گفتند که در منطقه فوردو به شهادت رسیده است. در انجا اطلاع میدهند که لانچر به مشکل برخورده، میگوید من میتوانم مشکل را برطرف کنم. به او میگویند تو نرو، تازه داماد هستی. ولی ایشان میگوید من باید بروم. وقتی ایشان میرود مشکل لانچر را برطرف میکند و آن منطقه مورد اصابت موشک قرار میگیرد و به شهادت میرسد. ایشان بعد از نه ما زندگی در کنار هم، در سن ۲۴ سالگی به شهادت رسید و در اولین ردیف و اولین نفر گلزار شهدای شاهرود به خاک سپرده شد؛ همیشه هم تو زندگیاش دوست داشت اولین نفر باشد. قرار بود بعد از محرم و سفر تدارکات عروسیمان را ببینیم.
حاجتم را گرفتم
به ما گفتند پهلویش ترکش خورده است. به میلاد گفتم: «مثل اینکه حضرت زهرا (س) تو را خریده است.» گفتند تنها قسمت از بدن ایشان که سالم مانده است، چهره ایشان است و من چهره ایشان را دیدم. روز قبل از تشییع، به معراج شهدا رفتیم برای دیدن پیکر میلاد. دیدم روی پیشانیاش سربند یا قمربنیهاشم (ع) است و همانجا متوجه شدم که دعای من به واسطه امام زمان (عج) برآورده شده است، دعا کرده بودم، چون حضرت عباس که در رکاب امامش بود ما هم در رکاب امام زمانمان باشیم و ما در رکاب امام زمان قرار گرفتیم انشاءالله و این سربند نشانه پذیرفته شدن دعای من بود. خیلی دوست داشتم گریه کنم، ولی میلاد همیشه به من میگفت: «جان من گریه نکن، نمیخواهم اشکهایت را ببینم.» آنجا سه بار یا حسین گفتم و بار سوم گریهام بند آمد. وقتی امام حسین در صحرای کربلا شهادت و زیبایی دیدند، من هم واقعاً شهادت و زیبایی دیدم.
انتهای متن/