نماز خواندن را از پسرم سعید یاد گرفتم؛ دلش برای خاک شلمچه بیقرار بود
به گزارش نوید شاهد البرز؛ اتاق، ساده اما مملو از خاطرات است. مردی با چهرهای آرام اما چشمانی نافذ پشت میز نشسته است. خودش را معرفی میکند: «بسمالله الرحمن الرحیم. اینجانب محمدکاظم غلامرضایی، پدر شهید سعید غلامرضایی هستم.» زادگاهش را محلات میگوید، شهر گل و گیاه در استان مرکزی. گویی از همان آغاز، قرار است تضادی زیبا روایت شود: زادگاه گل، پروراننده مردانی که بعدها در بیابانهای غرب و جنوب، برومند شدند. از پدرش میگوید، مردی از تبار «چارواداران». شغلی که برای نسل امروز غریب است: «مثل کامیوندارهای الان بودند... با قاطر و الاغ بار این ور و اون ور میکردند.» این تصویر، سرآغاز درک شرایط اقتصادی و اجتماعی خانوادهای است که در بستری سنتی، اما با روحیهای مقاوم رشد کردند. پدر و مادر بیسواد بودند، اما زندگی را با شرافت میگذراندند. از پنج فرزند خانواده، امروز تنها او باقی مانده است. این انفراد بقا، گویی پیشدرآمدی است بر تجربه تنهایی پس از شهادت فرزند. تحصیلاتش تا کلاس ششم ابتدایی در محلات پیش رفت. با فوت پدر، مسئولیت سنگین سرپرستی مادر بر دوشش افتاد و همین، موجب معافیتش از سربازی شد. نخستین گامهای اقتصادی را در مسافرخانه برادرش به نام «دلشاد» برداشت. اما زندگی شهری و خدمت در ارتش، دروازهای به جهان بزرگتر و افکار نوین گشود. اینجا بود که آتش انقلاب، هیزم جانش را یافت.

ایستادن در آتش؛ مبارزه در دل نظام طاغوت
او دقیقاً به یاد دارد: «۱۵ سالم بود که با امام آشنا شدم. وقتی او به قم آمدند، اولین ماشینی که از محلات آمد، ما بودیم. رفتم کوچه آب شور و او را دیدم.» این دیدار، نقطه عطفی بود. سالها بعد، وقتی در کفاشخانه ارتش مشغول به کار بود، این آشنایی به عمل گرایید. در آستانه انقلاب، او یکی از سازماندهندگان اعتصابات کارگری درون ارتش شد. نتیجه، قابل پیشبینی بود: اخراج و محرومیت. خاطره آن روز را با دردی کهنه تعریف میکند: «وقتی برای پیگیری حقم رفتم، به من گفتند: آقا از همین در که آمدی برو بیرون، الان ساواک میآید سراغت.» تمام حقوق و بیمهاش «هیچی به هیچی» شد. تاریخ این رخداد را حدود سال ۱۳۵۰ میداند. اما این پایان مبارزه نبود، بلکه آغاز ی سختتر بود.
در تهران، در منطقه نظامآباد، زندگی نوینی را با همسر اولش (که اهل شمال بود و در یک بافندگی کار میکرد) آغاز کرد. حالا با وجود مسئولیت خانواده و سه پسر کوچک (حمید، سعید و پسر کوچکتر)، حضور در صف اول انقلاب را ادامه داد. روایت او از آن روزها، پر از حرکت و ایثار است: «من یکی از کسانی بودم که دائم در میدان انقلاب بودم. ۲۴ اسفند سابق. برای بیمارستان شریعتی ملافه و پنبه میبردم، خون اهدا میکردم، مجروحان را جابهجا میکردم.» وقتی مصاحبهگر با تعجب از نترسیدنش با وجود داشتن فرزند میپرسد، پاسخش کوتاه و قاطع است: «ترس یعنی چی؟ بارها در میدان انقلاب درگیر شدیم.»
حتی پیش از تهران، در زادگاهش محلات نیز نقش یک رابط امنیتی را بازی میکرد: «مسافرخانه ما اولین نقطه برخورد ساواکیها بود. من سریع به مساجد اطلاع میدادم که فلانی آمده، حواستان باشد.» این خصلت «دیدبانی» و «مسئولیتپذیری»، گویی بعدها در وجود پسرش سعید، به شکل دیگری متبلور شد.
کوچ به کرج و طوفان تقدیر
در سال ۱۳۵۶، به هوای خواهرش، از تهران به «حصارک بالا» در کرج کوچ کردند. این کوچ، مقارن با اوجگیری انقلاب بود. سعید، پسر دوم خانواده، که بهاری در تهران به دنیا آمده بود و پدر نام «سعید» را برایش برگزیده بود، در آستانه ورود به کلاس دوم ابتدایی بود. زندگی در کرج، اما با طوفانی سهمگین همراه شد. در سال ۱۳۵۹، همسر و مادر خانواده، پس از یک سال نبرد با سرطان در بیمارستان شماره ۲، دعوت حق را لبیک گفت. سعید در این زمان، تنها حدود ۹ سال داشت. این فقدان، زخمی عمیق بر پیکره خانواده جوان بود.
پدر، با هوشمندی و لطافتی خاص، این بحران را به فرصتی برای تعالی روحی فرزندانش بدل کرد. هنگامی که سعید ۱۱ ساله و برادر بزرگش حمید ۱۳ ساله شدند، با آنان سخنی گفت که مسیر زندگیشان را تغییر داد: «به آنها گفتم: پسرانم، نماز برای شما هنوز واجب نیست. اما اگر از امروز شروع کنید، ثوابش به مادرتان میرسد.» و معجزه رخ داد: «همان لحظه، هر دو برخاستند و شروع به نماز خواندن کردند. خداشاهد است... و دیگر هیچ وقت نیازی به تذکر نبود.» این نماز، که از سر عشق به مادر آغاز شد، به تدریج به عبادتی خالص و حتی به نماز شب کشید. پدر با شگفتی اعتراف میکند: «نماز خواندن دقیق را من از سعید یاد گرفتم. وقتی او میایستاد، میفهمیدی که چه غرق در مناجات است.»
چهره یک نخبه بسیجی
سعید، در غم از دست دادن مادر، نه منزوی شد و نه تلخ. بلکه در آغوش پدر و همچنین مادرخواندهای مهربان (خانم حقیقتنژاد که پدر پس از فوت همسر اول با او ازدواج کرد) قد کشید. پدر با اطمینان میگوید: «این بانو آنقدر محبت کرد که خلأ مادر کاملاً پر شد. مثل مادر و فرزند بودند.»
در مدرسه، استعدادی درخشان بود. پدر با افتخار از افتخاراتش میگوید: «در مدارس تیزهوشان و نابغههای کرج، شاگرد دوم بود. درسش همیشه بیست بود.» اما سعید، «کتاب خشک» نبود. او در خانه، پسرِ صلح و آشتی بود: «همیشه سعی میکرد اگر اختلافی بین ما پیش میآمد، سریع پا درمیانی کند و موضوع را ختم کند.» زمانی که پدر در مغازه خیاطیاش در محله بنیاد کرج زیر بار کار مانده بود، سعید آمد و تمام شب را بیدار ماند و کمکش کرد تا کارها تمام شود.
محیط زندگی نیز به پرورش روحیه جهادی او کمک کرد. پدر، زیرزمین خانهشان در بنیاد را در اختیار پایگاه بسیج محل گذاشته بود: «خانه ما دو طبقه بود. پاییناش را دادم به بسیج. بچهها (فرزندانش) همانجا بودند.» سعید در همین پایگاه و در مسجد محل فعال بود، برای دوستانش کمک درسی میکرد و همیشه کتابی به دست داشت: «همیشه سر پست یا در پارک، کتاب میخواند. نهجالبلاغه، مفاتیح، کتابهای دینی».
ندای جبهه؛ از اصرار پسر تا تسلیم پدر
با شدت گرفتن جنگ و آغاز موشکباران شهرها، آرامش این نوجوان نخبه در هم شکست. ابتدا برادر بزرگتر، حمید، به جبهه اعزام شد. پس از بازگشت و مجروحیت حمید، نوبت سعید بود که اصرار کند. پدر، با وجود پیشینه مبارزاتی خود، به عنوان یک پدر نگران بود: «میگفتم پسرجان، برادرت رفته، بگذار او بیاید.» اما سعید قانع نمیشد. تابستان بود. او با پافشاری و حتی «بالا بردن سن در شناسنامه»، سرانجام رضایت پدر را گرفت.
اولین اعزام، او را به جبهههای غرب کشور برد. دوریای تقریباً ۹ ماهه. پدر از این دوره با حسرتی شیرین یاد میکند: «۹ ماه غرب بود. خاطرات زیادی از آنجا داشت.» غریب آنکه در این ۹ ماه، برای امتحانات پایان ترم به خانه آمد و در عرض تنها چند روز، همه امتحانات را با موفقیت پشت سر گذاشت و دوباره به خط مقدم بازگشت. این، نشان از عزم فولادین و ذهن متمرکز او داشت.
اما بازگشتش به خانه، آرامش نبود. بمباران شهرها، صحنههای دلخراش جنگ، و از همه مهمتر، آوردن پیکر بیسر یکی از دوستانش، روح لطیفش را میخراشید. پدر، نقطه اوج این بیقراری را چنین روایت میکند: «در حیاط خانه با برادرش سنگری با گونی ماسه درست کردند. بعد آمد و گفت: پدر، من دیگر نمیتوانم تحمل کنم. ما اینجا بنشینیم و موشک روی سر شما بیاید؟ من باید بروم.» اینبار، مقصد، شلمچه بود.
در کام خاکهای شلمچه؛ مفقود و بازگشته
آخرین دیدار، چهاردهم اسفند بود. عملیات عظیم کربلای ۵ در جریان بود. پدر، روزهای پس از آن را با جملاتی کوتاه و پر از اضطراب توصیف میکند: «هر وقت صدای مارش (سرودهای پیروزی) میآمد، جانمان به لب میرسید.» حدود ۴۰ روز بعد، خبر آمد. اول خبر مجروحیت شدید برادر بزرگ، حمید، که به شیراز منتقل شده بود. اما درباره سعید، یکی از همرزمانش گفت: «دیدمش که شهید شد. ولی جسدش در خاک عراق، در شلمچه ماند.«
از این نقطه به بعد، زمان برای پدر، مفهومی دیگر یافت. سیزده سال انتظار و تردید. او با صدایی که هنوز تلاطم آن سالها را در خود دارد، میگوید: «با اینکه گفتند شهید شده، قلبمان باور نمیکرد. دو به شک بودیم.» سرانجام در سال ۱۳۷۲، پیکر سعید (بازماندههای استخوانی) پس از شناسایی، به میهن بازگردانده شد. پسر بزرگش، حمید جانباز، این خبر را آورد. تشییعی باشکوه در محله بنیاد کرج برگزار شد و پیکر او در امامزاده محمد (ع) کرج آرام گرفت.
امروز؛ یاد همیشه سبز
سالها از آن روزگار میگذرد. پدر، ماهی یک یا دو بار به زیارت مزار پسرش میرفته است. اما وقتی از او میپرسند که آیا با آمدن پیکر، قلبش آرام گرفت، پاسخی میدهد که از عمق فراق یک پدر حکایت دارد: «قلبمان هنوز همان را میگوید... استخوان آمده دیگر.» این جمله، نه انکار شهادت، که بیان ابدیت عشق پدری است. سعید برای او، همیشه آن نوجوان ساکت و منظمی است که با نمازش دل را میربود. پدر در پایان، با دعایی قدیمی و صمیمی از مصاحبهگر تشکر میکند: «خدا عمرت بدهد.» و مصاحبهگر پاسخ میدهد: «با روح شهدای کربلا. آقا اباعبدالله الحسین محشور شود».
تحلیل نهایی
این روایت، صرفاً شرح یک شهادت نیست. این، داستان «تداوم» است. تداوم ایمانی که از کوههای محلات آغاز شد، در میدان انقلاب تهران آبدیده گشت، در مدارس نخبهپرور کرج بارور شد و سرانجام در خاکهای شلمچه به بار نشست. سعید غلامرضایی، حلقه اتصال این زنجیره بود؛ فرزند زمانهخود که هم نخبه علمی بود، هم عابد شبزندهدار و هم رزمندهای داوطلب. پدرش، محمدکاظم، راوی این سفر پرمخاطره است؛ هم قهرمان داستان و هم شاهد آن. روایت او به ما یادآوری میکند که پشت هر نام روی سنگ مزار، جهانی از عشق، تربیت، انتخاب و ایثار نهفته است. جهانی که باید با دقت و تفصیل روایت شود، تا نسلهای بعد بدانند «شهدا» از کجا آمدند و بر بلندای چه آرمانهایی ایستادند.
انتهای پیام/