میخواهم خدا رو با لباس نو ملاقات کنم
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید مجید طالببیدختی» بیستم خرداد ۱۳۴۷ در شهرستان سمنان دیده به جهان گشود. پدرش میرزآقا، کارگر بود و مادرش طاهره نام داشت. دانشآموز سوم متوسطه بود. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و یکم دیماه ۱۳۶۵ در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به سینه، پا و سر، به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای امامزاده اشرف(ع) زادگاهش واقع است.

اسلحه پدر بر زمین نماند
وقتی شوهر خواهرش شهید شد، او تقریباً پانزده ساله بود. از او خواستیم که بیشتر در خانه آنها بماند تا کمک خواهرش باشد و همبازی بچهها. از مدرسه که تعطیل میشد، سری به خانه میزد و بعد به آنجا میرفت. کمکم هوای جبهه به سرش زد. در دورههای آموزشی شرکت کرد. اولّین بار که میخواست اعزام شود، گفت: «مامان! با اجازه شما میخوام برم جبهه.»
رنگ از رویم پرید. گفتم: «بچههای خواهرت چی میشن؟»
گفت: «مامان! وقتی این بچهها توی چشام نگاه میکنن، احساس میکنم که دارن بهم میگن: «تو اینجا موندی و اسلحه پدر ما زمین مونده.»
(به نقل از مادر شهید)
از قافله جا نماند
اصغرآقا! بیا باهم بریم.
تو که هنوز زخمهات خوب نشده.
خوب شده، بیا با هم بریم! این دفعه دیگه من شهید میشم.
دست از این مسخره بازیها بردار! این حرفها چیه که میزنی؟
وقتی اصغر آقا خاطرجمع میشود که مجید رفتنی است، میگوید: «اگه ده بیست روز صبر کنی من هم باهات مییام.»
او که نمیتواند صبر کند، از دوستش خداحافظی میکند. به یک ماه نرسیده شهید میشود.
پیکرش در محوطه سپاه در تابوت بود و اصغرآقا به زیارتش آمده بود.
(به نقل از دوست شهید، علیاصغر لطیفی)
میخوام خدا رو توی لباس نو ملاقات کنم
هروقت کولهاش را باز میکرد، بچهها از سر شیطنت میرفتند که درِ آن پلاستیک را باز کنند و او میافتاد به التماس. قَسم که میداد، دست برمیداشتند. میخواستیم برویم برای عملیات کربلای پنج. به من گفت: «من این لباس پلنگی رو مییارم. نزدیک خط که رسیدیم میخوام بپوشم. من شهید میشم. میخوام خدا رو توی لباس نو ملاقات کنم.» ساده و بیغلّ و غش بود. یک جور نگرانی توی دلم لانه کرد.
راه افتادیم طرف خط. روبهروی کانال، دولول بعثیها میخواند و بچهها را که باید از کانال میرفتند بیرون، درو میکرد. چارهای نبود. باید به هرقیمتی بود میرفتیم بیرون و به بعثیها حمله میکردیم. توی کانال پر بود از جنازههای عراقی و ایرانی. باید پا میگذاشتیم روی آنها و از کانال میزدیم بیرون. آخر کانال بودیم. گفتم: «مجید جان برو!»
گفت: «لباسها چی؟»
بعثیها توی کانال هم، سنگر انفرادی مثل غار درست کرده بودند. گفتم: «اگه میخوای لباس عوض کنی بجنب!»؛ و غار را نشانش دادم. رفت به سرعت لباسش را عوض کرد و آمد. یک چفیه هم روی لباس به کمرش بسته بود. باهم از کانال زدیم بیرون. هنوز بیست سی متر نرفته بودیم که افتاد. با زحمت زیاد او را برگرداندیم توی کانال، اما نمیتوانستیم به عقب منتقلش کنیم؛ امکانش نبود. او را توی کانال گذاشتیم و رفتیم برای ادامه عملیات. صبح مطلع شدیم که شهید شده است.
اولین چیزی که بعد از شنیدن خبر شهادتش یادم آمد، توی قبر خوابیدنش بود. در پادگان قائمیه دزفول، بچهها جایی را کنده بودند و توی آن میخوابیدند. یک بار گفت: «بیا برام تلقین بخون!»
گفتم: «حالا توی قبر میخوابی کافی نیست، بیام برات تلقین بخونم! نه، من دلم نمییاد.». خیلی اصرار کرد. رفتم برایش تلقین خواندم. او گریه میکرد و من؛ او از داخل گودال و من بالا. میگفت: «می خوام عادت کنم که توی اون هول و ولایی که دارم، وقتی میگذارنم توی قبر، این تلقین رو خوب به ذهنم بسپرم.»
آن یک جلسه تبدیل شد به چند جلسه. هروقت میخواست، میرفتم و برایش تلقین میخواندم. برای خودم هم خوب بود. یک مقدار بیدارم میکرد. نمیدانستم که به این زودی شهید میشود، ولی وقتی شهید شد، فهمیدم که برای هرچیزی باید آمادگی وجود داشته باشد.
ما دنبال شام خوردنمان بودیم و او دنبال قرآن خواندنش. ما دنبال جنگیدن بودیم و او دنبال رسیدن به خدا. ما دنبال خوشوبش و شوخی بودیم و او دنبال شنیدن فرمانهای خدا. یا دعا میخواند یا قرآن.
(به نقل از همرزم شهید، قنبر همتی)
انتهای متن/