آرزوی شهادت

آخرین اخبار:
آرزوی شهادت
قسمت دوم خاطرات شهید «مهدی اشرف»

تا راه کربلا باز نشه من می‌رم جبهه

مادر شهید «مهدی اشرف» نقل می‌کند: «گفتم: دلت به حال مادر نمی‌سوزه؟ گفت: شما همون کاری رو بکنین که حضرت زینب کرد. بعد خندید و گفت: تا راه کربلا باز نشه من می‌رم.»
قسمت دوم خاطرات شهید «عباسعلی رنگریز»

معبر را گشود تا به دلبرش برسد

هم‌رزم شهید «عباسعلی رنگریز» نقل می‌کند: «گفتم: عباس تو نه! تنها پسر کربلایی جمشید نه! نرو! نگاهم کرد و گفت: ما کجا و شهادت کجا؟ وارد معبر شد تا به دلبرش برسد.»

خدایا! دلم مشتاق قرب واقعی تو است

شهید «علیرضا فرخ‌نژاد» در مناجاتش با پروردگار می‌گوید: «خدایا! خیلی دلم مشتاق قرب واقعی تو در آن دنیا می‌باشد، آن موقع که هیچ حجابی بین من و تو نیست.»

می‌خواهم خدا رو با لباس نو ملاقات کنم

هم‌رزم شهید «مجید طالب‌بیدختی» نقل می‌کند: «گفت: من این لباس پلنگی رو می‌یارم. نزدیک خط که رسیدیم می‌خوام بپوشم. من شهید می‌شم. می‌خوام خدا رو توی لباس نو ملاقات کنم.»

معبودا! به ما شایستگی پرواز به سوی خود عنایت بفرما

شهید «محمدرضا محمدیان» در مناجاتش با پروردگار می‌گوید: «معبودا! به ما شایستگی پرواز به سوی خود عنایت بفرما»
قسمت دوم خاطرات شهید «قدرت‌الله هراتیان»

گریه در خانه، لبخند در خط مقدم

خواهر شهید «قدرت‌الله هراتیان» نقل می‌کند: «مادر پرسید: قدرت شب عملیات حرفی نزد؟ دوستش اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: لباس نو می‌دادن. به قدرت و چند تا از بچه‌ها نرسید. با لبخندی بر لب گفت: امشب که قراره داماد بشیم به ما لباس نو نمی‌دین؟ صدای هق‌هق گریه‌ها از گوشه و کنار اتاق بلند شد.»
همسر شهید موشکی «امیر مرادی‌نسب»:

همسرم رفت، اما عشق و ایمانش هنوز در خانه جاری است

«کبرا اعرابیان» می‌گوید: «امیر، عاشق شهادت بود و مدام از آن سخن می‌گفت. بعد از شهادتش تمام سعی‌ام را کردم تا بتوانم آن‌طوری که او می‌خواست، فرزندانم را تربیت کنم. هرگز نگذاشتم نام و یاد پدرشان از خاطرشان برود؛ همیشه از ایمان، عشق، شجاعت و ولایی بودن پدرشان برای‌شان می‌گویم.»
آرزویم شهادت در روز جمعه است

شهیدی که شب قبل فال شهادت گرفت و صبح به وصال رسید

پرویز باپیری، نوجوان بسیجی اهل شیخ مکان، شب جمعه پیش از شهادتش برای همرزمانش فال گرفت و با شوق گفت: «فردا صبح من شهید می‌شوم». صبح جمعه هفتم اسفند ۱۳۶۶، پیش‌بینی‌اش به حقیقت پیوست و با اصابت تیر دشمن در جبهه مهران به وصال رسید.

ایثار تا آخرین نفس

پسردایی شهید «سلمان کاری» نقل می‌کند: «توی صنایع دفاع همکار بودیم و نمی‌توانستیم مرخصی بگیریم. با حسرت گفت: نمی‌خوام همین‌طوری بمیرم. باید شهید بشم یا وقتی بمیرم که دارم یک کار مفید انجام می‌دم.»
گفتگو با همسر شهید راه قدس «ابوالفضل شهباز»

وداع آخر با نوازش میعاد و وصیت به همسر

زهرا اصحابی گفت: «برگشت و میعاد را در آغوش گرفت و گفت: بابایی! خیلی دوسِت دارم، مواظب خودت و مامان باش و این آخرین دیدار و خداحافظی ما بود.»

پرونده‌اش برای همیشه در بنیاد شهید ماندگار شد

مادر شهید «ابوالفضل نیکذات» نقل می‌کند: «گفت: می‌خوام برم بنیاد شهید برای همیشه اون‌جا بمونم. گفتم: آخرش نفهمیدم چی می‌گی؟ وقتی ابوالفضل شهید شد و پرونده‌اش برای همیشه در بنیاد شهید ماند، تازه منظورش را فهمیدم.»

دعای فرج امام زمان(عج) را زیاد بخوانید

شهید «حسن خادمیان» در وصیت‌نامه‌اش می‌نویسد: «همه کارهای‌تان، قدم‌های‌تان و کلام‌تان برای رضای خدا باشد. پشتیبان ولایت فقیه و روحانیت مبارز باشید که اینان منادیان اسلام هستند. دعای فرج امام زمان(عج) را زیاد بخوانید.»

تمام لحظات عمرم را در اندیشه تعالی اسلام و گسترش مکتب جعفری بودم

شهید «سید حسن شاه‌چراغ» در وصیت‌نامه‌اش می‌نویسد: «لحظه‌ای از عمرم از دوران تکلیف نگذشته مگر اینکه در اندیشه تعالی اسلام و گسترش مکتب جعفری بودم.»

آرزوی شهادت در سینه داشت

خواهر شهید «احمد آقا محمدپور» می‌گوید: برادرم آرزوی شهادت در سینه داشت بخاطر همین در سال اول دبیرستان راهی جبهه شد و یادم می‌آید روزی در منزل دراز کشید و گفت از من عکس بگیرید و احساس کنید که من به شهادت رسیده‌ام.
مروری بر زندگینامه شهيد «سيّد محمّد جعفري»

امام خمینی«ره» را مثل پدرش میدانست

خواهر شهید خاطره ای از برادر شهیدش بیان میکند: سيّد محمّد با آوردن شيريني به خانه و ابراز شادي مي گويد: دوباره پدرمان را به دست آورديم، همسرش مي گويد: پدرت! مي گويد: امام خميني (ره) را مي گويم. که همسر برادرم به او چشم روشني و تبريك مي گويد.

عهدنامه شهدا را در دست راستم بگذارید

خواهر شهید «حمیدرضا ناظری» نقل می‌کند: «بار آخر گفت: پارچه‌ای است که چهل نفر روی اون امضا کردن؛ عهدنامه است. اگه شهید شدم و خواستین منو کفن کنین، حتماً یه تکه از اون پارچه رو توی دست راستم بذارین!»

شهادت ما را از شهدا بخواهید

شهید «محمدرضا منشی‌زاده» در نامه‌ای به خانواده‌اش می‌نویسد: «همواره سر قبر شهدا بروید و از آن‌ها برای ما آرزوی شهادت نمایید تا شاید به خیل شهدا بپیوندیم.»
قسمت دوم خاطرات شهید «حسین سماوی»

«حسین» به چیزی که می‌خواست رسید

هم‌رزم شهید «حسین سماوی» نقل می‌کند: «گفتم: حسین آقا! چرا ناراحتی؟ با دلخوری گفت: خواب دیدم. به دلم برات شده توی این عملیات شهید می‌شم. می‌خوام از نفر‌ات اوّلی باشم که به این توفیق می‌رسم. خمپاره‌ای آمد و ترکشش به سر حسین خورد و بی‌هوش افتاد. گفتم: حسین آقا! رسیدی به اون چیزی که می‌خواستی!»
قسمت چهارم خاطرات شهید «مجید شحنه»

احساس کردم او هم مرا بوسید

مادر شهید «مجید شحنه» نقل می‌کند: «گفتم: خدایا! هر کدوم از بچه‌های من که به جبهه رفتن اسیر نشن! مرگشون رو شهادت قرار بده؛ من طاقت اسیر شدن اونا رو ندارم! جنازه مجید آمد. خم شدم و او را بوسیدم. احساس کردم او هم مرا بوسید.»

شهید «مصطفی» حاجتش را از شهدای گمنام گرفت

پدر شهید امنیت «مصطفی محمدی» می‌گوید: «مصطفی با خلوت‌گاهی که در گلزار شهدای گمنام برای خودش انتخاب کرده بود، سرانجام به آرزوی خود یعنی شهادت رسید.»
طراحی و تولید: ایران سامانه