روایت زندگی، مقاومت و کارآفرینی جانباز ۷۰ درصد «محمدحسن رادمنش»

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، محمدحسن رادمنش، متولد مهر ماه سال ۱۳۴۱ در یکی از روستاهای اطراف قزوین است. کمتر از یک سال داشت که همراه خانواده به شهر قزوین آمد. دوران کودکیاش در خیابان تبریز سپری شد؛ تحصیلات مقطع ابتدایی و راهنمایی را در مدارس قزوین گذراند.
وی از نوجوانی علاقهمند به کارهای فنی و صنعتی بود و به همین دلیل ترک تحصیل کرد تا وارد کار شود. اما فضای جامعه در حال تغییر بود؛ نسیم انقلاب اسلامی وزیدن گرفته بود. وی نیز مانند بسیاری از جوانان آن روزگار، مغازه را بست و به صف مردم و روحانیون انقلابی پیوست. با پیروزی انقلاب، دیری نگذشت که آژیر جنگ در کشور طنینانداز شد.
ورود به جبهه و سالهای آتش و رفاقت
با آغاز جنگ تحمیلی، جانباز رادمنش به بسیج پیوست و دورههای رزمی و نظامی را پشت سر گذاشت. پدرش ابتدا مخالف بود، اما در نهایت گفت: «اگر میخواهی بروی، با لباس سربازی برو، چرا که سربازی، وظیفه است و باید انجام بدهی.» لذا دفترچه خدمت گرفت و راهی کردستان شد.
این جانباز بزرگوار طی ۲۱ ماه حضور در جبهه، در شهرهای قروه، سنندج، مریوان، موکش، سقز، بوکان، بانه و سردشت حضور داشت و با ضدانقلاب جنگید. شبها به همراه همرزمانش، پیکر شهدا را از خاک بلند میکردند و روزها در خط مقدم میجنگیدند. رفاقتها در میان آتش و خون شکل میگرفت و خاطراتی میساخت که هنوز در دلش زندهاند.
وی روایت میکند: ما نمیدانستیم طرف مقابلمان دوست یا دشمن است. جنگ تنبهتن بود. تنها ایمان و همدلی ما را نگه میداشت. یکی از تلخترین خاطراتم، زمانی بود که دشمن نارنجکی در حمام نمره انداخت و چهار سرباز همسنگرم به شهادت رسیدند. همان روز یاد گرفتم که زندگی در یک لحظه معنا میگیرد.
۲۶ اسفند ۱۳۶۱؛ روزی که پا رفت، اما امید ماند
در اسفند ماه سال ۱۳۶۱، هنگام تقسیم کمکهای مردمی در بوکان، درگیری سنگینی رخ داد. گلولهای به پای رادمنش اصابت کرد. خودش میگوید: «رفیقم جبار محمدی مرا نجات داد. چند گلوله از کنارم رد شد، اما یکی به هدف خورد. فقط صدای فریاد و بوی باروت ماند.»
پنج عمل جراحی، چهار بار قطع و یک بار پیوند در پایش انجام شد، اما در نهایت، پایش از مچ تا لگن قطع شد. وقتی به هوش آمد، سال نو شده بود و پایش را نداشت. وی میگوید: «سال نو من، پایی نداشت، اما دلم هنوز سر جاش بود. امید تنها چیزی بود که از من نگرفتند.»
بازسازی جسم و روح؛ از بستر تا بلوغ ایمان
پس از آخرین عمل، وزن این جانباز بزرگوار به ۳۰ کیلوگرم رسیده بود. پزشکان امیدی به زنده ماندنش نداشتند. اما مادرش با دستان خودش، فرزندش را از مرگ بازگرداند. رادمنش اظهار میکند: «مادرم هر روز زخمهایم را تمیز میکرد، غذا در دهانم میگذاشت و میگفت: خدا با توست پسرم. با عشقش مرا از ۳۰ کیلوگرم به ۶۰ کیلوگرم رساند.»
ورزش و توانبخشی، جان تازهای به ایشان داد. تمرینات منظم، شرکت در تیمهای ورزشی جانبازان و موفقیتهای متعدد، پایههای روحیه و ایمانش را مستحکمتر کرد.
ازدواج و تکیهگاه زندگی
جانباز رادمنش با وجود شرایط جسمی دشوار، ازدواج کرد و همسرش، شریک واقعی زندگی و بازسازیاش شد. وی میگوید:«همسرم نه فقط همدم من، بلکه همراه و امید زندگیام شد. بدون او شاید دوام نمیآوردم.»
ثمره این همراهی، خانوادهای صمیمی و موفق است؛ فرزندانش در زمینههای مختلف ورزشی و اجتماعی الگو و افتخارش هستند. دخترش در مسابقات رالی بانوان مقام اول را کسب کرده و ادامهدهنده روحیه تلاش پدر است.
کارآفرینی و خدمت اجتماعی؛ از جنگ تا جهاد تولید
جانباز رادمنش پس از بازگشت به زندگی عادی، مسیر تازهای را آغاز کرد. این بار در جبهه تولید و خدمت. وی به جای سلاح، ابزار ساخت و به جای سنگر، کارگاه تاسیس کرد.
شناسایی مشکلات جانبازان و معلولان در زندگی روزمره، طراحی و ساخت تجهیزات کاربردی، ایجاد اشتغال برای جوانان بومی و گسترش تولید ملی در سطح کشور مهمترین هدفش بود و نتیجه آن، مناسبسازی بیش از ۵ هزار خودرو برای جانبازان و معلولان در سراسر کشور، دهها فرصت شغلی پایدار و الگویی الهامبخش برای دیگران شده است.
وی میگوید: «هر محدودیت، نقطه شروعی برای موفقیت است. من وقتی پا نداشتم، فهمیدم هنوز میتونم روی ایمانم بایستم.»
ورزش و افتخارات ملی
رادمنش از فعالترین چهرههای ورزشی جامعه جانبازان است. وی در رشتههای وزنهبرداری، ویلچررانی، تنیس روی میز، پرس سینه و تیراندازی فعالیت کرده و ۹ سال عضو تیم ملی تیراندازی جانبازان کشور بوده است.
به گفته خودش، ورزش من را دوباره به زندگی برگرداند. هر مدال برای من یعنی یک قدم به امید نزدیکتر شدن است. وی تا امروز بیش از ۳۰۰ تا ۴۰۰ حکم قهرمانی و تقدیرنامه از نهادهای مختلف ورزشی، فرهنگی و اجتماعی دریافت کرده و همچنان به عنوان مربی بینالمللی فعالیت میکند.
فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی
وی در سال ۱۳۷۹، انجمن جانبازان و معلولین ضایعه نخاعی قزوین و مؤسسه سرپرستان عترت را تاسیس کرد و بیش از ۲۰ سال ریاست آن را بر عهده داشت. این انجمن امروز با بیش از ۴ هزار عضو فعال، مرکزی برای خدمت، همدلی و توانمندسازی جانبازان است.
تحصیلات، رشد فردی و پیام به جوانان
جانباز رادمنش، پس از ۴۰ سالگی دوباره درس خواند، دیپلم گرفت و سپس در دانشگاه علمی کاربردی و هلال احمر، لیسانس مددکاری اجتماعی گرفت تا بتواند بهتر به جامعه جانبازان و جوانان خدمت کند.
پیام وی به نسل امروز این است: زندگی فقط با پول یا سلامت معنا ندارد. ایمان، تلاش و خدمت به مردم یعنی زندگی واقعی. ما اگر زندهایم، برای ساختنیم، نه برای شکایت کردن.
زندگی، ایمان، کار و افتخار
محمدحسن رادمنش، جانبازی است که در میان زخم و درد، معنای زندگی را یافت. وی با ایمان، خانواده، ورزش و کارآفرینی، داستانی نو از مقاومت نوشت. روایتش، نه تنها یک خاطره جنگی، بلکه یک مدرسه زندگی و جهاد تبیین است. خودش میگوید: من با پای مصنوعی راه میرم، ولی با دل واقعی زندگی میکنم. پایم رفت، اما غیرتم ماند. اگر هزار بار دیگر هم به دنیا بیایم، باز هم برای وطنم میجنگم.
