ذخیره آخرت
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید الیاس میرعبدالله» بیست و نهم مهرماه ۱۳۳۵ در روستای دامنکوه از توابع شهرستان دامغان دیده به جهان گشود. پدرش غلامحسن و مادرش سکینهخاتون نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. کارگر شرکت بود. ازدواج کرد و صاحب دو پسر و یک دختر شد. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. بیست و ششم دیماه ۱۳۶۵ در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به پهلو، شهید شد. مزار وی در گلزار شهدای روستای مهماندوست شهرستان زادگاهش واقع است.

قیافه آردی برادرم، هیچوقت از ذهنم بیرون نمیرود
وقتی او را دیدیم، همه باهم زدیم زیر خنده. گفت: «چی شده؟ برای چی به من میخندین؟»
گفتم: «صورتت رو نگاه کن!»
خواهر دیگرم گفت: «پیر شدی داداش!»
او هم خندید. ما آسیاب داشتیم و گندم را آرد میکردیم. قیافه آردی برادرم، هیچوقت از ذهنم بیرون نمیرود.
(به نقل از خواهر شهید، ملوک میرعبدالله)
دوست ندارم توی این مجلس برید!
آماده میشدیم عروسی برویم. الیاس ناراحت بود. گفتم: «داداش! چرا ناراحتی؟»
گفت: «دوست ندارم شما توی این مجلس برید!»
با تعجب گفتم: «چرا؟ مگه اشکالی داره؟»
گفت: «آخه توی این عروسی شئون اخلاقی رعایت نمیشه! من آدمهاش رو میشناسم.»
(به نقل از خواهر شهید، فخری میرعبدالله)
دستگیری از مردم
با تعجب گفتم: «دایی! چرا این کار رو کردی؟ فرقش دوسه تا ماشین آجر بود.»
گفت: «این دوسه تا ماشین آجر رو میدم به همسایه که خونهاش رو تموم کنه.»
گفتم: «حالا چه لزومی داره که تو ساختمونت رو کوتاهتر بگیری تا به اونها کمک کنی؟»
گفت: «اونم زن و بچه داره! باید سروسامون بگیرن!»
(به نقل از دایی شهید، علیمحمد امینزاده)
باید سربلند از امتحانش بیرون بیام
حاضر بود خودش غذای مختصری بخورد، اما مقداری از برنج و روغن را به دیگران بدهد.
گفتم: «الیاسجان! خدا به هرکس به اندازه لیاقتش روزی میده.»
گفت: «خدا که به من داده، میخواد منو امتحان کنه! باید سربلند از امتحانش بیرون بیام.»
(به نقل از دایی شهید، علیمحمد امینزاده)
به قولم وفا کن!
دوستش میگفت: «در جبهه، الیاس تیربارچی بود. در عملیات بودیم که براثر موج انفجار خمپاره به طرفی پرت شدم. الیاس صدا میزد: «برام فشنگ بیارین، فشنگم تموم شده.» وقتی بلند شدم، دیدم گلولهای به سینه الیاس خورده و به زمین افتاده است. بچهها برای کمک اومدن. تا جلوی سنگر او رو بردن.
گفت: «به بچهام قول دادهام یک جرثقیلِ اسباببازی براش بخرم؛ میشه تو این کار رو بکنی؟ سلامم رو به خانوادهام برسون.»
این را گفت و چشمانش را بست.
(به نقل از مادر شهید)
خبر از آخرت
بنیاد شهید چند قلم جنس داد، اما من نگرفتم. خواهرم گفت: «چرا نمیگیری؟»
گفتم: «من نمیخوام.»
همسایهمان الیاس را خواب دید که به او گفت: «به مادرم بگو: هرچی که او نگیره، من اینجا براش ذخیره میکنم.»
(به نقل از مادر شهید)
انتهای متن/