از روستای آسارا تا بیمارستان آلمان؛ روایت شهادت دردناک یک جوشکار جانباز شیمیایی
به گزارش نوید شاهد البرز؛ شهید حسینعلی آسارائی، متولد ۱۳۳۷ در روستای آسارای کرج، جوشکار و آهنگر ماهری بود که در کارخانه سایپا مشغول به کار بود. او که پیش از انقلاب در مبارزات مردمی حضور داشت، پس از پیروزی انقلاب به بسیج پیوست. این شهید که دارای پنج فرزند بود، در تاریخ ۴ مرداد ۱۳۶۷ در منطقه شلمچه بر اثر بمباران شیمیایی دشمن به شدت مجروح و به عنوان جانباز ۷۰ درصدی شناخته شد. پس از دو سال تحمل درد و طی درمان در ایران و آلمان، سرانجام در تاریخ ۱۶ بهمن ۱۳۶۹ در آلمان به درجه رفیع شهادت نائل آمد و در گلزار شهدای روستای آسارا به خاک سپرده شد.

این جانب، عباسعلی آسارایی فرزند علی، برادر شهید حسینعلی آسارایی، خاطرات و زندگینامه برادر شهیدم را بیان میکنم.
شهید حسینعلی آسارایی در سال ۱۳۳۷ در روستای آسارای کرج متولد شد. پس از اتمام تحصیلات ابتدایی، به دلیل نبود امکان ادامه تحصیل، دو سال ترک تحصیل کرد و سپس برای یادگیری فن جوشکاری به شهر کرج مهاجرت کرد. او در کارخانه ایران ناسیونال (ایران خودروی کنونی) به عنوان جوشکار شماره دو مشغول به کار شد و چهار سال در آنجا فعالیت کرد.
در این دوران، دوری از خانواده برایش بسیار سخت بود. یک بار به شدت بیمار شد و حدود ده روز در بیمارستان شماره دو بستری بود، بدون آنکه کسی از او خبر داشته باشد. با وجود درد و رنج خود، در بیمارستان برای یک پسر ۱۱ ساله مبتلا به سرطان پوست که هماتاقش بود، ناراحت بود.
در ۱۷ سالگی، از پدرش خواست تا برایش خواستگاری برود و گفت: «جامعه آلوده است و من بزرگ شدهام؛ برای اینکه به گناه نیفتم، باید ازدواج کنم.» او در همان سن ازدواج کرد و در ۱۹ سالگی، با داشتن یک فرزند، به خدمت سربازی اعزام شد. پس از پایان خدمت، در کارخانه سایپا مشغول به کار شد.
در سالهای ۵۶ و ۵۷، در تظاهراتهای انقلابی شرکت فعال داشت. در روز ۱۲ بهمن ۵۷، به دلیل شوق استقبال از امام خمینی(ره)، حدود ۴۸ ساعت به خانه نیامد و در ۲۲ بهمن نیز در شکستن محاصره پادگان و تحویل سلاحهای غنیمتی به مراجع قانونی نقش داشت.
او فردی مهربان، مهماننواز و بسیار مقید به صلهرحم بود. به خانواده و ناموس مردم حساسیت ویژهای داشت و چندین بار با مزاحمان درگیر شده بود.
پس از شروع جنگ تحمیلی، به عنوان بسیجی کارگری به جبهه اعزام شد و چندین بار در عملیاتهای مختلف شرکت کرد. در کنار فعالیتهای رزمی، به عنوان راننده لودر و بلدوزر و نیز در جهاد سازندگی به ساخت راه، پل، مدرسه و مسجد میپرداخت. از جمله کارهای برجسته او میتوان به ساخت پل فنی روستای سرخدر در جاده چالوس و جوشکاری اسکلت مسجد کیاسر به تنهایی و بدون جرثقیل اشاره کرد.
در سالهای ۶۵-۶۶، در منطقه شلمچه دچار مجروحیت شیمیایی شد. او سه سال و نیم با این جراحت دستوپنجه نرم کرد و در بیمارستانهای بقیهالله تهران، طالقانی و نیز در کشورهای انگلستان و آلمان تحت درمان قرار گرفت، اما سرانجام در سال ۱۳۶۹ در بیمارستانی در شهر «راین» آلمان به شهادت رسید.
وصف رنجهای یک شهید شیمیایی (از زبان برادر شهید):
این مجروحیتهای شیمیایی به گونهای است که بدن فرد شروع به سوزش میکند، گویی آتش گرفته است. تنفس بسیار سخت میشود و سرفههای شدید، حتی خوردن غذا را غیرممکن میکند. برای کاهش درد طاقتفرسا، روزی دو یا سه بار به آنها مُرفین تزریق میشد.
بخشی از آخرین نامه شهید از آلمان:
«به نام الله، پاسدار خون شهیدان... فرزندانم، ناراحت حال من نباشید. الان من خوب غذا میتوانم بخورم، یعنی هر وعده دو بشقاب غذا میخورم. اصلاً سرفه نمیکنم، غذا در گلویم گیر نمیکند... خلاصه ناراحت من نباشید، من حالم خوب است... همسر عزیزم، مواظب بچهها باش... لیلاجان، اصغرجان، علیاکبرجان، فاطمهجان، ابوالفضلجان، من شما عزیزان را از راه دور میبوسم... به برادرانم نوشتهام: امیرجان و عباسجان، بچههای مرا تنها نگذارید... غریبی خیلی سخت است...»
او در پایان نامه نوشته بود: «السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین.»
انتهای پیام/