شهادت راننده آمبولانسی که مرخصی را برای نجات مجروحان به تعویق انداخت
به گزارش نوید شاهد البرز؛ شهید سعید آراسته، متولد ۱۳۴۲ همدان، جوانی برقکار و دیپلمه بود که در بیست سالگی و در سال ۱۳۶۱، داوطلبانه و از طریق ارتش به جبهه اعزام شد. او بهعنوان یک رزمنده در یگان پیاده خرمآباد به مدت بیست ماه در خط مقدم خدمت کرد. سرانجام در تاریخ ۵ بهمن ۱۳۶۳، در منطقه عملیاتی مهران، بر اثر سانحه (اصابت ترکش) در حالی که به عنوان راننده آمبولانس مشغول خدمت رسانی و انتقال مجروحان بود، به درجه رفیع شهادت نائل آمد. پیکر پاک این شهید بزرگوار در امامزاده طاهرِ(ع) کرج آرام گرفته است.

در ادامه خاطرهای از این شهید را بخوانید.
آخرین خدمت عاشقانه در مراسم عزاداری حسینی
شهید سعید آراسته علاقهی عمیقی به شرکت در مراسم عزاداری امام حسین (ع) داشت. هر ساله در هیئت جوانان محله مهر ویلای کرج، برای برپایی تکیه فعالیت میکرد. حتی زمانی که در جبهه حضور داشت، مرخصیاش را طوری تنظیم کرد که در دهه اول محرم به کرج بیاید و تمام مدت را صرف برگزاری مراسم و آمادهسازی تکیه کند. فعالیت چشمگیر او مورد تحسین اهالی محل قرار گرفت و به همین سبب، هیئت جوانان مهرویلا در مراسم شهادتش با عَلَم و کُتل به سینهزنی پرداخت و هر ساله به یاد و احترام او، مقابل منزل شهید مراسم سینهزنی برگزار میکنند. این خدمت عاشقانه، آخرین خدمت حسینی او بود که برای خانوادهاش به یادماندنی است.
تلاش شهید برای حضور در جبهه
شهید آراسته در بسیج محل خدمت میکرد. با صدور فرمان حضرت امام خمینی (ره) برای حضور جوانان در جبههها (طرح «لبیک یا خمینی»)، داوطلبانه برای اعزام ثبتنام کرد. هنگامی که برای ملاقات به پادگان شاهرود رفتم، او را بسیار خوشحال یافتم. گفت: «بابا، من در مسابقات تیراندازی و قرائت قرآن نفر اول شدم و با دفتر عقیدتی-سیاسی یگان همکاری دارم.» با توجه به امتیازات بالایش در مسابقات و سابقه فعالیت، فرمانده گردان (که از بستگان شهید بود) به او پیشنهاد داد محل خدمتش را در تهران یا یک یگان آموزشی انتخاب کند. اما شهید عزیزم به من گفت: «بابا، خواهش میکنم برای محل خدمتم تلاش نکن. من خودم در مسابقات تیراندازی، محل خدمتم را تعیین کردم و آن هم جبهه است.» او به خواستهاش رسید و راهی منطقه عملیاتی شد. روحش شاد.
نجات جان یک انسان، کمتر از خون دادن در جبهه نیست
روزی که شهید در مرخصی بود، مشغول صرف ناهار بودیم که یکی از دوستانش به منزل آمد. پس از گفتوگوی کوتاهی، شهید ناهار را نیمهکاره رها کرد و با عجله همراه دوستش از خانه خارج شد. وقتی پس از دو سه ساعت بازگشت، از او پرسیدم: «کجا رفته بودی؟» گفت: «خواهر دوستم به علت بیماری و خونریزی شدید نیاز به خون داشت. چون گروه خونی منفی پیدا نشده بود و دوستم میدانست گروه خون من منفی است، رفتم و به او خون دادم و جان یک انسان را نجات دادم.» مادرش گفت: «پسرجان، شما در جبهه هستی، حالا که مرخصی آمدهای کمی خودت را تقویت کن.» او در پاسخ گفت: «نجات جان یک انسان، کمتر از خون دادن در جبههها نیست.» و از این که توانسته بود جان کسی را نجات دهد، بسیار خوشحال بود.
دخیل یا خمینی
شهید در یکی از مرخصیهایش تعریف کرد: «وقتی از خط مقدم عازم مرخصی بودم، بین محل استقرار یگان و جاده اصلی چند کیلومتر فاصله بود که باید پیاده میرفتم. صبح زود پس از نماز، هنگامی که هوا در حال روشن شدن بود، به سمت جاده حرکت کردم. پس از طی مسافتی، متوجه شدم فردی در یک گودال نشسته است. اول فکر کردم از رزمندگان خودی است. وقتی نزدیک شدم، ناگهان آن فرد از گودال بیرون آمد و با گفتن "دخیل یا خمینی" دستهایش را بالا برد. فهمیدم که یک سرباز عراقی است و قصد تسلیم شدن دارد. اسلحهاش را گرفتم و او را به برادران سپاهی که از آن مسیر میگذشتند تحویل دادم و سپس به مرخصی آمدم.» یادش گرامی.
آرزوی شهادت
شهید در نامهای به داییاش که در جبهه جنوب بود، نوشته بود: قرار بود به مرخصی برود، اما یکی از همسنگرانش که راننده آمبولانس بود، به علت بیماری همسرش از شهید درخواست کرد تا از مرخصی خود صرفنظر کند و آمبولانس را تحویل بگیرد تا او بتواند به همسرش سر بزند. شهید با کمال میل این درخواست را پذیرفت. هنگام انتقال مجروحان و شهدا از منطقه، آمبولانس مورد اصابت ترکش و گلوله قرار گرفت، ولی شهید توانست آن را به خط مقدم هدایت کرده و مجروحان را به پشت خط برساند. او در نامهاش افزوده بود: «با مشاهده مجروحان و شهدا، دنیا دیگر ارزشی ندارد و آرزو میکنم هرچه زودتر به مقصود خود برسم.» و او به آرزویش رسید. روحش شاد.
خداحافظی از تمام فامیل و خواندن دعای کمیل
مادر شهید نقل میکند: هر ساله برای سلامتی پسرش، در روز ۲۸ صفر نذر شعله زرد (حلوا) داشت. در آخرین مرخصی شهید که مصادف با ۲۸ صفر بود، او خودش تمام نذریها را بین دوستان، آشنایان و فامیل تقسیم کرد و به قول خودش، از همه خداحافظی نمود. شب جمعه، پس از نماز مغرب و عشاء، وقتی دیدم مدت زیادی در اتاقش است، متوجه شدم مشغول خواندن دعای کمیل است و گریه میکند. حالتی داشت که تنم لرزید و بوی شهادت به مشامم رسید. این آخرین مرخصی و دیدارمان بود.
انتهای پیام/