خاطرات شهدا - صفحه 92

آخرین اخبار:
خاطرات شهدا

زندگی نامه و خاطرات شهید «رضا ابوطالب زاده سرابی»

نوید شاهد - شهید رضا ابوطالب زاده سرابی از فرماندهان دوران دفاع مقدس بود که جان خود را خالصانه و شجاعانه در راه دفاع از میهن اسلامی فدا کرد. در ادامه زندگینامه، خاطرات و برشی از وصیت نامه این شهید والامقام را مطالعه می نمایید.
با حضور معاون فرهنگی و آموزشی بنیاد شهید؛

اجرای طرح "اسناد افتخار" در قزوین آغاز شد

نوید شاهد - با حضور معاون فرهنگی و آموزشی بنیاد شهید و امور ایثارگران، اجرای طرح "اسناد افتخار" در قزوین آغاز شد.

فرزند شهیدم پشت پنجره اتاقم ایستاده و نگاهم می‌کرد

نوید شاهد- «سید نعمت‌الله قاضی دزفولی» پدر معلم بسیجی شهید «سید هیبت‌الله قاضی دزفولی»، خاطره دیدن پسرش بعد از شهادت را تعریف می‌کند که در بخشی از آن می‌گوید: «پس از شهادت سید هیبت‌الله بسیار ناآرام بودم؛ اما خدا شاهد است تا ناآرام می‌شدم ناگهان فرزند شهیدم را می‌دیدم که در پشت پنجره اتاق من در حیاط منزل مثل آدم زنده کاملا مجسم ایستاده و دارد به من تبسم می‌کند و چشم از چشم من برنمی‌دارد.»

تا آخرین قطره خونم از آب و خاکم دفاع میکنم

نوید شاهد - «هميشه اظهار ميداشت: اگر من سربازی بروم تا آخرين قطره خونم و تا جان در بدن دارم از آب و خاكم دفاع می‌كنم و نمي گذارم بيشتر از اين تجاوز بعثيون كافر به مملكت ما زياد شود.» متنی که خواندید قسمتی از زندگینامه شهید «احمد عيوضي» بود که نوید شاهد آذربایجان غربی شمارا برای خواندن زندگینامه این شهید عزیز دعوت میکند.
برگی از خاطرات دفاع مقدس؛

خیانت بنی‌صدر و کمبود تجهیزات نظامی!

نوید شاهد - «وقتی که در قله‌های نوسود پاوه مستقر شدیم هر کدام از ما تنها دوخشاب فشنگ داشتیم که همان روز‌های اول تمام شد. نزد فرمانده رفتیم تا تجهیزات بگیریم، ولی نامه‌ای با امضای بنی‌صدر خائن نشان داد که به ارتش دستور داده بود که حتی یک فشنگ هم به بچه‌های سپاه و بسیج ندهند ...» ادامه این خاطره را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

خاطره| آرزو داشتم با یک سپاهی ازدواج کنم

نوید شاهد _ همسر شهید مدافع حرم "سعید قارلقی"، در خاطره‌ای از او می‌گوید: "«یک ساختمان سپاه سر کوچه ما بود و من وقتی سپاهی‌ها را که جوانانی مذهبی و متدین بودند می‌دیدم لذت می‌بردم. یک آرامش خاصی به من دست می‌داد و در دلم می‌گفتم اگر آدم بخواهد ازدواج کند......» ادامه این خاطره از شهید مدافع حرم "سعید قارلقی" را در پایگاه خبری نوید شاهد تهران بزرگ بخوانید.

تصاویری از شهید «حمدالله مرادی»

نوید شاهد_ غریب بر سی و نه سال است که از شهادت «شهید «حمدالله مرادی» می‌گذرد. از این رو نوید شاهد تهران بزرگ در ادامه تصاویری از این شهید والامقام را برای علاقه مندان منتشر می‌کند.
حکایت شهیدی که از شهادت خود خبر داشت

حکایت شهیدی که از شهادت خود خبر داشت

نوید شاهد_بردار شهید حسین درگوئی از برادر شهید خود این چنین نقل می کند: سرانجام برای آخرین بار قبل از اعزامش به جبهه، در یکی از مسجد های چغادک (استان بوشهر)، مثل کسی که از تحصیلات عالی برخوردار باشد، سخنرانی مهیجی نمود. ‏با همه خداحافظی کرد ‏و گفت که من دیگر برنمی‌گردم.

خاطرات/دلتنگی برای خدا

نوید شاهد - «سعی کن که قدر این لحظات خوب را بدانی. ما چند وقتی که از محیط شهر و خانه دور می‌شویم احساس دلتنگی و غربت می‌کنیم. اما چند سال است که از خداوند دوریم، ولی تا به حال برایش احساس دلتنگی نکرده‌ایم ...» این خاطره را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

خاطرات/ همدیگر را نشناختیم!

نوید شاهد - «وارد سنگری شدیم با اشاره به بغل دستیم گفتم برادر محمد قیصری را ندیدی فکر می‌کردم شهید شده، همین که لبخند زد سفیدی دندان وی را دیدم و خندید گفت: چه شده علی خودم هستم آنقدر لجن و گل روی ما ریخته بود که همدیگر را نمی‌شناختم ...» این خاطره را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
شهيد «سليم لاجاني»

در عملیات بعدی باید من شهید بشوم

نوید شاهد - «سه نفري با هم صحبت مي كرديم، من گفتم: بچه ها واقعاً در عمليات آينده كدام يك از ما شهيد خواهد شد؟ شهيد لاجاني كه از دو نفر ما قديمي تر بود با لحني بسيار قاطع و بدون ترديد گفت؛ در اين عمليات من بايد شهيد شوم و نوبت من فرا رسيده است.» متنی که خواندید خاطره ای بود از برادر شهيد «سليم لاجاني» که نوید شاهد آذربایجان غربی شما را برای خواندن این خاطره ی زیبا دعوت میکند.

برای نجات همرزمش، خونش را اهدا کرد

نوید شاهد – یکی از همرزمانش در جبهه جنوب زخمي شد. برادرم كه خط شكن بود، توانست همرزمش را را به پشت خط منتقل كند و براي نجات او خون خود را اهدا كرده بود. به حمد ا... آقاي امامي، به سلامت از جبهه برگشت. ولي برادرم به فيض شهادت رسيد. متنی که خواندید  خاطره ای بود از زبان برادر شهید «علیرضا نوری کشتیبان» که نوید شاهد آذربایجان غربی شمارا برای خواندن این خاطره ی زیبا دعوت میکند.

خاطرات/هر که را به میهمانی خانه عمه‌ام می‌بردم به شهادت می‌رسید!

نوید شاهد - «قرار شد با دوستم عازم جبهه‌ها شویم؛ ولی این بار از عمه‌ام و منزلش سخنی به میان نیاوردم، چون برایم این باور به وجود آمده بود که هر که را به میهمانی خانه عمه‌ام می‌بردم به شهادت می‌رسید و همین هم ثابت شد ...» ادامه این خاطره از جانباز سرافراز "عمران ثقفی" را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

به پدرم بگو من اینجا دفن هستم

نوید شاهد - شهید حمید(حسین) عرب نژاد در خواب به یکی از اهالی کاظم آباد کرمان گفت: «من حسین هستم، بچه خانوک. تو باید بروی و به پدرم بگویی که من در اینجا دفن هستم و نفر سومم.»

میشه شهید بشم و سر نداشته باشم!

نوید شاهد - «یک شب با هم صحبت می‌کردیم که بی‌مقدمه بحث را عوض کرد و گفت:، اما می‌شد شهید بشم، اون هم مثل امام حسین (ع) و سر نداشته باشم. از حرفهایش ناراحت شدم و زدم زیر گریه! ...» ادامه این خاطره از زبان همسر شهید "حجت‌الله صنعتکار آهنگری‌فرد" را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
زندگینامه شهید غلامرضا کریمی نیا":

شهادت، هنر مردان خدا

نوید شاهد_ غریب بر چهل سال است که از شهادت شهید "شهید غلامرضا کریمی نیا" می‌گذرد. از این رو پایگاه خبری نوید شاهد تهران بزرگ در ادامه زندگینامه این شهید والامقام را برای علاقه مندان منتشر می‌کند.
طی اطلاعیه‌ای:

ثبت نام مدارس شاهد در سال جدید، الکترونیکی شد

نوید شاهد_ اداره آموزش عمومی بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ طی اطلاعیه‌ای از آغاز ثبت‌نام اینترنتی مدارس شاهد در سال تحصیلی 1401-1400 از ابتدای خردادماه خبر داد.

خاطرات/ فرمانده خداترس!

نوید شاهد - «پس از مراسم صبحگاهی نگهبان‌ها فردی را پیش فرمانده پادگان آوردند و گفتند: برای فرار از ورزش در جایی مخفی شده است فرمانده پادگان به آن فرد گفت: همه دور پادگان را با کفش دویده‌اند، ولی تو برای تنبیه باید با پای برهنه بدوی ...» ادامه این خاطره را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

افسری از گارد شاهنشاهی که به شهادت رسید

نوید شاهد - پدر شهید "ابراهیم سنچولی" نقل می کند: «یک روز پسرم بدون اطلاع قبلی به خانه آمد. لباس فرمش را درآورد تعجب کردم گفتم: بابا چه شده است. در جواب به من گفت: من دیگر به ارتش برنمی‌گردم. آقای خمینی آمده است و من دیگر در رژیم پهلوی خدمت نمی کنم.»

خاطرات/ اگر بمانید ضرر کرده‌اید!

نوید شاهد - «در بین راه شهید علمی که از طلبه‌های جوان و خوش فکر بود شروع به سخنرانی کرد و داستان لیلی و مجنون را برایمان تعریف کرد ...» ادامه این خاطره از شهید "سید باقر علمی" را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
طراحی و تولید: ایران سامانه