مرا در بیمارستان پورسینای رشت بستری کردند. هوای گرم و شرجی رشت از یک طرف و مشکل تنفسی من از سوی دیگر امانم را بریده بود. سه روز هم در آنجا ماندگار شدم. پزشکان آنجا هم مثل پزشکان تبریز جوابم کردند که دیگر کاری از دست کسی برنمیآید و شما باید با وضع موجود بسازید.
شهید بالازاده به یک باره بغضش ترکیده و سرش را پایین انداخته و با کلماتی بریده بریده میگوید: «آقا جان! حضرت قاسم (ع) 13 ساله بود که امام حسین (ع) به او اجازه داد برود در میدان و بجنگد، من هم 13 سالهام ولی فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمیدهد به جبهه بروم هر چه التماسش میکنم, میگوید 13 سالهها را نمیفرستیم, اگر رفتن 13 سالهها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم (ع) را چرا میخوانند؟» و شانههای شهید بالازاده آشکارا میلرزد.
شهید فریدون حاتمی، فرزند شیرین در سال ۱۳۴۳ در روستای مجنده از توابع شهرستان اردبیل به دنیا آمد. وی تا کلاس اول راهنمایی در اردبیل به تحصیل پرداخت و در سال ۶۲ به عضویت سپاه درآمد. او در حالی که مسئول خدمات رزمی لشکر ۳۱ عاشورا بود، در سال ۶۶ در ابوالفتح عراق بر اثر اصابت ترکش توپ به شهادت رسید.
شهید پستی فرزند محمد علی در سال ۱۳۳۸ در هشتجین خلخال به دنیا آمد. ایشان دانشجوی رشته جامعهشناسی بودند که در سال ۱۳۵۸ به عضویت سپاه در آمدند و در سال ۱۳۶۲ در پل طلاییه در حالی که فرمانده گردان حبیب بن مظاهر از لشکر ۲۷ حضرت رسول الله(ص) بودند، بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسیدند.
خاطره اى از شهيد حسن صفرزاده فرمانده پايگاه مقاومت امام حسين(ع) روستاى «هرطه كلا» به نقل از ايوب تقوى نسب(دوست شهيد) برگرفته از كتاب به مساحت آسمان كه توسط نويد شاهد مازندران منتشر شد.
ناگهان انفجار شدیدی در نزدیکی های ما رخ داد، به گفته بچه ها گویا آرپیجی ۱۱ بود. همزمان ترکشی به شاهرگ گردن و ساق پای چپم اصابت کرد. در جا سمت چپ بدنم مخصوصا دستم از کتف به پایین بی حس شد، خون از گردنم بهشدت جاری بود. با دست راستم محل زخم را محکم گرفتم تا از شدت خونریزی بکاهم. ترکش دیگری که به پای چپم از پایین زانو اصابت کرده بود، انگار داشت پایم را قطع می کرد.
دل نوشته اى از شهيد جعفر فرجى كه در متن وصيت نامه اش اينگونه آماده است كه در تنهايى از خداى خود مى خواهد كه همچون هزاران شهيد گمنام كه در جاى جاى جبهه ها خفته اند، گمنام باشد.
گپ خودمانی نوید شاهد سمنان با خانواده معظم شهید حسین شامانی
همین که میگذاشتمش زمین از گریه غش می کرد . هرجا هم دکتر بردیمش نفهمیدن که مشکلش چی هست . یه دعا نویس گفت ، تا هشت ساله نشه خوب نمیشه .
خدا شاهده بچه ی به اون بزرگی رو موقع نماز خواندن به کولم میبستم و پاهاش از کنارم آویزان بود . اگر روی زمین می گذاشتمش غش می کرد . هشت ساله که شد ، کم کم بهتر شد . شیر هم نمی خورد وبا قاشق بهش شیر می دادم .
محمد خدنگی در تاریخ ۱۳۳۵ در اردبیل دیده به جهان گشود و در تاریخ ۱۵ دی ماه سال ۱۳۵۹ در منطقه عملیاتی فکه به شهادت رسید. وی یکی از ورزشکاران عرصه والیبال، فوتبال و پرورش اندام در استان اردبیل بود.