خاطرات شفاهی جانبازان

آخرین اخبار:
خاطرات شفاهی جانبازان
خاطرات شفاهی؛

حضور در جبهه از دوران دانش‌آموزی

جانباز سرافراز «غلامعلی ماندگاری» درباره نحوه حضورش در جبهه چنین روایت می‌کند: سال ۱۳۶۱، زمانی که دانش‌آموز سال دوم راهنمایی بودم، به همراه چند نفر از دوستانم تصمیم گرفتیم برای اعزام به جبهه نام‌نویسی کنیم. سرانجام در سال ۱۳۶۲ موفق شدم از طریق بسیج به جبهه اعزام شوم. در منطقه عملیاتی ابتدا به‌ عنوان تیربارچی فعالیت می‌کردم و بعدها به‌ عنوان امدادگر مشغول خدمت شدم. در یکی از عملیات‌ها، دشمن اقدام به حمله شیمیایی کرد و در اثر آن از ناحیه ریه، قلب و چشم دچار مجروحیت شدم.
خاطرات شفاهی؛

روایت جانباز از لحظات سخت عملیات والفجر ۳

جانباز سرافراز «یعقوب صادقی بهمنی» درباره نحوه حضورش در جبهه چنین روایت می‌کند: اواسط سال بود که به همراه یکی از دوستانم تصمیم گرفتیم به سپاه بپیوندیم و فعالیت خود را آغاز کنیم. سال ۱۳۶۱ به همراه شهید رضا رایکا وارد بسیج شدیم و پس از مدتی راهی جبهه‌های جنگ گشتیم. در عملیات والفجر ۳ حضور داشتم و مسئولیت سنگرسازی را بر عهده گرفته بودم. در جریان همین عملیات، دشمن اقدام به شلیک کاتیوشا کرد. شدت انفجار به حدی بود که مانند توپ به هوا پرتاب شدم. وقتی روی زمین افتادم، دیگر توان بلند شدن از جایم را نداشتم.
خاطرات شفاهی جانبازان:

برای دفاع از خاک کشورم به جبهه رفتم

اسماعیل زکاوت جانباز ۵۰ درصد جنگ هشت ساله دفاع مقدس می‌گوید: یادم می آید اولین باری که تصمیم گرفتم به جبهه بروم همسرم زمانی که مطلع شد خیلی بی‌تابی می‌کرد و من از بی‌تابی او ناراحت شده بودم. و به او قول دادم که از رفتم صرف نظر می‌کنم. فردای آن روز هر چه فکر کردم نتوانستم خودم را قانع کتم که به جبهه نروم. وقتی به جبهه اعزام شدم و آنجا را دیدم متوجه شدم که محل خدمت جبهه است نه ماندن در شهر.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

بسیجی‌ها روی مین می‌رفتند و راه را با جان خود باز می‌کردند

جانباز سرافراز «طیب صحافی بندری» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: در جبهه، کار من پشتیبانی بود و پل می‌ساختم. وقتی ساخت پل‌های شناور به پایان رسید، مرا به جزیره مجنون اعزام کردند. در عملیات والفجر ۸، هواپیماهای عراقی حمله کردند و از ناحیه دست مجروح شدم و ترکش خوردم. البته پیش از این عملیات هم مجروح شده بودم و در عملیات بدر، شیمیایی شدم. در جریان عملیات‌ها، بسیجی‌ها روی مین می‌رفتند و خط را باز می‌کردند؛ هیچ‌کس مانند بسیجی‌ها حاضر به انجام چنین کاری نبود.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

هر ایرانی، وظیفه دارد که از خاک وطنش دفاع کند

جانباز سرافراز «غلامرضا عالی‌پور» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: من سرباز بودم و در گردان ۸۰۱ کرمان، در منطقه گیلان‌غرب خدمت می‌کردم. آن روز در سنگر مستقر بودیم که عراقی‌ها شروع به زدن خمپاره کردند. ناگهان یکی از خمپاره‌ها درست کنار سنگر ما به زمین خورد و من مجروح شدم. در جنگ، جوانان باید از خاک‌شان دفاع کنند. هر فرد ایرانی وظیفه دارد برای دفاع از وطنش آماده باشد.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

ترکش‌هایی که ماندگار شد؛ روایت ایثار و مقاومت

جانباز سرافراز «عیسی جلالی» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: هفده ساله بودم که در سال ۱۳۶۴ به‌ صورت داوطلب و به عنوان بسیجی عازم جبهه شدم. در عملیات‌های کربلای چهار و کربلای پنج حضور داشتم. در یکی از این عملیات‌ها از ناحیه پای چپ مجروح شدم و دو ترکش نیز به پشتم اصابت کرد که هنوز هم در بدنم باقی مانده است.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

برادرم که شهید شد، داوطلب عازم جبهه شدم

جانباز سرافراز «علی خلیلی گرجی» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: سال ۱۳۶۰ بعد از اینکه برادرم شهید شد، به صورت داوطلب بسیجی عازم جبهه شدم. آن زمان ۱۴ سالم بود و دوم راهنمایی بودم. رسته ما آرپی‌جی زن بود و عمده مجروحیت‌هایی که در زمان جنگ برایم اتفاق افتاد در عملیات‌های رمضان، والفجر ۸ و کربلای ۵ بود.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت ایستادگی در دل اسارت

جانباز سرافراز «شهباز جوزری» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: در یکی از عملیات‌ها، هنگام عقب‌نشینی، به دست نیروهای عراقی اسیر شدیم. پس از انتقال به اردوگاه، ما را به صف کردند و هنگام ورود، یکی‌یکی با کابل مورد ضرب‌وشتم قرار می‌دادند. دوران اسارت بسیار سخت و طاقت‌ فرسا بود؛ رزمندگان را آزار می‌دادند و دسترسی به آب و غذا به‌ شدت محدود و دشوار بود.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

همراه با نیروهای مردمی، از خرمشهر دفاع کردیم

جانباز سرافراز «جاسم سلطانی» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: زمانی که جنگ آغاز شد، سربازها و باقی گروهان، دژ خرمشهر را رها کردند و رفتند. من همراه نیروهای مردمی جمع شدیم و وارد دژ شدیم؛ هر کدام یک اسلحه به دست گرفتیم. سپس ما را به اهواز بردند، آموزش نظامی دیدیم و برای فتح خرمشهر و عملیات بیت‌المقدس اعزام شدیم. در منطقه فکه بود که ترکش به من اصابت کرد، از ناحیه کتف مجروح شدم و موج انفجار نیز مرا تحت تأثیر قرار داد.
در گفت‌وگو با نوید شاهد قزوین مطرح شد؛

لباس‌های خونی که هنوز حرف می‌زنند؛ روایت جانباز 70 درصد «حاجی‌نصیری»

لباس‌های خونی «مختار حاجی‌نصیری» هنوز گواه روزهایی هستند که جوانی‌ها در آتش جنگ سوخت و رفاقت معنا پیدا کرد. جانباز ۷۰ درصد دفاع مقدس، در این روایت صمیمی از خط مقدم، مجروحیت سنگین و سال‌هایی می‌گوید که جنگ برایش هیچ‌گاه تمام نشد.
روایتی شنیدنی از آزاده و جانباز «خیراله اکبری رشنو»

چوب نگهبان در برابر آزادی دو اسیر

«خیراله اکبری رشنو» می‌گوید: در اردوگاه تکریت، وقتی شکنجه و تهدید راه هر امیدی را بسته بود، اسرا با تکیه بر اتحاد و غیرت ایرانی، چوب نگهبان عراقی را به بهای آزادی دو هم‌وطن اسیر تبدیل کردند؛ تصمیمی جمعی که مرز مذهب و زبان را در هم شکست.
گفت‌و‌گو با آزاده و جانباز «خدابخش حاجی آبادی»

ایمان و همبستگی ما دشمن را عاجز کرد

آزاده و جانباز «خدابخش حاجی آبادی» می‌گوید: «با وجود سختی‌ها، من و همرزمانم به هم کمک کردیم و دشمن نتوانست ما را بشکند.»

روح شهدا و کربلا؛ دیده‌ها و باور‌های یک آزاده و جانباز کرمانشاهی

«فرج‌الله اسدی کنگرشاهی» جانباز و آزاده، از روز‌های دشوار اسارت در عراق می‌گوید؛ روز‌هایی که گرما، تشنگی و سختی‌ها او و همرزمانش را تهدید می‌کرد، اما ایمان و باور به کربلا و شهدا، روحیه‌شان را زنده نگه داشت و تجربه‌ای فراموش‌نشدنی رقم زد.
گفت و گوی تصویری با جانباز و آزاده «عربعلی میرزایی»

شکنجه نتوانست غیرت را بشکند

آزاده و جانباز «عربعلی میرزایی» با بازگویی خاطرات اسارت در اردوگاه ۱۶ تکریت، تأکید می‌کند که با وجود شدیدترین شکنجه‌ها، اسرای ایرانی حاضر به توهین و شکستن عزت خود نشدند.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت جانباز از مجروحیتش در عملیات رمضان

جانباز 70 درصد سرافراز «محمود شهریاری» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: حضرت امام فرمود جوانان باید به جبهه بروند و نگذارند دشمن وارد خاک ایران شود برای همین من با همراهی جمعی از دوستانم تصمیم گرفتیم به جبهه برویم. آموزشی را در 05 کرمان گذراندیم و بعد از آن ما را به جبهه‌های نبرد اعزام کردند. بعد یک مدت عملیات رمضان آغاز شد و در این عملیات بود که مجروح شدم. به مدت هجده ماه در بیمارستان بودم و تعداد جراحی‌ها اینقدر زیاد بود که تعدادش از دستم در رفته است.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت جانباز از نحوه مجروحیتش در منطقه عملیاتی

جانباز سرافراز «اصغر معماری» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: در سال ۱۳۶۱ به‌ صورت داوطلبانه عازم منطقه عملیاتی شدم. در یکی از عملیات‌ها منتظر رسیدن نیروی کمکی بودیم که ناگهان یک گلوله خمپاره درست در محلی که نشسته بودیم فرود آمد. بیشتر رزمنده‌ها مجروح شدند، من نیز بر اثر برخورد ترکش به سرم، برای لحظاتی احساس کردم نیمی از سرم کاملاً بی‌حس شده است.
خاطره‌نگاری جانبازان

خاطراتی شنیدنی از جانباز «جوادی» در دوران دفاع مقدس

در این کلیپ جانباز «علی‌اکبر جوادی» از خاطراتش در دوران دفاع مقدس برای‌مان می‌گوید.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

برای دفاع از کشورم اعلام آمادگی کردم

جانباز سرافراز «اسدالله زارعی شمیلی» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: در هجده سالگی وارد ژاندارمری شدم. سال 1359 بود که رئیس‌جمهور اعلام کرد خوزستان سقوط کرد. چند دقیقه بعد از این خبر، من و چند نفر از دوستانم از طریق تلگراف برای حضور در جبهه اعلام آمادگی کردیم.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایتی از شجاعت و ایثار؛ از گروهان ثارالله تا عملیات بیت‌المقدس

جانباز سرافراز «احمد کمالی» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: اوایل حضورم در جبهه در منطقه کوشک در ثارالله خدمت می‌کردم. زمانی که عملیات بیت‌المقدس برای آزادسازی خرمشهر آغاز شد، ما به عنوان مأمور جمع‌آوری مهمات به آن منطقه می‌رفتیم. در آن زمان، در گروهان ثارالله بودم و هنوز لشکر نشده بودیم. در والفجر مقدماتی، خود سردار قاسم سلیمانی به ما آموزش مهمات می‌داد.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایتی از شجاعت و اراده؛ از رضایت پنهانی تا گام در میدان ایثار

جانباز سرافراز «حسین زاهدی درخانه» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: به پدرم گفتم می‌خواهم از طرف بسیج به جبهه بروم، اما پدرم به دلیل تحصیل و احتمال شهید شدنم اجازه نمی‌داد. در گردان به عنوان نامه‌رسان فعالیت می‌کردم و یک روز که داشتم از روی لوله نفت رد می‌شدم، عراقی‌ها به پایم شلیک کردند و دو عدد خمپاره ۶۰ کنارم اصابت کرد.
طراحی و تولید: ایران سامانه