خاطرات شفاهی جانبازان

آخرین اخبار:
خاطرات شفاهی جانبازان
خاطرات شفاهی جانبازان؛

پایم روی مین رفت؛ اما امیدم را از دست ندادم

جانباز جلال احمدی از اهالی روستای نوئه بانه، در خاطرات شفاهی خود از روزی می‌گوید که در سال ۱۳۷۴ بر اثر انفجار مین هر دو پایش به‌شدت آسیب دید؛ حادثه‌ای که اگرچه زندگی‌اش را برای همیشه تغییر داد، اما امید و اراده او را از بین نبرد.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت تلخ جانباز ۷۰ درصد از بمباران شیمیایی نودشه

جانباز ۷۰ درصد «محمد خالد احمدی» در گفت‌وگویی از روز تلخ بمباران شیمیایی نودشه و آسیب‌های ناشی از گاز خردل روایت می‌کند.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

فقط یک ماه از خدمتم مانده بود که روی مین رفتم

جانباز ۴۵ درصد،«محمد توکلی» از خاطره روز‌های سربازی در مناطق مرزی سرپل‌ذهاب روایت می‌کند؛ شبی که در جریان گشت‌زنی، انفجار مین زیر پایش در حالی رخ داد که تنها یک ماه به پایان خدمتش باقی مانده بود و به قطع مچ پای چپش انجامید.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت جانباز ۲۵ درصدفائق احمدی از شبی که پایش را از دست داد

جانباز «فائق احمدی» از خاطره تلخ روز‌های پایانی دفاع مقدس و مأموریت شناسایی در منطقه مریوان و حوالی حلبچه روایت می‌کند؛ شبی که انفجار مین، پای او را قطع کرد و یادگاری ماندگار از سال‌های ایثار و مقاومت برایش به جا گذاشت.
خاطرات شفاهی جانبازان 70 درصد؛

روایت جانباز «محمدرضا شیخ‌محمدی» از روزهای انقلاب

«جانباز ۷۰ درصد محمدرضا شیخ‌محمدی، خاطره‌ای از روزهای اوج انقلاب اسلامی روایت می‌کند؛ روزهایی که مدرسه جای خود را به خیابانهای پرخروش تظاهرات داده بود ...» از شما دعوت می‌کنیم نظاره‌گر فیلم این روایت باشید.
خاطرات شفاهی؛

روایت جانباز از مجروحیت با خمپاره تا بازگشت به جبهه

جانباز سرافراز «اسلام بهادری» درباره نحوه مجروحیتش در جبهه چنین روایت می‌کند: به عنوان سرباز ژاندارمری در پاسگاه مرزی واقع در منطقه اندیمشک خدمت می‌کردم. بر اثر اصابت خمپاره تانک، موج انفجار من را گرفت و ترکش نیز به صورت سطحی به بدنم اصابت کرد. پس از مجروح شدن، برای مداوا به بیمارستان منتقل شدم و پس از بهبودی، دوباره عازم جبهه شدم.
خاطرات شفاهی؛

ما باید از خاک کشورمان دفاع کنیم و نگذاریم دشمن وارد سرزمینمان شود

جانباز سرافراز «عباس تاجیک»، درباره نحوه حضورش در جبهه چنین روایت می‌کند: اولین بار در جریان انقلاب، سال ۱۳۵۷، بر اثر اصابت گلوله مجروح شدم. وقتی جنگ شروع شد، عضو بسیج شدم و به جبهه رفتم. سال ۱۳۶۱ در منطقه فیاضیه بودم که بر اثر اصابت ترکش مجروح شدم. ما باید از خاک کشورمان دفاع کنیم و نگذاریم دشمن وارد سرزمینمان شود.
خاطرات شفاهی؛

روایت جانباز بازمانده از روز خونین ناوچه سهند

جانباز سرافراز «سعید امیری‌نژاد» درباره نحوه مجروحیتش چنین روایت می‌کند: سال ۱۳۶۵ به اهواز اعزام شدم و در مناطق دارخوین، ابوغریب و پل کرخه حضور داشتم. ۲۹ فروردین ۱۳۶۷، مصادف با نخستین روز ماه مبارک رمضان، به ناوچه سهند حمله شد و در پی این حمله، ناوچه غرق شد و ۴۳ نفر از همرزمانم به شهادت رسیدند. من از بازماندگان این واقعه هستم و در جریان همین حادثه نیز مجروح شدم.
خاطرات شفاهی؛

وقتی ندای جبهه را لبیک گفتم؛ از خاکریزهای نبرد تا اردوگاه اسرا

جانباز سرافراز «علی زارعی سبهتی» درباره چگونگی حضورش در جبهه چنین روایت می‌کند: سال ۱۳۶۴ به خدمت سربازی اعزام شدم. دو سال دوران سربازی را گذراندم و پس از آن نیز شش ماه به‌ صورت اضافه‌ در منطقه حضور داشتم. در همین دوره، به اسارت نیروهای دشمن درآمدم. در منطقه زبیدات مستقر بودیم که دستور عقب‌نشینی صادر شد. هنگامی که عقب‌نشینی کردیم، متوجه شدم دشمن چند گردان را محاصره و اسیر کرده است و بسیاری از نیروها نیز مجروح شده بودند.
خاطرات شفاهی؛

خاکریز سومار؛ روایت رزمنده‌ای که از میدان نبرد تا اسارت ایستاد

جانباز سرافراز «غلام صادقی» درباره چگونگی حضورش در جبهه چنین روایت می‌کند: در ارتش و در لشکر ۸۸ زاهدان خدمت می‌کردم. سال ۱۳۶۱ به مدت سه ماه در ایرانشهر دوره آموزشی را گذراندم و پس از آن، به‌طور مستقیم به منطقه سومار اعزام شدیم. زمانی که به منطقه رسیدیم، به ما گفتند که صلح برقرار شده است؛ اما چند روز بعد در عملیاتی شرکت کردیم که در جریان آن، حدود ۱۷ نفر از نیروهای دشمن را به اسارت گرفتیم. پس از پایان عملیات و بازگشت به گردان، تنها چند ساعت گذشته بود که هلی‌کوپترهای دشمن اقدام به هلی‌بر نیرو کردند. در همان حمله، بر اثر شلیک تیربار یکی از هلی‌کوپترها مجروح شدم و سپس به اسارت دشمن درآمدم.
خاطرات شفاهی جانبازان/

روایت جانباز ۴۰ درصد «حمید ابراهیمی» از انفجار نارنجک در هفت‌سالگی

حمید ابراهیمی، جانباز ۴۰ درصد اهل روستای کله‌ره‌ش از منطقه کلاترزان، در هفت‌سالگی بر اثر انفجار یک وسیله انفجاری به‌جا مانده از روز‌های پرالتهاب ابتدای انقلاب به شدت مجروح شد؛ حادثه‌ای که به شهادت یکی از هم‌بازی‌هایش انجامید و مسیر زندگی او را برای همیشه تغییر داد. او در این گفت‌و‌گو با مرور خاطرات کودکی، از روز‌های سخت درمان، آثار ماندگار جانبازی، مشکلات جسمی و معیشتی و نقش خانواده در تحمل این سال‌ها سخن می‌گوید.
خاطرات شفاهی؛

شانزده‌ سالگی، آغاز راهی که به جانبازی رسید

جانباز سرافراز «عیسی احمدی» درباره چگونگی حضورش در جبهه چنین روایت می‌کند: شانزده سال بیشتر نداشتم که از طریق بسیج راهی جبهه شدم. پس از گذراندن دوره ۲۵ روزه آموزش کمک‌های اولیه، به اهواز اعزام شدم. در طول دوران حضورم در جبهه، سه بار مجروح شدم. در عملیات خیبر، مسئولیت انتقال مهمات و جابه‌جایی مجروحان را بر عهده داشتم. بر اثر بمباران شیمیایی، قلب و ریه‌هایم آسیب دید و این آسیب‌ها به‌گونه‌ای بود که گویی تمام سیستم بدنم را تحت تأثیر قرار داد. متأسفانه عوارض این مصدومیت حتی به فرزند اولم نیز منتقل شده است.
جانباز ۴۰ درصد «احمد ابراهیم پور» روایت می‌کند؛

موشک که فرود آمد، همکارانم مقابل چشمانم شهید شدند

احمد ابراهیم پور، جانباز ۴۰ درصد انقلاب اسلامی، روایتگر روز‌هایی است که از سختی‌های زندگی در خانواده‌ای کشاورز و کم‌برخوردار آغاز شد و با ایستادگی در مسیر انقلاب ادامه یافت. او که در سال ۱۳۵۷ هنگام حضور در جریان مبارزات مردمی بر اثر اصابت گلوله مجروح شد.
خاطرات شفاهی؛

روایت جانباز از حضور در عملیات جزیره ام‌الرصاص

جانباز سرافراز «عباس حیدری» درباره چگونگی حضورش در جبهه چنین روایت می‌کند: هجدهم تیرماه ۱۳۶۵ به‌ صورت داوطلب برای اعزام به جبهه نام‌نویسی کردم. ابتدا برای گذراندن دوره آموزشی به کهنوج اعزام شدیم و پس از آن، به لشکر ۴۱ ثارالله در اهواز پیوستیم. همان سال، برای شرکت در عملیات به جزیره ام‌الرصاص اعزام شدیم. در جریان این عملیات، از ناحیه پای چپ و دست راست مجروح شدم.
خاطرات شفاهی؛

خبر آغاز جنگ را که شنیدم، بی‌درنگ راهی جبهه شدم

جانباز سرافراز «غلام آشوری» درباره چگونگی حضورش در جبهه چنین روایت می‌کند: قصد داشتم با لنج به بحرین بروم که اعلام کردند جنگ آغاز شده است. همان لحظه از لنج پیاده شدم و خودم را به ژاندارمری رساندم. سال ۱۳۵۹ ما را به کرمان اعزام کردند و همراه با گردان ۸۰۸ کرمان راهی منطقه عملیاتی شدیم. در لشکر ۲۱ حمزه خدمت می‌کردم و تمام دو سال دوران سربازی‌ام را در خط مقدم جبهه گذراندم.
خاطرات شفاهی؛

حضور در جبهه از دوران دانش‌آموزی

جانباز سرافراز «غلامعلی ماندگاری» درباره نحوه حضورش در جبهه چنین روایت می‌کند: سال ۱۳۶۱، زمانی که دانش‌آموز سال دوم راهنمایی بودم، به همراه چند نفر از دوستانم تصمیم گرفتیم برای اعزام به جبهه نام‌نویسی کنیم. سرانجام در سال ۱۳۶۲ موفق شدم از طریق بسیج به جبهه اعزام شوم. در منطقه عملیاتی ابتدا به‌ عنوان تیربارچی فعالیت می‌کردم و بعدها به‌ عنوان امدادگر مشغول خدمت شدم. در یکی از عملیات‌ها، دشمن اقدام به حمله شیمیایی کرد و در اثر آن از ناحیه ریه، قلب و چشم دچار مجروحیت شدم.
خاطرات شفاهی؛

روایت جانباز از لحظات سخت عملیات والفجر ۳

جانباز سرافراز «یعقوب صادقی بهمنی» درباره نحوه حضورش در جبهه چنین روایت می‌کند: اواسط سال بود که به همراه یکی از دوستانم تصمیم گرفتیم به سپاه بپیوندیم و فعالیت خود را آغاز کنیم. سال ۱۳۶۱ به همراه شهید رضا رایکا وارد بسیج شدیم و پس از مدتی راهی جبهه‌های جنگ گشتیم. در عملیات والفجر ۳ حضور داشتم و مسئولیت سنگرسازی را بر عهده گرفته بودم. در جریان همین عملیات، دشمن اقدام به شلیک کاتیوشا کرد. شدت انفجار به حدی بود که مانند توپ به هوا پرتاب شدم. وقتی روی زمین افتادم، دیگر توان بلند شدن از جایم را نداشتم.
خاطرات شفاهی جانبازان:

برای دفاع از خاک کشورم به جبهه رفتم

اسماعیل زکاوت جانباز ۵۰ درصد جنگ هشت ساله دفاع مقدس می‌گوید: یادم می آید اولین باری که تصمیم گرفتم به جبهه بروم همسرم زمانی که مطلع شد خیلی بی‌تابی می‌کرد و من از بی‌تابی او ناراحت شده بودم. و به او قول دادم که از رفتم صرف نظر می‌کنم. فردای آن روز هر چه فکر کردم نتوانستم خودم را قانع کتم که به جبهه نروم. وقتی به جبهه اعزام شدم و آنجا را دیدم متوجه شدم که محل خدمت جبهه است نه ماندن در شهر.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

بسیجی‌ها روی مین می‌رفتند و راه را با جان خود باز می‌کردند

جانباز سرافراز «طیب صحافی بندری» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: در جبهه، کار من پشتیبانی بود و پل می‌ساختم. وقتی ساخت پل‌های شناور به پایان رسید، مرا به جزیره مجنون اعزام کردند. در عملیات والفجر ۸، هواپیماهای عراقی حمله کردند و از ناحیه دست مجروح شدم و ترکش خوردم. البته پیش از این عملیات هم مجروح شده بودم و در عملیات بدر، شیمیایی شدم. در جریان عملیات‌ها، بسیجی‌ها روی مین می‌رفتند و خط را باز می‌کردند؛ هیچ‌کس مانند بسیجی‌ها حاضر به انجام چنین کاری نبود.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

هر ایرانی، وظیفه دارد که از خاک وطنش دفاع کند

جانباز سرافراز «غلامرضا عالی‌پور» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: من سرباز بودم و در گردان ۸۰۱ کرمان، در منطقه گیلان‌غرب خدمت می‌کردم. آن روز در سنگر مستقر بودیم که عراقی‌ها شروع به زدن خمپاره کردند. ناگهان یکی از خمپاره‌ها درست کنار سنگر ما به زمین خورد و من مجروح شدم. در جنگ، جوانان باید از خاک‌شان دفاع کنند. هر فرد ایرانی وظیفه دارد برای دفاع از وطنش آماده باشد.
طراحی و تولید: ایران سامانه