خاطرات شفاهی جانبازان

آخرین اخبار:
خاطرات شفاهی جانبازان
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت ایستادگی در دل اسارت

جانباز سرافراز «شهباز جوزری» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: در یکی از عملیات‌ها، هنگام عقب‌نشینی، به دست نیروهای عراقی اسیر شدیم. پس از انتقال به اردوگاه، ما را به صف کردند و هنگام ورود، یکی‌یکی با کابل مورد ضرب‌وشتم قرار می‌دادند. دوران اسارت بسیار سخت و طاقت‌ فرسا بود؛ رزمندگان را آزار می‌دادند و دسترسی به آب و غذا به‌ شدت محدود و دشوار بود.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

همراه با نیروهای مردمی، از خرمشهر دفاع کردیم

جانباز سرافراز «جاسم سلطانی» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: زمانی که جنگ آغاز شد، سربازها و باقی گروهان، دژ خرمشهر را رها کردند و رفتند. من همراه نیروهای مردمی جمع شدیم و وارد دژ شدیم؛ هر کدام یک اسلحه به دست گرفتیم. سپس ما را به اهواز بردند، آموزش نظامی دیدیم و برای فتح خرمشهر و عملیات بیت‌المقدس اعزام شدیم. در منطقه فکه بود که ترکش به من اصابت کرد، از ناحیه کتف مجروح شدم و موج انفجار نیز مرا تحت تأثیر قرار داد.
در گفت‌وگو با نوید شاهد قزوین مطرح شد؛

لباس‌های خونی که هنوز حرف می‌زنند؛ روایت جانباز 70 درصد «حاجی‌نصیری»

لباس‌های خونی «مختار حاجی‌نصیری» هنوز گواه روزهایی هستند که جوانی‌ها در آتش جنگ سوخت و رفاقت معنا پیدا کرد. جانباز ۷۰ درصد دفاع مقدس، در این روایت صمیمی از خط مقدم، مجروحیت سنگین و سال‌هایی می‌گوید که جنگ برایش هیچ‌گاه تمام نشد.
روایتی شنیدنی از آزاده و جانباز «خیراله اکبری رشنو»

چوب نگهبان در برابر آزادی دو اسیر

«خیراله اکبری رشنو» می‌گوید: در اردوگاه تکریت، وقتی شکنجه و تهدید راه هر امیدی را بسته بود، اسرا با تکیه بر اتحاد و غیرت ایرانی، چوب نگهبان عراقی را به بهای آزادی دو هم‌وطن اسیر تبدیل کردند؛ تصمیمی جمعی که مرز مذهب و زبان را در هم شکست.
گفت‌و‌گو با آزاده و جانباز «خدابخش حاجی آبادی»

ایمان و همبستگی ما دشمن را عاجز کرد

آزاده و جانباز «خدابخش حاجی آبادی» می‌گوید: «با وجود سختی‌ها، من و همرزمانم به هم کمک کردیم و دشمن نتوانست ما را بشکند.»

روح شهدا و کربلا؛ دیده‌ها و باور‌های یک آزاده و جانباز کرمانشاهی

«فرج‌الله اسدی کنگرشاهی» جانباز و آزاده، از روز‌های دشوار اسارت در عراق می‌گوید؛ روز‌هایی که گرما، تشنگی و سختی‌ها او و همرزمانش را تهدید می‌کرد، اما ایمان و باور به کربلا و شهدا، روحیه‌شان را زنده نگه داشت و تجربه‌ای فراموش‌نشدنی رقم زد.
گفت و گوی تصویری با جانباز و آزاده «عربعلی میرزایی»

شکنجه نتوانست غیرت را بشکند

آزاده و جانباز «عربعلی میرزایی» با بازگویی خاطرات اسارت در اردوگاه ۱۶ تکریت، تأکید می‌کند که با وجود شدیدترین شکنجه‌ها، اسرای ایرانی حاضر به توهین و شکستن عزت خود نشدند.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت جانباز از مجروحیتش در عملیات رمضان

جانباز 70 درصد سرافراز «محمود شهریاری» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: حضرت امام فرمود جوانان باید به جبهه بروند و نگذارند دشمن وارد خاک ایران شود برای همین من با همراهی جمعی از دوستانم تصمیم گرفتیم به جبهه برویم. آموزشی را در 05 کرمان گذراندیم و بعد از آن ما را به جبهه‌های نبرد اعزام کردند. بعد یک مدت عملیات رمضان آغاز شد و در این عملیات بود که مجروح شدم. به مدت هجده ماه در بیمارستان بودم و تعداد جراحی‌ها اینقدر زیاد بود که تعدادش از دستم در رفته است.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت جانباز از نحوه مجروحیتش در منطقه عملیاتی

جانباز سرافراز «اصغر معماری» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: در سال ۱۳۶۱ به‌ صورت داوطلبانه عازم منطقه عملیاتی شدم. در یکی از عملیات‌ها منتظر رسیدن نیروی کمکی بودیم که ناگهان یک گلوله خمپاره درست در محلی که نشسته بودیم فرود آمد. بیشتر رزمنده‌ها مجروح شدند، من نیز بر اثر برخورد ترکش به سرم، برای لحظاتی احساس کردم نیمی از سرم کاملاً بی‌حس شده است.
خاطره‌نگاری جانبازان

خاطراتی شنیدنی از جانباز «جوادی» در دوران دفاع مقدس

در این کلیپ جانباز «علی‌اکبر جوادی» از خاطراتش در دوران دفاع مقدس برای‌مان می‌گوید.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

برای دفاع از کشورم اعلام آمادگی کردم

جانباز سرافراز «اسدالله زارعی شمیلی» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: در هجده سالگی وارد ژاندارمری شدم. سال 1359 بود که رئیس‌جمهور اعلام کرد خوزستان سقوط کرد. چند دقیقه بعد از این خبر، من و چند نفر از دوستانم از طریق تلگراف برای حضور در جبهه اعلام آمادگی کردیم.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایتی از شجاعت و ایثار؛ از گروهان ثارالله تا عملیات بیت‌المقدس

جانباز سرافراز «احمد کمالی» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: اوایل حضورم در جبهه در منطقه کوشک در ثارالله خدمت می‌کردم. زمانی که عملیات بیت‌المقدس برای آزادسازی خرمشهر آغاز شد، ما به عنوان مأمور جمع‌آوری مهمات به آن منطقه می‌رفتیم. در آن زمان، در گروهان ثارالله بودم و هنوز لشکر نشده بودیم. در والفجر مقدماتی، خود سردار قاسم سلیمانی به ما آموزش مهمات می‌داد.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایتی از شجاعت و اراده؛ از رضایت پنهانی تا گام در میدان ایثار

جانباز سرافراز «حسین زاهدی درخانه» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: به پدرم گفتم می‌خواهم از طرف بسیج به جبهه بروم، اما پدرم به دلیل تحصیل و احتمال شهید شدنم اجازه نمی‌داد. در گردان به عنوان نامه‌رسان فعالیت می‌کردم و یک روز که داشتم از روی لوله نفت رد می‌شدم، عراقی‌ها به پایم شلیک کردند و دو عدد خمپاره ۶۰ کنارم اصابت کرد.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

شش سال ایثار، حماسه‌ای که با درد شیمیایی نوشته شد

جانباز سرافراز «غلام دلاوری» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: از طریق سپاه پاسداران عازم جبهه شدم و شش سال در خطوط نبرد حضور داشتم. در طول این مدت، مسئولیت‌هایی چون ناخدا، آرپی‌جی‌زن و خمپاره‌زن را بر عهده داشتم. در یکی از عملیات‌ها، تازه صبح شده بود که نیروهای عراقی حمله شیمیایی انجام دادند و در همان عملیات مجروح شیمیایی شدم.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت غیرت؛ از ۱۶ ماه حضور در جبهه‌های نبرد تا ۹۱۲ روز اسارت

جانباز سرافراز «محسن مهرانی رودانی» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: با آغاز جنگ، همراه دوستانم تصمیم گرفتیم راهی جبهه شویم. من برای این کار ترک تحصیل کردم و به جبهه رفتم. در مجموع ۱۶ ماه و ۱۴ روز در جبهه حضور داشتم و ۹۱۲ روز را در اسارت گذراندم. در دوران اسارت، یک‌بار به صدام توهین کردم. وقتی نیروهای بعثی متوجه این موضوع شدند، مرا به‌ شدت مورد ضرب‌ و شتم قرار دادند و به مدت شش ماه در یک سلول انفرادی زندانی کردند.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت یک جانباز از ایستادگی در میان نیزارهای هورالعظیم

جانباز سرافراز «مهران شاهی» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: سال ۱۳۶۴ بود که به همراه چند نفر از دوستانم تصمیم گرفتیم راهی جبهه شویم. دوره آموزش نظامی را در کازرون گذراندم و پس از آن به اهواز اعزام شدم. صبح روز تاسوعا، در منطقه هورالعظیم و میان نیزارها مستقر بودیم که درگیری با دشمن بعثی آغاز شد. در همان درگیری، از ناحیه چشم مجروح شدم.
گفت و گوی تصویری با جانباز ۵۰ درصد «جواد سرخابی»

خمپاره‌ای که سه شهید گرفت و یک جانباز ساخت

جانباز «جواد سرخابی» روایت می‌کند چگونه در منطقه حلبچه، اصابت دو گلوله خمپاره دشمن، سه نفر از همرزمانش را به شهادت رساند و او را با جراحاتی سنگین و کمایی سه‌ماهه روبه‌رو کرد؛ حادثه‌ای که مسیر زندگی‌اش را برای همیشه تغییر داد.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت یک امدادگر از خط مقدم؛ از فتح‌المبین تا بیت‌المقدس

جانباز سرافراز «اصغر شریفی» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: با تشکیل ستاد امداد جبهه، از طریق این مؤسسه برای اعزام نام‌نویسی کردم و به هلال‌احمر اهواز اعزام شدم. به همراه یک نفر دیگر، یک دستگاه آمبولانس در اختیار ما قرار گرفت و با آن مجروحان را از خط مقدم به پشت خط انتقال می‌دادیم. از عملیات فتح‌المبین تا عملیات بیت‌المقدس در جبهه حضور داشتم.
خاطرات شفاهی جانبازان؛

هورالعظیم؛ روایت مقاومت و ایثار یک جانباز

جانباز سرافراز «حیدر ماسپی‌فرد» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: سال ۱۳۶۴ عازم جبهه شدم و در آن‌جا دوره‌های آموزش تخصصی را گذراندم و پس از آن به لشکر ۱۹ فجر اعزام شدم.در هورالعظیم در سنگر کمین فعالیت می‌کردم که در جریان یکی از عملیات‌ها مجروح شدم. ما در کمین مستقر بودیم و اطرافمان صحنه درگیری بود که یک تیر به بازوی راستم اصابت کرد و مجروح شدم.
تاریخ‌نگاری جانبازان

شهیدان پیشی گرفتند، ما در حسرت وصال

در این کلیپ، جانباز ۷۰ درصد «رستم همتی» نقل می‌کند: «شهدا از ما پیشی گرفتند و رفتند، ما از جاماندگان قافله شهادت هستیم.»
طراحی و تولید: ایران سامانه