روح شهدا و کربلا؛ دیدهها و باورهای یک آزاده و جانباز کرمانشاهی

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه، «فرج الله اسدی کنگرشاهی» میگوید: ۲۱ تیرماه سال ۱۳۶۷، در منطقه عملیاتی زبیدات، ما در قالب دسته شناسایی مأموریت داشتیم. قرار بود ساعت چهارصبح، به مواضع عراقیها نفوذ کنیم و اطلاعات جمعآوری کنیم، اما تا آن ساعت خبری نبود.
وقتی برای بازگشت آماده شدیم و هوا کمکم روشن میشد، عراقیها عملیات خود را آغاز کردند و خط مقدم ما شکست.
حدود ساعت یازده، نیروهای دشمن با تانک از سمت پل کرخه پیشروی کردند. چون منطقه را نمیشناختیم، ابتدا فکر کردیم نیروهای خودی هستند و جلو رفتیم، اما وقتی نزدیک شدند، فهمیدیم دیگر هیچ راهی جز تسلیم و اسارت نداریم.
اسارت بسیار سخت بود؛ لباسهایمان را از تنمان درآوردند و فقط شلوارم باقی ماند. هوا بسیار گرم بود و تشنگی طاقتفرسا. یک چفیه که متعلق به یکی از دوستانم بود، روی پشتم انداختم تا کمی راحتتر باشم. دستهایمان را بستند و ما را سوار کردند؛ از شدت تشنگی حتی نمیتوانستیم صحبت کنیم.
سه روز اول در عراق را تقریباً بیحرکت گذراندیم. با وجود شرایط دشوار و گرما، ماه رمضان بود و بچهها روزه گرفتند. من ۱۵ روز روزه گرفتم؛ خدا شاهد است که به سختی میتوانستم بلند شوم. برای بلند شدن، دستم را به پنجره میگرفتم و خودم را بالا میکشیدم.
دوستی داشتم به نام نادر بهرامی که زیر بغلم را میگرفت و کمکم میکرد. اما آقای رستمی یک ماه کامل روزه گرفت و بعد از آن، از نظر جسمی و روحی به شدت ضعیف شده بود.
آن موقع هنوز جوان بودم، تنها بیست سال داشتم، اما تجربه آن روزها به من ثابت کرد که روح شهدا واقعاً به کربلا میرود؛ چیزی که همیشه شنیده بودم، حالا خودم دیده و لمس کرده بودم.
در ادامه فیلم گفتوگو با ببینید:
انتهای پیام/