آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۲۶۲۵
۰۹:۵۵

۱۴۰۵/۰۷/۱۵
در گفت‌و‌گو با جانباز ۷۰ درصد «محمدنژادسیگارودی» مطرح شد؛

از شالیزار‌های سیگارود تا سنگر‌های آبادان / روایت مردی که پایش را در راه وطن داد و ایستاد

در روزگاری که دولت بعث عراق به میهن ما حمله کرد و خرمشهر و آبادان یکی پس از دیگری در محاصره دشمن بودند، جوانی از دیار گیلان، از روستای کوچک سیگارود در بخش شلمان لنگرود، با قلبی سرشار از عشق به وطن، راهی جبهه‌های جنوب شد. حاج ابراهیم محمدنژاد سیگارودی، جانباز سرافراز هشت‌ساله دفاع مقدس، در تاریخ ۱ آذر ۱۳۵۹ در حادثه‌ای که پای چپش را از بالای زانو قطع کرد، برای همیشه نامش را در تاریخ ایستادگی این سرزمین ثبت کرد. آنچه در ادامه می‌خوانید، روایت خود او از کودکی تا جانبازی، از شالیزار تا سنگر، و از درد تا ایستادگی است.


از شالیزار‌های سیگارود تا سنگر‌های آبادان؛ روایت مردی که پایش را در راه وطن داد و ایستاد

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، در فضایی صمیمی و پر از احترام، میزبان جانباز سرافراز ابراهیم محمدنژادسیگارودی بودیم. مردی که با وجود از دست دادن پای چپ و آسیب‌های شدید به دست و بدن، همچنان با قامتی استوار و قلبی مالامال از ایمان، خاطرات آن روز‌ها را برای ما بازگو کرد. این مصاحبه نه فقط یک روایت شخصی، بلکه سندی زنده از تاریخ دفاع مقدس و ایستادگی مردمان این سرزمین است. از تولد در رشت و کودکی در سیگارود تا خدمت سربازی، از ازدواج تا اعزام به جبهه و از مجروحیت تا سال‌ها خدمت در آموزش و پرورش و بنیاد شهید، همه و همه در این گفت‌و‌گو بازگو شد.

ریشه‌ها و کودکی

ابراهیم محمدنژادسیگارودی، فرزند حسن، بیست و نهم آذر ماه سال ۱۳۲۹ در شهر رشت متولد شد. مادرش در دوران بارداری به خانه عمویش در رشت رفته بود که حالش بد شد و به زایشگاه بردند. این‌گونه بود که اولین نفس‌های زندگی را در شهر رشت کشید، هر چند اصالتش به روستای سیگارود از بخش شلمان شهرستان لنگرود در استان گیلان بازمی‌گردد.

پدرش کشاورز بود و خانواده‌ای هشت نفره، چهار پسر و چهار دختر داشتند. وضعیت اقتصادی خانواده متوسط بود و از همان کودکی به پدرش در کار کشاورزی کمک می‌کرد. محله‌شان جای قشنگی بود، دم رودخانه‌ای که کودکان آنجا بازی و شنا می‌کردند و به بازی فوتبال و والیبال مشغول بودند. نزدیکی به کوه، آب و هوای خوب و صفای خاصی به زندگی‌شان بخشیده بود.

دوران ابتدایی و راهنمایی را در بخش شلمان از شهرستان لنگرود گذراند. دبستان «هفده شهریور» بود و بعد از آن، مدرسه راهنمایی نداشتند و مدرسه متوسطه تا کلاس نهم با نام «بایزید بسطامی» بود. وی در لنگرود در دبیرستان «داریوش» در رشته علوم انسانی دیپلم گرفت. قبل از انقلاب، سال ۵۴ دیپلم گرفت.

این جانباز سرافراز از دوران مدرسه خاطرات تلخی داشت. دبیرستان‌شان در لنگرود معروف بود و افرادی که «بزن بهادر» بودند آنجا می‌رفتند. دعوا و زورگویی رواج داشت. کنار دبیرستان باغ بزرگی بود که درختان زیادی داشت و زنگ تفریح که می‌شد، دعوا می‌شد و مدیر مدرسه با چوب می‌آمد و آنها را دنبال می‌کرد. با این حال، والیبال هم بازی می‌کردند. خودش می‌گوید: «متوسط بودم و شیطون بودم و درس هم نمی‌خوندم.»

جوانی، خدمت و ازدواج

اولین بار که دستش در جیب خودش رفت، بعد از گرفتن دیپلم بود که به خدمت سربازی رفت. به عنوان گروهبان سوم وظیفه، حقوق می‌گرفت و دستش در جیب خودش بود. سال ۵۵ بود که به خدمت رفت و همان جا حقوق می‌گرفت. آخر‌های سال ۵۴ رفت و تا اواسط ۵۶ منقضی شد. یعنی از خدمت فارغ شد و آمد و استخدام شد.

قبل از اینکه دیپلم بگیرد، ازدواج کرد. تقریباً سال ۵۲ بود. با دختر خاله‌اش ازدواج کرد. آن زمان مثل اکنون نبود که خودشان تصمیم بگیرند؛ هم خودشان دوست داشتند و مادرش هم پیشنهاد کرد و گفت اشکالی ندارد.

جهیزیه معمولی بود. یک موکت که تازه درآمده بود و بیشتر حصیر بود. از این حصیر‌های شمالی که پنج تا می‌دادند و یک موکت و یک قالیچه کوچک و کمی لوازم دیگر. یک یخچال کوچک هم می‌دادند. آن زمان یخچال هم نبود، تازه درآمده بود. از این یخچال‌های هفت فوت. جهیزیه به اندازه کافی بود.

بعد از عروسی، همسرش پیش پدر و مادرش بود تا اینکه سربازی را تمام کرد و آمد. بعد به ضیاءآباد رفتند. همسرش مخالف نبود که از سربازی بیاید و زنش شود. آن موقع اختیار‌ها دست پدر و مادر‌ها بود.

انقلاب و آغاز جنگ

زمانی که انقلاب شروع شد، استخدام شده بود و رئیس کارگزینی تاکستان بود. با حاج آقا شالی و حاج آقا اسلامی و آقای شهید بازیار در تظاهرات شرکت می‌کردند. بعد از پیروزی انقلاب، رئیس آموزش و پرورش تغییر کرد و اولین رئیس آموزش و پرورش بعد از انقلاب، نورالله طاهرخانی بود و معاونش حجت‌الله رحمانی. این جانباز بزرگوار، هم آنجا رئیس کارگزینی بود.

زمانی که جنگ شد، بنی‌صدر اعلام کرد که منقضی‌های ۵۶ باید جبهه بروند. وی بلافاصله به نیروی انتظامی رفت، خودش را معرفی کرد و به دانشکده افسری اعزام شد. آن زمان مهندسی محاسبه‌ای خمپاره‌انداز داشت. یک ماه یا پانزده روز دوره دید و بعد وی را به لشکر شیراز اعزام کردند و پانزده روز هم آنجا دوره دید و بعد از آن، مستقیم به آبادان فرستادند.

اعزام به جبهه و مجروحیت

آنها در بندر امام پیاده شدند و جنگ هم شروع شده بود. دوم مهر ماه سال ۵۹ برای آموزشی اعزام شده بودند. بعد از آن، نهم دی ماه سال ۵۹ عازم جبهه شد. در بندر امام چند روزی بود و نتوانستند بروند، چون آبادان محاصره بود. فقط از یک راه، سرباز‌ها را سوار می‌کردند و در آبادان پیاده می‌کردند. به دلیل اینکه بمباران هوایی و خمپاره زیاد بود، خیلی‌ها موقع پیاده شدن مجروح یا شهید می‌شدند.

زمانی که این جانباز بزرگوار اعزام شده بود، خرمشهر را هم گرفته بودند و خرمشهر و آبادان هر دو در محاصره بودند. بعد از اینکه رفتند، یک جیپ آمد و وی را به سه‌راهی کارون برد، کنار پل بشکه‌ای که زده بودند. نزدیک به سی - چهل متر بود. وی آنجا بود که یک سره خمپاره آمد و کنارش افتاد. وی نگاه می‌کرد و خمپاره را تماشا می‌کرد. آنجا مهندسی بود که دستگاه آب شیرین‌کن در سنگر گذاشته بودند. در چادر بود. آمد دستش را گرفت و گفت: «سرگروهبان چرا اینجا وایستادی؟»

گفت: «من تازه اومدم و تازه رسیدم و قرار است بیان و من را واحد خودشون ببرن.» این جانباز بزرگوار را در سنگرش برد. نگه داشت و آمدند ایشان را بردند. یک واحد خانه‌ای بود که آنجا خمپاره‌انداز بود. وی هم محو خمپاره‌انداز بود. اولین منطقه‌ای که رفت، آبادان بود؛ لذا آبادان رفت. زمان جنگ، چهار ماه و ۲۱ روز در منطقه بود. منطقه‌اش ماهشهر بود. بعد از آن تقریباً دوازده روز آبادان بود که آنجا مجروح شد.

لحظه مجروحیت و بیمارستان

جانباز محمدنژادسیگارودی که مجروح شد، وی را به بیمارستان آبادان بردند و از آنجا به ماهشهر آوردند و از آنجا به بیمارستان مصطفی خمینی بردند. چون مجروحیتش خیلی زیاد بود، پای چپش را از بالای زانو قطع کردند. آرنج دستش را هم می‌خواستند قطع کنند که ایشان موافقت نکرد و همین‌طور ماند. عفونت کرده بود که نزدیک بود اذیتش کند و کار را تمام کند.

دکتر آمد و گفت: «پسرم بیا پای تو رو قطع کنیم و دست تو رو نگه داریم که فعلاً ببینیم می‌تونیم دست تو رو نگه‌داریم یا نه.» بعد این جانباز بزرگوار آنجا موافقت کرد و گفت: «اگه پای تو را تا فردا قطع نکنیم، عفونت به قلبت می‌ریزه و شما رو می‌کشه.» وی را راضی کردند، چون پسر عمه‌اش هم در بیمارستان مصطفی خمینی تهران کار می‌کرد. وی را آنجا بستری کردند و شش ماه هم در آنجا بستری بود. بعد هم ایشان را به نقاهتگاه بردند که اکنون مرکز بنیاد شهید است. دو ماه هم آنجا بود که برایش یک پروتز معمولی درست کردند.

سپس مسئول نقاهتگاه گفت: «آقای سیگارودی خونه شما کجاست؟» گفتم: «قزوین.» گفت: «قزوین که تا اینجا راهی نیست.. تو خونه برو. هر وقت اینجا آمدی، هر بیمارستانی که خواستی بری، من شما را با آمبولانس می‌برم.» لذا آنجا را ترک کرد و به خانه رفت.

بازگشت به زندگی و خدمت

این جانباز بزرگوار خانه آمد و یک مدتی هم رفت و آمد می‌کرد و بعد رفت پست خودش را تحویل گرفت و سر کار رفت. یعنی روز‌های دیگر می‌رفت. نزدیک بیست و نه سال آنجا کار کرد. اکنون از بالای زانو پای مصنوعی دارد و پایش قطع شده و آرنج هم ندارد. آرنجش کلاً خرد شده. دست برای خودش است و فقط پای مصنوعی است. بله برای خودش است و این را نگه داشت.

وی در نقاهتگاه که بود، مسئول آنجا شد و یک نامه برای محضر امام نوشتند که جریان یک سری از جانباز‌هایی که در آنجا قطع اعضا بودند، رفاقت داشتند، دست و پا قطع داشتند و خیلی افراد بودند که نامه‌نگاری کردند و امضا کردند که نزدیک چهارصد نفر آنجا جانباز بودند. دفتر امام دستور داد که از آلمان یک تیم دکتر‌ها آمدند که دکتر آلمانی دستش را عمل کرد و استخوان‌ها را برداشت و دکتر متخصص عصب و پیوند بود که عصبش قطع شده بود و دستش باد کرده بود. وقتی عصب‌ها را وصل کردند، دستش خوب شد، اما حرکت زیاد نمی‌تواند بکند و بار زیاد نمی‌تواند بردارد. ولی دستش راه افتاد.

خاطرات جنگ و رزمندگان

جبهه آبادان بودم فضای آنجا، اصلاً قابل مقایسه با بعد از اینکه محاصره شکسته شد یا خرمشهر آزاد شد نیست. در آنجا خانه‌های آبادان اگر رفته باشید، مثل شمال، بالای همه آنها حلب است. وقتی شب‌ها با توپ صد و شش بمباران می‌کردند، توپ به داخل مهمات خورد، منفجر شد و وی هم مجروح شد.

جانباز محمدنژادسیگارودی حال و هوای دوستانش می‌گوید: ما که پیاده نبودیم. ما پنج شش کیلومتر با خط مقدم فاصله داشتیم. خط نبودم. من محاسب خمپاره‌انداز (کارش هدف‌گیری و محاسبه ریاضی شلیک خمپاره) بودم. یعنی من محاسبه می‌کردم و بچه‌ها خمپاره‌ها را وارد لوله می‌کردند و می‌زدند.

خانواده و همسر

زمان جنگ، دو تا فرزند دختر داشت. اکنون چهار تا بچه دارد. دو پسر و دو دختر. همه آنها فوق لیسانس و مهندس هستند. همسرم از ابتدای زندگی، تاکنون کمک حالم بوده است و در همه سختی‌ها، شریکم بوده است؛ که خداوند متعال ایشان را اجر دهد.

هرگز از آرمان‌هایش دست نکشید

این گزارش روایی و حماسی، روایت زندگی مردی است که از شالیزار‌های گیلان تا سنگر‌های آبادان رفت، پایش را در راه وطن از دست داد، اما هرگز از آرمان‌هایش دست نکشید. وی فقط یک جانباز نیست، بلکه نمادی از ایستادگی، فداکاری و عشق به میهن است. داستانش یادآور می‌شود که این سرزمین، مدیون مردان و زنانی است که با خون و جان خود، از آن دفاع کردند. جانبازانی که با وجود همه درد‌ها و مشکلات، همچنان با قامتی استوار، الگویی برای نسل‌های آینده هستند.


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه