حماسه ایستادگی آزادهای که تشنگی و باتوم، ارادهاش را نشکست
به گزارش نوید شاهد بوشهر؛ بهرام دهدشتی، آزاده دوران دفاع مقدس، تاریخ اسارت خود را ۳۱ تیرماه ۱۳۶۷ و تاریخ آزادیاش را ۱۸ شهریورماه ۱۳۶۹ بیان میکند. او در شلمچه به اسارت درآمد، جایی که رزمندگان ایرانی با تمام توان در برابر دشمن بعثی ایستاده بودند. او پس از اسارت، ۱۰ ماه در بغداد بود و سپس به تکریت انتقال یافت، به اردوگاه ۱۶، سوله ۳، جایی که بخش مهمی از خاطرات مقاومت او و دیگر آزادگان رقم خورد.
دهدشتی میگوید: اگر خاطرات اسارت را بخواهید، خاطرات خیلی زیاد است، هر روز اسارت یک خاطره دارد، جملهای کوتاه که در پسِ آن، روزها و شبهایی از صبر، همراهی و استقامت نهفته است.

اردوگاهی که ارادهها را آزمود
در اردوگاه، آب و غذا به سختی در اختیار اسرا قرار میگرفت. گرسنگی، تشنگی و تنبیههای روزانه، بخشی از شرایطی بود که آزادگان با آن روبهرو بودند، اما این فشارها نتوانست روحیه مقاومت را از آنان بگیرد.
دهدشتی روایت میکند: اصلاً نه آب بود، نه نان بود، هیچ چیز نبود. ما گرسنه بودیم، تشنه بودیم، نه آب گیرمان میآمد و نه غذا. تنبیه هم داشتیم یعنی روزی دو بار تنبیه داشتیم.
آب گرم و نامناسب، بیماری را در میان اسرا گسترش داده بود. او از همرزمانی یاد میکند که در آن شرایط سخت بیمار شدند و برخی از آنان دیگر به وطن بازنگشتند، ما ۴ هزار و ۵۰۰ نفر بودیم که ۵۰۰ نفرشان دیگر برنگشتند.
این روایت، یادآور نام و رنج مردانی است که در غربت اردوگاهها، هزینه سنگین ایستادگی بر آرمانها و دفاع از وطن را پرداختند.
از جراحت شلمچه تا صف باتومها
دهدشتی از نخستین روزهای اسارت نیز خاطراتی تلخ، اما پرافتخار دارد، روزهایی که با پای زخمی و بدن خسته، همراه دیگر اسرا از بصره عبور داده شد.
او میگوید: پایمان زخمی بود و تمام خون از پایمان میآمد. صبح که ما را بیرون آوردند، عراقیها دو طرف صف ایستاده بودند و با باتوم ما را میزدند تا ما به میدان برسیم که آنجا از ما فیلم برداری کنند.
اما آنچه دشمن برای تحقیر اسیران تدارک دیده بود، در حافظه آزادگان به سندی از مظلومیت و مقاومت تبدیل شد، تصویری از مردانی که در اوج جراحت و اسارت، همچنان فرزندان سربلند ایران باقی ماندند.
برای جرعهای آب، از میان صف دشمن
سختترین بخش اسارت برای این آزاده، تشنگی بود، تشنگی که گاه نفس را در سینه حبس میکرد. اما حتی رسیدن به آب نیز با عبور از صف مأموران عراقی و تحمل ضربات باتوم همراه بود.
اسرا برای برداشتن آب، پلاستیکی را پر میکردند و با همان شرایط به سوی سوله بازمیگشتند، مسیری که به دلیل ازدحام و تنگی درِ ورودی سوله، با ضرب و شتم بیشتری همراه بود.
دهدشتی میگوید: مثلاً ۷۰۰ نفر میخواستند از یک در کوچک وارد سوله شوند. تا میخواستیم به سوله برسیم، خیلی باتوم به سر و کمرمان میخورد.
با این همه، در پس این صحنهها، همدلی اسرا و امید آنان به بازگشت، چراغ مقاومت را روشن نگه میداشت، مقاومتی که سالها بعد در بازگشت آزادگان به میهن، معنای پیروزی یافت.
بازگشت با عزت به میهن
پس از اعلام صلح میان ایران و عراق، نوبت بازگشت آزادگان فرا رسید. دهدشتی میگوید آنان بیستمین گروهی بودند که از راه مرز به ایران بازگشتند؛ بازگشتی که پایان اسارت جسم بود، اما آغاز روایتگری نسلی شد که مقاومت را نه در شعار، بلکه در متن زندگی خود معنا کرده بود.