فرمان امام، راه آزادی
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید رحیم میرآخورلی» بیستم تیرماه ۱۳۳۵ در روستای سلمان از توابع شهرستان گرمسار چشم به جهان گشود. پدرش یدالله و مادرش پری نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. کارگر بود. ازدواج کرد. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. سی و یکم شهریور ۱۳۶۵ با سمت راننده در اندیمشک دچار سانحه رانندگی شد و به شهادت رسید. مزار وی در گلزار شهدای روستای کردوان از توابع زادگاهش واقع است.

خستگی در وجودش نبود
هرچه یادم میآید کار میکرد، چه برای خودشان و چه برای دیگران. خیلی تنومند و قوی بود. خستگی در وجودش احساس نمیشد. واقعاً با جدیتش در کار، بیل را خسته میکرد.
گاهی که پشت سرهم کار میکردیم و خسته میشد، میخندید و به شوخی میگفت: «خدایا! این بیل کی من رو ول میکنه تا از دستش راحت بشم؟» بعد هم دست میزد به بیل و میگفت: «از دست من خسته نشدی؟ نمیخوای راحت بشی؟ خوب من رو ول کن و برو بچسب به یک آدم تنبل و تنپرور که اذیت نشی!»
(به نقل از برادر شهید)
بیشتر بخوانید: رفتار و اخلاقش برایمان الگو بود
برادری که از ترس شهادتم، خواب نداشت
سرباز بودم و محل خدمتم منطقه جنگی جنوب. برای عملیات فتحالمبین كه در منطقه سایت پنج و چهار و تپههای رملی میشداغ بود، آماده شدیم. به دلیل محدودیتهای قبل از عملیات حدود چهل روز بود كه نه نامه میتوانستیم بنویسیم و نه نامهای برایمان میآمد.
امكان زدن تلفن هم نبود. خانواده كاملاً از ما بیخبر بودند و خیلی نگران. هر روز هم در جبهه حادثهای اتفاق میافتاد. رحیم آدرس سردخانهها و معراجیها را گرفت و برای یافتن من همهجا را سر زد، حتی بسیاری از بیمارستانهایی كه مجروحین را بستری میكردند.
(به نقل از برادر شهید)
فرمان امام، راه آزادی
من و رحیم هم سن و سال بودیم. خدمت سربازی هم باهم بودیم. زمان شاه بود. از عجبشیر افتادیم پادگان ۶۴ ارومیه. تازه مردم هوشیار شده بودند و بعضی جاها صحبت از انقلاب و امام خمینی بود. توی پادگان به من گفت: «عباس! هرچی میتونیم باید از زیر خدمت دربریم. نباید برای این رژیم دل بسوزونیم.»
گفتم: «اگه بفهمن پدرمون رو درمیارن.»
گفت: «هیچ غلطی نمیتونن بکنن! مردم بیدار شدن.» همین هم شد. زیاد طول نکشید و انقلاب مردم به نتیجه رسید و امام خمینی فرمان داد که سربازها از پادگان فرار کنند. ما هم دررفتیم و آمدیم شهرستان. چسبیدیم به کار و زندگی. هرموقع تظاهرات هم که میشد، شرکت میکردیم. با پیروزی انقلاب دوباره امام فرمان داد که سربازان برگردند به خدمت. ما هم برگشتیم.
(به نقل از عباس قندالی، دوست شهید)
هنوز دلم برای دوتومانیهایش تنگ است
هنوز که هنوز است، دلم برای دوتومانیاش تنگ میشود. همان دوتومانی که باهاش بستنی میخریدم. سالها از آن زمان گذشته، ولی دستهایی را که داخل جیبش میرفت و دلم را خوشحال میکرد فراموش نمیکنم. چهار پنج سالم بیشتر نبود. دایی رحیم هروقت تهران به منزل ما میآمد، یا برایم بستنی میخرید و یا یک دو تومانی به من میداد و میگفت: «داییجان! برو بستنی بگیر.» خیلی مهربان و دوست داشتنی بود.
در همین سن و سال بودم که برای خرید نان به نانوایی سر کوچهمان رفته بودم. او داشت برای دیدن ما میآمد. جلوی نانوایی چشمش به من افتاد. مرا در آغوش گرفت و بوسید. نان گرفتیم و به خانه آمدیم. پس از حال و احوال کردن با مادرم مثل همیشه یک سکه دو تومانی به من داد و گفت: «بهخاطر اینکه دختر خوبی هستی و برای مامانت نون میگیری، این پول رو بگیر و برو برای خودت بستنی بخر.» بعد هم به مادرم گفت: «آبجی! کوچه شلوغه و ماشین زیاد میره و میاد، بچه رو تنها نفرست!»
(به نقل از خواهرزاده شهید)
انتهای متن/