روایت مادری صبور از رجعت دلاور جزیره مجنون پس از ۱۲ سال گمنامی
به گزارش نوید شاهد بوشهر؛ شهید سرافراز «احمد درویشی» در سال ۱۳۴۶ در خانوادهای متدین و ولایتمدار در روستای امامزاده عبدالله هندیجان چشم به جهان گشود. او پس از پشت سر گذاشتن مقاطع تحصیلی ابتدایی و راهنمایی، در حالی که در پایه چهارم متوسطه مشغول به تحصیل بود، تکلیف الهی و غیرت دینی را بر ماندن ترجیح داد و در بیست و هفتم فروردین ماه ۱۳۶۷ از طریق بسیج عازم میدانهای نبرد در جبهه جنوب شد. این رزمنده شجاع سرانجام در چهارم تیرماه همان سال در جریان نبردی دلاورانه با متجاوزان بعثی در جزیره مجنون به مقام رفیع شهادت نائل آمد و پیکرش در شمار شهدای جاویدالاثر بر خاک مجنون ماندگار شد.

پس از ۱۲ سال غربت و چشم انتظاری، پیکر مطهر این شهید والامقام توسط گروههای تفحص شناسایی شد و عطر ایثار بار دیگر در آسمان منطقه پیچید. مردم قدرشناس و ولایتمدار دیلم استان بوشهر، همرزمان، جوانان و عاشقان خط سرخ شهادت با برپایی آیینی باشکوه و حماسی، پیکر پاک شهید درویشی و دیگر شهدای تفحص شده دوران دفاع مقدس را از مقابل ناحیه سپاه دیلم بر روی دستان پرمهر خود تشییع کردند. با انتقال این آلاله گلگونکفن به زادگاهش، ضلع شرقی آستان مقدس امامزاده عبدالله بن محمد باقر (ع) میعادگاه وداعی پرشور شد و پیکر مطهرش در آغوش خاک آرام گرفت.
مادر صبور و مقاوم شهید با قامتی استوار و لحنی سرشار از رضا و افتخار از این ایثار سخن میگوید: هیچگاه از تقدیم پسرم در راه پروردگار و اعتلای اسلام ذرهای پشیمان نبوده و نیستم؛ مایه سربلندی من است که خداوند این هدیه را از من پذیرفت. تنها حسرتِ دلم این بود که پدرش سالها در اشتیاق بازگشت احمد و بوسه زدن بر پیشانیاش ثانیهشماری کرد، اما دست تقدیر فرصت این دیدار را به او نداد و پیش از آمدن پیکر فرزند به دیار باقی شتافت.
این بانوی فداکار با اشاره به روحیات معنوی و اشتیاق وصفناپذیر احمد برای دفاع از میهن میافزاید: احمد بسیار بااخلاق، مهربان و مقید به رضایت والدین بود. بارها برای اعزام به جبهه تلاش میکرد و میگفت مبادا بدون اذن پدر قدم بردارم؛ تا اینکه در اعزام آخر، پدرش نیز با دیدن عزم راسخ او گفت وقتی سن من اجازه حضور در میدان را نمیدهد، مانع رفتن پسرم نخواهم شد. احمد همواره تأکید میکرد: “مادر! برای سلامتی من نذر نکن، فقط دعا کن و اگر به فیض شهادت رسیدم صبور و باصلابت باش. ” من از صمیم جان از راهی که انتخاب کرد راضیام؛ روزی که شهیدی به روستا آورده بودند از پروردگار خواستم که مرا نیز با چنین آزمون الهی و بزرگی بیازماید تا با سرافرازی و ایمان از آن بیرون بیایم.