۱۹۹۰ روز اسارت؛ قصه نوجوانی که جنگ را از مسجد آغاز کرد و با روایتگری ادامه داد

به گزارش نوید شاهد خراسان رضوی، سیدجلال امینی هنوز نوجوانی بیش نبود که با مسجد و بسیج پیوند خورد و در چهاردهسالگی آموزش نظامی دید. هفدهسالگیاش را در کردستان گذراند و پس از حضور در عملیاتهای خیبر و عاشورا، در سومین روز عملیات بدر به اسارت نیروهای بعثی درآمد. ۱۹۹۰ روز اسارت، بخشی از جوانی او را در اردوگاههای عراق رقم زد؛ سالهایی که با شکنجه و محرومیت گذشت، اما نتوانست مانع فعالیتهای فرهنگی و امید او شود. امروز، بیش از ۳۵ سال پس از آن روزها، او خاطرات دفاع مقدس و اسارت را برای نسل امروز روایت میکند.
در آستانه گرامیداشت سالروز ورود آزاداگان به میهن اسلامی در ۲۶ مرداد ماه، این گفتگو را باهم میخوانیم.
آشنایی با فضای انقلاب و فعالیتهای انقلابی از چه زمانی آغاز شد؟
زمان پیروزی انقلاب اسلامی دوازده، سیزده ساله بودم. با وجود سن کم، کنجکاو بودم، مرتب از پدرم درباره امام خمینی(ره) و اهداف انقلاب سؤال میکردم و همین موضوع باعث شد نسبت به همسنوسالهایم آگاهی بیشتری داشته باشم.
سالهای ۵۸ و ۵۹ فضای مدرسه نیز متفاوت بود. برخی معلمها طرفدار احزاب مختلف بودند و تلاش میکردند دانشآموزان را جذب کنند. من و دو، سه نفر دیگر با بچهها صحبت میکردیم و سعی داشتیم آنها را آگاه کنیم.
خانه پدریمان نزدیک مسجد ابوالفضلی در خیابان نخریسی بود. به همین دلیل خیلی زود پای ثابت مسجد شدم. با تشکیل بسیج، از نخستین افرادی بودم که به عضویت آن درآمدم و در کلاسهای آموزشی شرکت کردم. همین آموزشها باعث شد در چهاردهسالگی کار با اسلحه را یاد بگیرم.
چه زمانی تصمیم گرفتید به جبهه بروید؟
شروع سال تحصیلی ۵۹ را خوب به یاد دارم. روزهای اول مدرسه بود که خبر رسید بعثیها به خاک ایران حمله کردهاند. آن زمان تصور نمیکردیم جنگ تا این اندازه گسترده شود. چند ماه بعد تصمیم گرفتم از طریق بسیج مسجد به جبهه بروم.
پدر و مادرم مخالف بودند. هر بار که به مسجد میرفتم و خبر اعزام بچهها به جبهه را میشنیدم، حسرت میخوردم که چرا هنوز به سن قانونی نرسیدهام.
یک روز که مادرم در آشپزخانه مشغول پختن غذا بود، کنارش نشستم و از او خواستم برای گرفتن رضایت پدرم کمک کند. آنقدر اصرار کردم که مادرم نمیدانست چه بگوید. آنها فقط میخواستند من درسم را بخوانم.
در شانزدهسالگی برای عضویت در سپاه پاسداران اقدام کردم، اما همزمان قرار بود در نحوه پذیرش تغییراتی ایجاد شود و پروندهام نیمهکاره ماند. با این حال، دستبردار نبودم و همچنان تلاش میکردم خودم را به خط مقدم برسانم.
نخستین حضور شما در جبهه چگونه رقم خورد؟
سرانجام توانستم رضایت پدر و مادرم را جلب کنم و از طریق مسجد محله برای اعزام ثبتنام کردم. برای حضور در کردستان، آموزشهای ویژهای دیدم.
قرار بود با ضدانقلاب و نیروهای تجزیهطلب مقابله کنیم. پیش از اعزام، درباره شرایط منطقه و خطراتی که نیروهای بسیجی و سپاهی را تهدید میکرد، برایمان توضیح میدادند.
هفده سال داشتم که پنج ماه در روستاهای مختلف کردستان، از جمله روستای توانکش در نزدیکی کامیاران و روستای ماسان، حضور داشتم. به دلیل شرایط امنیتی، از ساعت چهار بعدازظهر تا هفت صبح اجازه تردد وجود نداشت و نیروهای ارتش امنیت جاده را تأمین میکردند.
در آن شرایط سخت، چه خاطرهای از مردم کردستان دارید؟
اسلحه حتی لحظهای از روی دوشم پایین نمیآمد. هر لحظه، چه روز و چه شب، احتمال حمله نیروهای کومله وجود داشت. ما آنجا بودیم تا جان روستاییان را حفظ کنیم و پیشمرگان کُرد مسلمان نیز در کنار ما بودند.
با همه سختیها، مهربانی مردم کُردزبان را فراموش نکردهام. گاهی پیشمرگان کُرد برای ما غذا میآوردند یا ما را به خانههایشان دعوت میکردند. در نگاهشان ما غریبه نبودیم؛ ما را مثل برادر خودشان میدانستند. حس هموطنی برای ما فراتر از لهجه و گویش بود.
بعد از کردستان، مسیر شما در جبهه چگونه ادامه پیدا کرد؟
پس از بازگشت از کردستان، تصمیم گرفتم پروندهام را در سپاه تکمیل کنم و در جبهههای جنوب ادامه مسیر بدهم. پس از گذراندن آموزش فرماندهی دسته، از لشکر ۵ نصر به جنوب اعزام شدم.
بهمنماه سال ۶۲ به عنوان معاون فرمانده دسته در عملیات خیبر شرکت کردم و پس از آن نیز در عملیاتهای عاشورا و بدر حضور داشتم. در طول جنگ مسئولیتهای مختلفی برعهده گرفتم؛ از معاون و فرمانده دسته تا منشی گروهان و معاون پرسنلی گردان.
ما در اسفند سال ۶۳ و در سومین روز عملیات بدر، اتفاقی افتاد که مسیر زندگیام را تغییر داد.
لحظه اسارت را چگونه به یاد میآورید؟
ما جزو نیروهای پشتیبان عملیات بودیم. آتش جنگ در منطقه بالا گرفته بود و باید برای کمک به تیپ امام جواد(ع)، که فرمانده آن شهید برونسی بود، سریع خودمان را به محل میرساندیم.
سوار قایق شدیم و به سمت جاده خندق رفتیم. وقتی به محل درگیری رسیدیم، خبری از سنگر و سرپناهگاه نبود. صدای بیوقفه تیربار و مسلسل دشمن در فضا میپیچید.
در شیب جاده پناه گرفته بودیم و هرکس تلاش میکرد دیگری را پوشش دهد. یک لحظه اطرافم را نگاه کردم و دیدم چند نفر از بچهها شهید شدهاند. دیگر کسی نمانده بود که من را پوشش دهد. همان لحظه چشمم به سنگر کوچکی افتاد.
با همه توان خودم را به سنگر رساندم، اما همان موقع مورد هدف قرار گرفتم و سنگر روی سرم خراب شد. سقف چوبی فروریخت و تیزی چوب در بازویم فرو رفت. از شدت درد بیهوش شدم. وقتی چشمهایم را باز کردم، دو نیروی بعثی را دیدم که چند قدم با من فاصله داشتند.
سه روز قبل، درست قبل از نماز ظهر، این صحنه را در خواب دیده بودم. وقتی چهره مرد بعثی را که لباس سبز به تن داشت دیدم، ناگهان خوابم را به یاد آوردم. درست همین صحنه را دیده بودم. بعثیها با زور من را از زیر آوار بیرون کشیدند. از بازویم خون زیادی میرفت. در مسیر انتقال به آمبولانس، چند رزمنده را دیدم که در وضعیت بسیار بدی به شهادت رسیده بودند. بعد از انتقال به درمانگاهی در شهر الاماره، رسیدگی مناسبی به مجروحان نشد و با یک باندپیچی ساده به استخبارات عراق فرستاده شدم.
روزهای نخست اسارت چگونه گذشت؟
قبل از بازجویی، چند نیروی بعثی قویهیکل با باتوم و کابل ما را کتک زدند. سپس در یک سالن کوچک حبس شدیم. بسیاری از اسرا مجبور بودند بایستند و فقط چند نفر از مجروحان توانستند بنشینند.
بعد از بازجویی به اردوگاه رمادیه منتقل شدیم. سربازان عراقی در مسیری تونلمانند، با باتوم و کابل به اسرا حمله میکردند. تعدادی از اسرای زخمی همانجا بر اثر شدت ضربات به شهادت رسیدند و برخی نیز آسیب جدی دیدند. روزهای نخست برای من که یک نوجوان هجدهساله بودم، بسیار سخت گذشت. غذای نامناسب، نبود بهداشت کافی و کتکهای روزانه شرایط طاقتفرسایی ایجاد کرده بود.
غذایمان آب گوجهفرنگی یا پیاز بود. صبحانه به اندازه یک فنجان سوپ میدادند و یک وعده غذا را بین شش، هفت نفر توزیع میکردند.
در چنین شرایطی چگونه فعالیتهای فرهنگی را ادامه دادید؟
با چند نفر از فعالان فرهنگی اردوگاه آشنا شدم و تصمیم گرفتیم برنامههای مخفیانه برگزار کنیم. آن زمان تجمع بیش از سه نفر ممنوع بود و برگزاری کلاس بسیار سخت بود. با این حال، کلاسهایی مانند تجوید و حفظ قرآن، آموزش زبان عربی و تفسیر نهجالبلاغه را مخفیانه برگزار میکردیم. چون اجازه داشتن کاغذ و خودکار نداشتیم، بچهها پاکتهای سیمان را در آب میانداختند و ورقهورقه میکردند تا بعد از خشک شدن به عنوان کاغذ استفاده کنیم.
یک روز هنگام گرفتن غذا، زمانی که میخواستم دستم را از جیبم بیرون بیاورم، کمی مکث کردم تا کاغذ نیفتد. همین موضوع باعث شد یکی از نیروهای بعثی به من شک کند. جیبم را خالی کرد و وقتی نوشتهها را دید، تصور کرد رمزی نوشتهام و در حال توطئه هستم. به همین دلیل کتک مفصلی خوردم.
آیا بعد از این اتفاق، فعالیتهای فرهنگی را ادامه دادید؟
بله، اما با احتیاط بیشتر. بعثیها نسبت به من حساس شده بودند و من را زیر نظر داشتند. یک بار مناسبتهای مذهبی را مانند یک تقویم روی کاغذ نوشته بودم و آن را لابهلای پتو پیچیده و داخل کولهپشتیام گذاشته بودم. روزی که برای تفتیش ناگهانی وارد آسایشگاه شدند، خدا کمکم کرد و کولهام لو نرفت؛ وگرنه معلوم نبود چه سرنوشتی پیدا میکردم. یکی از بچهها که به زبان عربی مسلط بود، برای همراهی بعثیها انتخاب شد و بقیه را به حیاط فرستادند. او با پرت کردن حواس افسر عراقی، مانع لو رفتن کولهام شد و جانم را نجات داد.
در نهایت چگونه از اسارت آزاد شدید؟
۱۹۹۰ روز گذشت تا اینکه از بند اسارت آزاد شدم. چند ماه آخر را در اردوگاهی گذراندم که حاج آقا ابوترابی، سید آزادگان، در آن حضور داشت. از ایشان خیلی چیزها یاد گرفتم. وقتی قرار شد آزاد شوم، نزد ایشان رفتم و خواستم توصیهای به من کند. هنوز هم دستخط آن توصیه را نگه داشتهام؛ توصیهای برای اینکه همیشه خدا را فراموش نکنم و در هر لحظه زندگی به یاد خدا باشم.
خانواده شما در سالهای اسارت چه شرایطی داشتند؟
مادرم در خانه دلنگران و چشمبهراه من بود. با اینکه نامه مینوشتم و از حال خودم خبر میدادم، نگرانی او تمام نمیشد. یک بار همراه نامه، عکس خودم را هم فرستادم. وقتی مادرم عکس را دید، بغضش ترکید. آنقدر لاغر و نحیف شده بودم که لباسهای گشاد روی بدنم زار میزد. مادرم با دیدن عکس تصور کرده بود دست پسرش را قطع کردهاند و این تصور مدتها ذهنش را رها نمیکرد. پس از بازگشت، یک سال و نیم طول کشید تا دوباره توان جسمیام را به دست بیاورم. آنقدر ضعیف بودم که بیشتر از پانزده دقیقه نمیتوانستم سرپا بایستم و زود از حال میرفتم.
بعد از آزادی چه مسیری را دنبال کردید؟
تحصیلاتم را ادامه دادم. ابتدا در رشته الهیات درس خواندم و سپس مترجمی زبان عربی را تا مقطع دکترا دنبال کردم. شکنجهها و روزهای سخت اسارت باعث شد از ناحیه کمر و پا جانباز شوم و ۳۵ درصد جانبازی برایم ثبت شده است. با این حال، تأثیری که روزهای اسارت بر روح و روان اسرا گذاشت، به نظرم بیشتر از آسیبهای جسمی است. حدود بیست سال است که روایتگر دفاع مقدس هستم و چند سالی است در دانشگاه تدریس میکنم. در اردوهای راهیان نور، صداوسیمای استان، مدارس و ادارات مختلف نیز از روزهای جنگ و اسارت میگویم.
چرا همچنان خاطرات جنگ و اسارت را روایت میکنید؟
آنچه بر ما و همرزمانمان گذشت، بخشی از تاریخ این سرزمین است و نباید فراموش شود. هر خاطرهای که از آن روزها بیان میکنم، یادآور شجاعت، صبر و ایمان رزمندگان و آزادگان است. میخواهم نسل امروز بداند که حتی در تاریکترین روزها نیز انسان میتواند مقاومت کند، امیدش را از دست ندهد و زندگی را دوباره بسازد.
برای من ۱۹۹۰ روز اسارت فقط یک عدد نیست؛ هر روز آن بخشی از زندگی من است؛ روزهایی که با درد و دلتنگی گذشت، اما در کنار آن مقاومت، ایمان و امید نیز جریان داشت. امروز وظیفه خود میدانم این خاطرات را روایت کنم تا آنچه بر من و همرزمانم گذشت، در حافظه نسلهای آینده باقی بماند.
جنگ دوازدهروزه را چگونه ارزیابی میکنید؟
این جنگ را باید در ادامه توطئهها و فشارهای چند دهه گذشته علیه جمهوری اسلامی ایران دانست. دشمن با برنامهریزی گسترده تصور میکرد میتواند در مدت کوتاهی ساختار سیاسی و دفاعی کشور را تضعیف و زمینه را برای آشوب و فعالیت جریانهای برانداز و تجزیهطلب فراهم کند.
اهداف اصلی دشمن در این جنگ چه بود؟
ترور فرماندهان نظامی، تضعیف پدافند و توان موشکی و آسیبزدن به پیشرفتهای علمی و هستهای از مهمترین اهداف دشمن بود. با این حال، ساختار دفاعی کشور در مدت کوتاهی بازسازی شد و نیروهای جوان و رزمندگان ابتکار عمل را در میدان به دست گرفتند.
چرا دشمن بر ایجاد ناآرامی در داخل کشور تأکید داشت؟
یکی از بخشهای مهم نقشه دشمن، «اجتماعی کردن جنگ» بود. دشمن تلاش کرد با ایجاد نگرانی در میان مردم و تحریک افکار عمومی، اعتراضات را به آشوب تبدیل و از طریق عوامل نفوذی و گروههای تروریستی، بیثباتی ایجاد کند؛ اما مردم با شکلگیری یک اتحاد ملی و دفاع از کشور، این نقشه را ناکام گذاشتند.
حضور مردم چه نقشی در خنثیسازی نقشه دشمن داشت؟
حضور مردم، محاسبات دشمن را برهم زد، امنیت و روحیه رزمندگان را تقویت کرد و انسجام و دلبستگی جامعه به کشور و آرمانهای شهدا را نشان داد.
جنگ دوازدهروزه را میتوان یک جنگ ترکیبی دانست؟
بله، در این نوع جنگ، علاوه بر میدان نظامی، افکار عمومی و فضای رسانهای نیز هدف قرار میگیرد. دشمن تلاش میکند شکستهای خود را پیروزی و موفقیتهای ایران را شکست جلوه دهد و با ایجاد ناامیدی، ناامنی و اختلافافکنی، اعتماد عمومی را کاهش دهد.
مهمترین وظیفه مردم و مسئولان در شرایط کنونی چیست؟
حفظ وحدت، هوشیاری و آمادگی ضروری است. میدان، خیابان و دیپلماسی باید در چارچوب منافع ملی و با حفظ انسجام حرکت کنند. دشمن زمانی از تعرض مجدد منصرف میشود که احساس کند ملت ایران متحد، هوشیار و برخوردار از توان بازدارندگی است.
گفتگو از خدیجه مدملی