تبسم سرخ یدالله در آستانه پرواز/ «راضیام به رضای دوست»
شهید مدافع حرم «یدالله ترمیمی»، متولد یکم بهمن ماه ۱۳۷۶، در گرگان، با پرورش در خانوادهای مذهبی، عاشقانه مسیر خدمت در سپاه را انتخاب کرد. شهید از نیروهای تیپ مردم پایه سپاه نینوا گلستان، سرانجام در ۱۲ فروردین ماه ۱۳۹۶، در راه دفاع از حریم «آل الله» در برابر ایادی «اسلام آمریکایی» به دست تروریستهای تکفیری در سوریه بال در بال ملائک گشود و آسمانی شد. مزار این شهید سرافراز در گلزار شهدای امامزاده عبدالله (ع) گرگان، کنار مزار عمویش شهید «عباسعلی ترمیمی» است.
به گزارش نوید شاهد گلستان، بعضی مادران، سالها پیش از آنکه فرزندشان جامه شهادت بر تن کند، عطر آسمانی او را در خانه احساس میکنند؛ گویی دل مادر، پیش از همه، از رازهای ناگفته فرزندش باخبر است. من نیز در سالهای زندگی یدالله، بارها این حقیقت را در نگاه و رفتارش دیدم. او برای من تنها یک فرزند نبود؛ جوانی مؤمن، آرام و مسئولیتپذیر بود که دلش با آرمانهای انقلاب، دفاع از میهن و خدمت به مردم گره خورده بود. هرگاه از مأموریت و خدمت سخن میگفت، در چشمانش نوری میدرخشید که نشان میداد راه خود را یافته است؛ راهی که پایانش، جز رضایت خدا و سربلندی نزد شهدا نبود. یدالله با همه مهربانی و صمیمیتی که در خانه داشت، دل بزرگی برای مردم و سرزمینش در سینه میپروراند. سختیها او را از انجام وظیفه بازنمیداشت و خستگی، هرگز در ارادهاش رخنه نمیکرد. امروز که به خاطرات آن روزها میاندیشم، احساس میکنم او از همان سالها خود را برای پروازی بلند آماده میکرد؛ پروازی که مقصدش آسمان و دیدار محبوب بود. آنچه در ادامه میخوانید، روایت مادری است که با چشمانی لبریز از دلتنگی و قلبی سرشار از افتخار، از فرزند شهیدش، شهید یدالله ترمیمی و مسیر نورانی زندگی او میگوید؛ شهیدی از کادر سپاه نینوا گلستان که با نثار جان خویش، نامش را در دفتر پرافتخار ایثار و شهادت جاودانه کرد.

از بشارت خواب تا نذر مادر
«ناهید گرافندی» مادر شهید «یدالله ترمیمی» گفت: تولد یدالله برای من فقط یک واقعه نبود؛ با روزی مقدس و معطر به نام حضرت امالبنین (س) گره خورده بود، و همین پیوند آسمانی از همان آغاز، دل مرا به او بیش از همیشه وابسته میکرد. آن روزها همسرم در دادگستری مشغول به کار بود و به اقتضای شغل او، ساکن شیروان بودیم. اما برای تولد یدالله، به گرگان آمدم و فرزندم در گرگان چشم به جهان گشود؛ گویی تقدیر، از همان آغاز، او را برای سرزمینی نورانی و مسیری متفاوت برگزیده بود. هنوز یدالله را ششماهه در شکم داشتم که شبی خوابی دیدم که هیچگاه از خاطرم نمیرود. در امامزاده نور گرگان بودم که ناگهان کسی مرا صدا زد و گفت: «دخترم، زایمان سختی خواهی داشت، و از آسمان برایت پیامی آوردهام؛ نامی برای فرزندت انتخاب کردهاند.» با تعجب گفتم: «من نام او را انتخاب کردهام؛ دوست دارم حسین باشد.»، اما آن صدا پاسخ داد: «نامش را خدا انتخاب کرده است.» سپس از من پرسید: «دست به عربی چه میشود؟»
گفتم: «ید.»
آنگاه گفت: «پس نامش را یدالله بگذار؛ که بالاتر از همه دستها، دست خداست.» بعد از آن، به من خبر داد که فرزندم روزی به بیماری سختی مبتلا خواهد شد، اما نام خداوند، شفای او خواهد بود. آن خواب، برای من تنها یک رؤیا نبود؛ پیامی بود از آسمان، نشانی بود از سرنوشتی که بر پیشانی فرزندم نوشته شده بود.
نذری که با نام خدا گره خورد
زمانی که یدالله به دنیا آمد، خیلی زود نشانههای بیماری در او ظاهر شد. هنوز روزهای نخست تولدش را میگذراند که به زردی مبتلا شد و هر روز حالش وخیمتر میشد. گروه خونیاش O منفی بود و برای تعویض خون، پیدا کردن خونِ مناسب بسیار دشوار شده بود. در همان لحظاتِ نگرانی، ناگهان یاد خوابم افتادم؛ همان خوابی که در آن به من گفته بودند نام فرزندت را خدا انتخاب کرده است.
با خود گفتم: خدایا، فقط فرزندم خوب شود؛ من نامش را یدالله میگذارم. خدایا همیشه پشت و پناهش باش.
پس از مرخص شدن از بیمارستان، به علت ضعف جسمی یدالله، پزشک تأکید زیادی کرد که او سرما نخورد. آن روزها که ساکن شیروان بودیم، من همواره مراقب بودم او را گرم نگه دارم؛ مرتب قنداقش میکردم و سریع لباسهایش را عوض میکردم تا کوچکترین سرمایی به او نرسد اما همین مراقبتهای پیدرپی باعث شد دست راستش پوستهپوسته شود، پوست بیندازد و ردّی از یک لک قرمز برای همیشه بر دستانش باقی بماند.
روایت دست سرخ و اشکهای یدالله
وقتی یدالله به مدرسه رفت، هر روز از من میپرسید: «مادر، چرا دست من قرمز است؟ دوستانم هم میپرسند چرا دستت قرمز است.»
آن روز، برای نخستینبار ماجرای روزهای بیماریاش پس از تولد، نگرانیهایم و مراقبتهایی را که برای حفظ سلامتیاش داشتم، برای او تعریف کردم. وقتی شنید بهدلیل ضعف جسمانی و حساسیت به سرما، همواره او را گرم نگه میداشتم و آن لکه قرمز بر دست راستش یادگار همان روزهاست، بغض کرد و اشک از چشمانش جاری شد.
با گریه گفت: «مادر، من چگونه میتوانم زحمتهای شما را جبران کنم؟»
از آن پس، از من قول گرفت که هر سال داستان آن روزها را برایش بازگو کنم. هر بار که این خاطره را میشنید، چشمانش پر از اشک میشد؛ اشکهایی که نشان میداد قدردان محبت، صبوری و رنجهای مادرانه است.
یدالله از دوران نوجوانی، انس ویژهای با مسجد و فعالیتهای مذهبی داشت. تلاش میکرد نمازهایش را در مسجد اقامه کند و برای نماز جماعت اهمیت فراوانی قائل بود. او نهتنها خود پایبند این مسیر بود، بلکه دوستانش را نیز با مهربانی به حضور در مسجد و نماز جماعت تشویق میکرد. حضور فعال در اردوهای زیارتی و آیینهای هیئت، بخش مهمی از زندگی او بود. پس از عضویت در سپاه نیز، مسجد و هیئت را پایگاهی برای جذب و همراه کردن جوانان انقلابی میدانست و با روحیهای خالصانه، دیگران را به مسیر ایمان، انقلاب و خدمت دعوت میکرد.
از گردان امام حسین (ع) تا مأموریتهای سخت
پس از پایان دوران دبیرستان فنیوحرفهای نصیری، در سال ۱۳۸۶ وارد سپاه شد. پس از گذراندن دوره آموزشی در شیراز، به دلیل ارادت و علاقه فراوانی که به امام حسین(ع) داشت، به گردان امام حسین(ع) پیوست و هر مأموریتی که این گردان برعهده میگرفت، او نیز همراهشان بود. یدالله روحیهای پرتلاش و خستگیناپذیر داشت؛ از صبح تا شب مشغول کار بود و هر زمان که همکارانش بهدلیل شرایطی نمیتوانستند در مأموریت حاضر شوند، او داوطلبانه جای آنان میرفت. برای او کار تنها یک وظیفه اداری نبود؛ یدالله انسانی عملیاتی، مسئولیتپذیر و همیشه آماده خدمت بود و بارها برای مأموریت به سیستان و بلوچستان اعزام شد.
او دلی مهربان و روحی دلسوز داشت و ارادت ویژهای به شهدای گمنام ــ یا بهتر بگویم، خوشنام ــ نشان میداد. نیمهشبها به مزار شهدای خوشنام میرفت و با آنان نجوا میکرد. من نیز از روزی که یدالله به شهادت رسید، هر سال هنگام تحویل سال، در کنار مزار او و عمویش حاضر میشوم تا یادشان را در آغاز سال تازه زنده نگه دارم.
میعادگاه دوازده؛ از لبخند یدالله تا ضیافت دوازدهمین معصوم (ع)
یدالله همواره چهرهای خندان و سیمایی پرنشاط داشت. روزی با همان لبخند همیشگیاش رو به من کرد و گفت: «مادر، اگر روزی شهید شوم، تو چه خواهی کرد؟» نگاهش کردم و با قلبی آرام گفتم: «مادر جان، من راضیام به رضای خدا؛ هرچه او مقدر کند، همان است.» تمام سالهای جوانی و توانم را وقف تربیت شایسته فرزندانم کردم تا در پیشگاه خداوند سربلند باشند و امروز میبینم که آن تلاشها بیثمر نبوده است.
سرانجام، روز وصال یدالله فرا رسید؛ دوازدهم فروردین سال ۱۳۹۶، همزمان با سالروز شهادت امام علیالنقی، حضرت هادی (ع). تمام زندگی و پایان مسیر سرخ یدالله با راز عدد «۱۲» گره خورده بود؛ او در روز ۱۲ فروردینماه پر کشید، در ساعت ۱۲ ظهر به شهادت رسید، عروجش مصادف با روز شهادت امام هادی (ع) به عنوان دوازدهمین معصوم بود و در لیست اعزام مدافعان حرم نیز، قرعهی نفر دوازدهم به نام او رقم خورده بود. گویی تقدیر الهی از پیش، تمام نشانههای پرواز او را با نظمی آسمانی آراسته بود تا نامش برای همیشه ماندگار شود.
امانتی که در حرم رضا (ع) به آسمان سپرده شد
مادر شهید مدافع حرم، یدالله ترمیمی، با چشمانی بارانی از آن روزهای بیقراری و شوق پرواز فرزندش میگوید:
یدالله برای انجام مأموریتهای مختلف، مدام به سیستان و بلوچستان سفر میکرد. روزی دلواپسیهای مادرانه امانم را برید؛ رو به او کردم و گفتم: «مادر جان، چرا اینقدر به سیستان و بلوچستان میروی؟ جای دیگری را برای خدمت انتخاب کن.»
نگاهی به من انداخت و با آرامش گفت: «مادر، کجا بروم؟»
گفتم: «به سوریه برو… به دفاع از حرم.»
سخنم را که شنید، با تعجب و لبخند گفت: «مادر! مگر رفتن به سوریه به همین راحتی است؟ باید آزمون بدهم و مراحل سختی را بگذرانم.»
با اطمینان مادرانه به او گفتم: «تو قدم در راه بگذار و درخواست بده؛ مطمئنم قبولت میکنند.»
یدالله که انگار نوری در دلش تابیده بود، گفت: «مامان، پس این راز فقط بین من و شما بماند و به کسی حرفی نزن.» قول دادم که رازدارش باشم.
چند روز بیشتر نگذشت که با خوشحالی آمد و گفت: «مامان، در آزمون قبول شدم.» شب که شد و همه دورهم جمع بودیم، رو به پدرش کرد و گفت: «میخواهم رازی را بگویم که تا امروز فقط من و مادر از آن باخبر بودیم؛ من برای دفاع از حرم حضرت زینب (س) درخواست داده بودم و حالا با رفتنم موافقت شده است. سه چهار روز دیگر عازم سفرم.»
روز بیستوسوم اسفندماه بود که من و همسرم راهی مشهد مقدس شدیم. در هیاهوی زیارت و در آستان ملکوت حرم امام رضا (ع) بودم که تلفنم زنگ خورد؛ صدای گرم یدالله پیچید: «مامان، سلام؛ من در حرم حضرت زینب (س) هستم. همین حالا دو رکعت نماز به نیت شما خواندم و از خانم خواستم که بهزودی توفیق زیارتشان را قسمت شما هم بکند.» با بغض گفتم: «انشاءالله که دعایت مستجاب شود پسرم.»
شش روز بعد، از مشهد راهی قم شدیم. روز دوازدهم فروردینماه، همزمان با سالروز شهادت امام هادی (ع) بود و من در صحن و سرای حضرت معصومه (س) قدم میزدم. اما از ابتدای روز، بیقراری عجیبی در دلم چنگ انداخته بود و لحظهبهلحظه حالم دگرگونتر میشد. حدود ساعت دوازده ظهر، ناگهان طوفانی در جانم برپا شد؛ حسی مبهم و سنگین به من میگفت که اتفاق بزرگی رخ داده است.
چندی بعد از گرگان با ما تماس گرفتند و گفتند: «درب خانهتان را شکستهاند و دزد به خانه آمده است؛ سریع خودتان را برسانید.» شتابان و شبانه راهی گرگان شدیم. وقتی قدم به کوچه گذاشتیم، دیدم همهچیز آرام است و خانهای سرقت نشده؛ اما کوچه پر از همرزمان و دوستان یدالله بود که با چشمانی سرخ، بار سنگین خبر شهادت او را به دوش میکشیدند.
در آن لحظه که تمام وجودم از داغ رفتنش میسوخت، رو به مشهد الرضا کردم و از اعماق قلبم گفتم: «یا امام رضا، از تو سپاسگزارم… پسرم شایسته و لایق این شهادت بود و تو او را پذیرفتی.»
نجوای شبانه با مسافر آسمان
از آن روز که یدالله بال گشود و رفت، هیچگاه احساس نکردهام که او در میان ما نیست. جان من با حضور او عجین شده است؛ در تمام خوابها و رؤیاهایم شانه به شانهام قدم میزند و من هنوز هم برای انجام هر کاری، ابتدا با یدالله مشورت میکنم و از او راهنمایی میجویم.
سال ۱۳۹۸، همان روزهایی که خبر آسمانی شدن سردار دلها، حاج قاسم سلیمانی، دلها را داغدار کرده بود، دو هفته پیش از برگزاری مراسم بزرگداشت سردار، یدالله را در خواب دیدم. با همان چهره خندان و مهربانش رو به من کرد و گفت: «مادر جان، بهزودی برای سخنرانی به مراسمی دعوت خواهی شد. وقتی پشت تریبون رفتی، به مردم و حضار بگو که شما همگی از طرف حاج قاسم به این محفل دعوت شدهاید. بعد از آن، دربارهی نشان دستم با آنها سخن بگو.»
چند روز بعد، زنگ تلفن به صدا درآمد. از حوزه تماس گرفتند و از من دعوت کردند تا در مراسم بزرگداشت حاج قاسم سلیمانی سخنرانی کنم. در همان لحظه، رو به تصویر یدالله کردم و گفتم: «مادر به فدایت، این همان محفلی است که وعدهاش را در خواب به من داده بودی.»
در روز مراسم، با دلی آرام و زبانی که گویی یدالله کلماتش را جاری میکرد، پشت تریبون ایستادم. از دعوت حاج قاسم گفتم و سپس راز نشان سرخ دست یدالله و ماجرای بیماری کودکیاش را بازگو کردم. صدای هقهق و گریه از گوشه و کنار سالن بلند شد. رو به حاضران کردم و گفتم: «هویت هر شهید، در ریشههای او یعنی پدر و مادرش نهفته است. درخت تنومند شهادت، ریشه در خاک پاک و پرمهر پدران و مادرانی دارد که فرزندان خود را با اشک و ایمان پرورش دادند تا امروز سایهسار امنیت این مرز و بوم باشند.»
شرط شفاعت؛ ثباتقدم در مسیر الهی
پس از شهادت یدالله، پیوند من با او از جنس فراق نشد؛ از جنس حضور شد. او در خوابها و رؤیاهایم زنده است و هنوز هم در هر تصمیم و هر قدم، با او مشورت میکنم؛ گویی فاصلهای میان ما نیست و فقط شکل دیدارمان تغییر کرده است. از همان سالهای پس از شهادتش، بارها در خواب دیدهام که کنارم ایستاده؛ آرام، مطمئن و راهنما. همیشه به من یادآوری کرده است که راه شهدا، راه ایستادگی است؛ راهی که شرط شفاعت در آن، ثابتقدمی در مسیر الهی است. من نیز باور دارم اگر قرار است نامی از ما بماند، باید در این مسیر بمانیم؛ در مسیر حق، ولایت و آرمانهایی که شهدا برای آن از جان گذشتند. افتخار ما این است که در راه او گام برمیداریم و دلمان را به امام و رهبری سپردهایم؛ چرا که شهدا از همین مسیر به قله رسیدند. امروز هم اگر میخواهیم سربلند بمانیم، باید پشت سر امام و رهبری، استوار و وفادار حرکت کنیم؛ همانگونه که یدالله زیست و همانگونه که به شهادت رسید.
آغاز راه در میانه آتش؛ میثاق با آرمان شهدا و بیعت با ولایت
شهدای گرانقدر جنگ ۱۲ روزه و حماسهآفرینان ماه مبارک رمضان، در اوج مظلومیت به قافله عشق پیوستند. دشمن خبیث که توان رویارویی مستقیم را نداشت، از پشت سر و در لحظاتی که آنان در متن زندگی و بندگی بودند، حملهور شد. بمبارانها و تخریبهای دشمن، اگرچه پیکرها را به خاک و خون کشید، اما هرگز نتوانست ارادههای پولادین را در هم بشکند. آنها در حال زندگی، شهادت را در آغوش کشیدند تا ثابت کنند مرگ سرخ، تداوم حیات جاودانه است.
ما امروز وظیفهای سنگین بر دوش داریم؛ باید ادامهدهنده راهی باشیم که با خون پاک این عزیزان فرش شده است. از درگاه خداوند منان برای خانوادههای صبور و معزز این شهدا، صبری زینبی مسئلت دارم. باور من این است که تنها راه برای آنکه شرمنده امام شهیدان و خانوادههای مکرم شهدا نباشیم، حضور مستمر و بیدارمان در صحنهها و تجمعات شبانه است؛ چرا که سکوت، جایز نیست.
شهادت، پایان یک مسیر نیست، بلکه آغاز یک رسالت بزرگ است. وقتی شهیدی به معراج میرود، راه او تازه برای ما شروع میشود. امروز وظیفه شرعی و میهنی ماست که با تمام توان پشت سر نظام اسلامی ایستاده و از رهبری و امام جدیدمان، حضرت آیتالله مجتبی خامنهای، تبعیت کنیم و دنبالهرو مسیر نورانی امام شهیدمان باشیم تا پرچم این انقلاب را به صاحب اصلیاش بسپاریم.
آرزویی که در زمین ناتمام ماند و در آسمان به وصال رسید
بسیاری از شهدای والامقام ما، در تمام سالهای مجاهدت و در دل سنگرهای عشق، یک آرزوی سوزان را در سینه میپروراندند؛ آرزوی دیدار با مقتدا، مراد و فرماندهی خویش، قائد عظیمالشأن و امام شهید، حضرت آیتالله العظمی خامنهای (رحمتالله علیه). آنان که هر تپش قلبشان با ولایت تنظیم شده بود، عمری را در تمنای یک نگاه سیمای نورانی رهبرشان سپری کردند؛ آرزویی که شاید در غبار محدودیتهای دنیا فرصت تحقق نیافت، اما تقدیر الهی برای این سربازان باوفا، وصالی بهمراتب والاتر و باشکوهتر رقم زده بود.
آنان با عبور از حصار تن و رسیدن به افقهای بیکران شهادت، از حجاب دنیا گذشتند تا در مقامی که «عند ربهم یرزقون» است، به دیدار اهل معنا و قرب محبوب خویش نائل شوند. امروز که ما در سوگ آن امام همام و آن رهبر فرزانه نشستهایم، باور داریم که شهدای ما نخستین کسانی بودند که در بارگاه قدس الهی به استقبال مقتدای شهیدشان شتافتند. آنچه در تنگنای زمین ناتمام مانده بود، در بیکران آسمان به کمال رسید؛ و آن دلهای مشتاق، سرانجام در ضیافت ابدی شهادت، در کنار رهبر و امام خویش به آرامش ابدی و وصال حقیقی رسیدند. گویی شهادت، کوتاهترین مسیر برای سربازانی بود که میخواستند در آغوش گرم مقتدای شهیدشان، خستگی مجاهدتهای دنیا را از تن بزدایند.
حلاوت سرخ این داغ آسمانی
تمام آرزوی من در این سالهای فراق و انتظار، گام برداشتن در همان مسیر نورانی است که فرزندم و دیگر شهدا در آن قدم نهادند؛ مسیر سبز امام حسین (ع) و جهاد در راه زنده نگهداشتن و سربلندی دین مبین اسلام. به عنوان مادری که جگرگوشهاش را در راه خدا تقدیم کرده است، با تمام وجود به این انتخاب و به این قربانی افتخار میکنم.
هرچند فراق فرزند برای مادر سهل نیست و قلب را به لرزه درمیآورد، اما داغ شهادت برای ما داغی معمولی نیست؛ داغی است سرشار از حلاوت، شیرینی و آرامش. وقتی میدانی فرزندت در آغوش سیدالشهدا (ع) آرام گرفته و جانش سپر بلای اسلام و حرم اهلبیت (ع) شده است، سختی راه آسان میشود و این داغ به مدال افتخاری بر سینه ما مبدل میگردد. افتخار من این است که در مسیر این عشق قدم برمیدارم و تا آخرین نفس، در راه اعتلای کلمة الله و آرمانهای ولایت ایستادگی خواهم کرد.
گفتوگو از ایلواری