مسیحای عشق در رؤیای همسر شهید جنگ رمضان؛ برگشت تا بگوید: «من زندهام»

شهید «فرزین کمالی»، متولد ۱۳ آبان ۱۳۷۶، در گرگان، با پرورش در خانوادهای مذهبی و نظامی، عاشقانه مسیر خدمت در نیروی دریایی ارتش را انتخاب کرد. او که شیفتهی خدمت در «ناو جماران» بود، پس از ۸ سال مجاهدت خالصانه، سرانجام در ۹ اسفند ۱۴۰۴، در حین دفاع از مرزهای آبی کشور در برابر تهاجم دشمن، به فیض عظیم شهادت نائل آمد. مزار این شهید سرافراز در گلزار شهدای امامزاده عبدالله (ع) گرگان، میعادگاه عاشقان است.
به گزارش نوید شاهد گلستان، همسفر شدن با مردی که تمام قطبنمای زندگیاش به سمت افقهای دور و شهادت تنظیم شده بود، معنایی جز آمادگی برای یک وداع همیشگی نداشت. فرزین، در نگاه من نه فقط یک همسر که دلدادهای بود که خانهاش را در عرشهی ناو «جماران» بنا کرده بود؛ همانجایی که همیشه میگفت “بیت ولایت” است. او در دنیای ما، با لبخندی صمیمی و قلبی آرام زیست، اما در عمق نگاهش همیشه سودای پرواز موج میزد. فرزین چنان غرق در تعهد به وطن بود که هیچ دشواری و دردی نمیتوانست او را از ادای دینش بازدارد. حالا که به آن سالهای با هم بودن فکر میکنم، میبینم او خیلی زودتر از ما، عطر شهادت را از میان موجهای خلیج فارس به خانه آورده بود و لحظهبهلحظه برای آن دیدار نهایی مشق پرواز میکرد. آنچه در ادامه میخوانید، روایت صمیمی همسر شهیدی است که در ۹ اسفند ۱۴۰۴، جامه رزم را با ردای شهادت عوض کرد تا در آغوشِ دریا، به وصال محبوبش برسد.

فرزین برای من همهچیز بود
«مریم جهانتیغ» همسر شهید «فرزین کمالی» گفت: چهار سال از ازدواجمان میگذشت. از همان روزهای نخست زندگی مشترک، همراه و هممسیر فرزین شدم و برای آغاز زندگیمان به بندرعباس رفتیم. من در خانوادهای پرجمعیت بزرگ شده بودم، اما عشق به فرزین باعث شد، دل از خانوادهام بکنم و در کنار او، زندگی تازهای را در شهری دور از زادگاهم شروع کنم. بهدلیل شغل نظامی فرزین، او گاهی برای مأموریتهای طولانی و چندماهه اعزام میشد. اوایل، دوری و تنهایی برایم سخت بود؛ گاهی آنقدر بیقرار میشدم که گریه میکردم. اما فرزین با چند جمله ساده، آرامم میکرد. میگفت: «فکر کن من پدرت، مادرت، رفیقت هستم؛ من همیشه کنارت هستم.» واقعاً هم برای من همهچیز بود. فرزین هیچوقت کلید خانه را با خودش به محل کار نمیبرد. میگفت: «دلم میخواهد وقتی به خانه برمیگردم، تو در را برایم باز کنی.» او حتی اگر خسته بود، همیشه با لبخند وارد خانه میشد و با آمدنش، تمام دلتنگیها و خستگیهای من از بین میرفت.
من میماندم تا در را به روی قهرمانم بگشایم
آن دوازده روز پرالتهاب، وقتی سایهی جنگ بر سر شهرک نامجو سنگینی میکرد، زندگی برای همه معنای دیگری پیدا کرده بود. دور و اطرافمان همه نظامی بودند و نگرانی در هوا موج میزد؛ آنقدر که از طرف سازمان، اتوبوسی تدارک دیده بودند تا ما خانوادهها را از این شرایط دور کنند و به شهرهای خودمان برگردانند. اما دل من، جای دیگری بود. همه اصرار میکردند، حتی پدرم آمد تا مرا به امنیت خانهی پدری در گرگان ببرد؛ اما من سدی محکم در برابر این اصرارها بودم. به پدرم گفتم: اگر شما نگرانید، بیایید و اینجا پیش من بمانید، اما من برنمیگردم. من منتظر فرزینم.
تمام دلیل ماندنم، یک باور ساده، اما عمیق بود. فرزین کلید با خودش نمیبرد؛ میخواست وقتی از مأموریتهای طولانی و خستهکننده برمیگردد، من باشم که در را برایش باز میکنم. آن دوازده روز، خانهی ما چشمانتظار دستی بود که کلید را در قفل بچرخاند؛ و من نمیتوانستم آن سنگر کوچک و آن لحظهی وصل را رها کنم. سرانجام آتشبس شد و فرزین بازگشت. با دیدن لبخندش، تمام ترسها، دلهرهها و رنج آن روزهای جنگزده از حافظهام پاک شد. برای من، شیرینی برگشتن او، پاداش تمام آن صبوریها بود. در کنار او، دنیا دوباره همانجای امنی شد که همیشه میخواستم.
ناو جماران؛ خانه دوم فرزین
ناو جماران برای فرزین فقط محل خدمت نبود؛ خانه دومش بود. او بیشتر مأموریتهای چندماههاش را با این ناو میگذراند و علاقهای عمیق و وصفناشدنی به آن داشت. احساس میکردم فرزین در جماران، زندگی دیگری دارد؛ زندگیای آمیخته با عشق به وطن، انجام وظیفه و آرامشی که تنها در کنار دریا پیدا میکرد.
دریادلان، خانه و مأمن خود را در پهنه دریا مییابند؛ جایی که بر قلب موجها آرام میگیرند و برای پاسداری از میهن، دل به آب میزنند. فرزین هم یکی از همین مردان دریا بود؛ مردی که نامش با جماران و دریا گره خورده بود. امروز، اگر دریا آرام باشد یا خروشان و طوفانی، یاد شهدای دریادل ما در قلبهایمان زنده و جاودان است. آنان در دل دریا آرام گرفتند، اما جاودانگی سهمشان شد و افتخارشان برای همیشه نصیب ماست.
جمعه، هشتم اسفند؛ آخرین تماس
جمعه، هشتم اسفند بود که فرزین با من تماس گرفت. مدتی بود که به مأموریت رفته بود. در آن مکالمه، با خوشحالی گفت: «یکشنبه در بندرعباس پهلو میگیریم و مأموریتمان به پایان میرسد.» شنیدن این خبر، تمام خستگی دوری را از تنم درآورد و بیصبرانه منتظر رسیدن یکشنبه شدم. روز شنبه، برای خرید به همراه دو نفر از دوستانم که همسرانشان هم همکار فرزین بودند، راهی بندرعباس شدیم. هنوز درگیر خرید بودیم که یکی از دوستانم، پریشان و مضطرب، خبری را در فضای مجازی دید و گفت: «جنگ شروع شده و چند نقطه از تهران مورد حمله قرار گرفته است؛ باید سریعتر به شهرک برگردیم.» دلهره عجیبی تمام وجودم را گرفت. در مسیر بازگشت به شهرک بودیم که دوستم با حالی آشفته گوشیاش را نگاه کرد و گفت همسرش تماس گرفته است. صدایش میلرزید؛ گفت: «ناو جماران مورد اصابت قرار گرفته، اما…، اما نگران نباشید، حالشان خوب است.» فرزین هم در همان پیام کوتاه برایم نوشته بود: من سالمم. آماده شو، میآیم دنبالت تا با هم برویم شهرستان. همان پیام، آخرین ردی بود که از او در دنیایم باقی ماند.
دیوارهای شیشهای و قابهای بیخبری
هر دو همسفرم خبر سلامتی همسرانشان را گرفتند؛ آنها توانسته بودند خود را از جماران حادثهدیده نجات دهند و جان سالم به در ببرند. با چشمهایی نگران و قلبی که به شماره افتاده بود، پرسیدم: «شما از فرزین خبر دارید؟ او را ندیدید؟» پاسخشان، بند دلم را پاره کرد: «نه… ما او را ندیدیم.» به هر کسی که فکر میکردم ممکن است خبری داشته باشد زنگ زدم، اما هیچکس از فرزینم خبری نداشت. سکوت آنها سنگینترین پاسخ دنیا بود. وقتی به شهرک رسیدیم، همهجا غرق در آشوب بود. اطراف شهرک را به توپ و موشک بسته بودند. صدای پیدرپی انفجارها گوش را کر میکرد و لرزش شدید زمین زیر پایمان، موج انفجار را به رخ میکشید. در شمال شهرک، وضعیت اضطراری اعلام کردند؛ به ما هشدار دادند که داخل خانهها نمانیم، چرا که درست در پشت شهرک ما، سایت موشکی قرار داشت و منطقهای بهشدت حساس و استراتژیک محسوب میشد. شدت درگیریها و تبادل آتش در آن منطقه به قدری بالا گرفت که در یک چشم به هم زدن، تمام شیشههای خانه بر اثر موج سهمگین انفجارها فرو ریخت و خورد شد. میان آوار شیشهها، تنهایی عظیمی به جانم پنجه انداخته بود؛ من مانده بودم، سقف ناامنی که فرو میریخت و بیخبری مطلقی که از فرزینم داشتم.
فرزین را به حضرت فاطمه (س) سپردم
در تمام آن لحظههای پرالتهاب، ذهن و دلم فقط پیش فرزین بود. مدام به خودم دلداری میدادم و میگفتم: «فرزین بعد از جنگ دوازدهروزه هم برگشت؛ این بار هم برمیگردد.» در دل با حضرت فاطمه زهرا (س) نجوا میکردم: «یا حضرت فاطمه، فرزین را به شما میسپارم. فرزین همه زندگی من است؛ اگر نباشد، من دوباره در اینجا غریب میشوم. خودتان حافظ و مراقبش باشید.»، اما از فرزین هیچ خبری نبود. به هر کسی که احتمال میدادم اطلاعی داشته باشد، تماس میگرفتم؛ ولی کسی پاسخ روشنی به من نمیداد. نگرانی، لحظهبهلحظه بیشتر میشد تا اینکه پدرم تماس گرفت و گفت: «ظاهراً مجروحان بدحال را به تهران منتقل میکنند؛ شاید فرزین هم میان آنها باشد. شما به گرگان بیایید، انشاءالله او را از تهران به گرگان میآورند.»
تا پیش از آن، اصلاً راضی به بازگشت نبودم. دلم میخواست در بندرعباس بمانم و منتظر بازگشت همسرم باشم. من یکبار در جنگ دوازدهروزه هم طعم این انتظار را چشیده بودم و فرزین بازگشته بود؛ همین خاطره، آخرین رشته امیدم شده بود. سختترین لحظه زندگیام زمانی بود که ناچار شدم تنها از بندرعباس به گرگان برگردم. هیچوقت بدون فرزینجان از بندرعباس برنگشته بودم. در راه، با بغض به مادرم میگفتم: «همه دوستانم همراه همسرانشان برگشتند؛ اما من تنها برمیگردم…».
به هر چه فکر میکردم، الا شهادت…
من و مادرشوهر عزیزم، هفت روز تمام در بیخبری مطلق و جهنمی از بلاتکلیفی به سر بردیم. با این حال، هنوز شعله کوچک امیدی در دلهایمان روشن بود؛ مدام با خودمان میگفتیم فرزین حتماً زخمی شده است. با خود نجوا میکردیم: «شاید به کما رفته باشد، اما حالش خوب میشود و دوباره به آغوش خانواده برمیگردد…» ذهنم هر سناریوی تلخ و دردناکی را میپذیرفت، اما در برابر یک کلمه بهسختی مقاومت میکرد. به تنها چیزی که در آن هفت روز شوم اصلاً و ابداً دلم نمیخواست فکر کنم، «شهادت» بود. طاقت پذیرش رفتن ابدی فرزین را نداشتم و تمام وجودم، بودن دوبارهاش را تمنا میکرد.
روز هفتم؛ پایان چشمانتظاری و آغاز داغ
روز هفتم جنگ بود که از بخش ایثارگران استان تهران با من تماس گرفتند. آنها نمیدانستند من هنوز از خبر شهادت فرزینجان اطلاعی ندارم. پشت تلفن، شهادتش را به من تسلیت گفتند و ادامه دادند: «ظاهراً پیکر فردی پیدا شده که حدود نود درصد با فرزین کمالی شباهت دارد. لطفاً برای شناسایی به تهران تشریف بیاورید.»
با شنیدن این جمله، شوک و گریه امانم را برید و دیگر نتوانستم با تلفن صحبت کنم. پدرشوهرم گوشی را از من گرفت و پیگیر ادامه کارها شد. ایشان به تهران رفتند تا آزمایشهای DNA انجام شود و هویت پیکر فرزین کمالی بهطور قطعی شناسایی شود. چهار روز بعد، پیکر مطهر فرزین را برای ما آوردند؛ همان فرزینی که هفت روز تمام چشمانتظار بازگشتش بودیم و هنوز امید داشتیم دوباره به خانه بازگردد. شب بیستم اسفندماه، آیین وداع با این شهید بزرگوار برگزار شد و روز بیست و یکم اسفندماه، پیکر مطهرش در آرامگاه ابدی خود، در گلزار شهدای امامزاده عبدالله (ع) گرگان، آرام گرفت.
بدرقه با آیتالکرسی
من همیشه قبل از رفتن فرزین به مأموریتها، پشت سرش آب میریختم و برای سلامتیاش آیتالکرسی میخواندم. روز تشییع پیکر مطهرش هم، در میان آن همه غوغا و بیقراری، تنها چیزی که به ذهنم آمد و آرامم میکرد، خواندن همان آیتالکرسی همیشگی بود؛ این بار، اما نه برای رفتن و برگشتنش، بلکه برای بدرقهاش تا آسمان. پیکر فرزینجان را به دلیل جراحات شدید به ما نشان ندادند، اما اجازه دادند برای آخرین بار تابوتش را در آغوش بگیرم و با تمام وجود با او خداحافظی کنم. آن آغوش آخر، تلخترین و در عین حال مقدسترین لحظه زندگیام بود.
چندی بعد از مراسم خاکسپاری، فرزین به خوابم آمد؛ با همان چهره آرام و مهربانش رو به من کرد و گفت: «چرا غصه میخوری و اینطور بیقراری میکنی؟ ببین، من توانستم نجات پیدا کنم و زندهام…» این رؤیای صادقانه، مرهمی شد بر دل بیقرارم تا باور کنم، که شهدا زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میخورند.
انتهای پیام/