شمارشِ عاشقان

از پاهای عاشقان.
حافظهای تازه یافته است.
راه.
دیگر فاصلهی نجف تا کربلا نیست.
ستونیست
که از شانههای آدم
تا آستانهی خدا
امتداد پیدا کرده است.
هر قدم.
حرفی از کتابیست
که هنوز
جوهرش از خون
خشک نشده است.
اینجا
هیچکس تنها راه نمیرود.
پیرمردی.
عصایش را به دستِ کودک داده است.
کودکی.
خستگیِ مادر را
در مشتِ کوچکِ خود پنهان کرده است.
و زنی.
با جرعهای آب.
تاریخ را
دوباره معنا میکند.
اینجا.
نان
کوچکتر از کرامت نیست.
آب.
فقط آب نیست.
سلامیست
که از فرات.
چهل منزل دیرتر.
به لبها رسیده است؛ و من.
در این سیلِ بینام.
خسیام
که ناگهان
خود را
در اقیانوس یافته است.
هرچه پیشتر میروم.
کمتر میمانم.
نامم
از شناسنامه جدا میشود
و در ازدحامِ میلیونها دل.
فقط یک صدا باقی میماند:
«لبیک.»
گمان میکردم
زائران
به سوی تو میآیند.
اکنون میفهمم
این تویی
که از هزاران راه.
به استقبالِ آدمیان رفتهای.
کربلا
شهری نیست.
قلبیست
که هر سال
بزرگتر میشود.
آنقدر بزرگ
که جهان.
با همهی مرزهایش.
در آن
جا نمیشود؛ و اربعین.
چهلمِ اندوه نیست.
روزِ شمارشِ عاشقان است.
روزی که تاریخ.
برای آنکه بداند
حسین هنوز زنده است.
کافیست
به جاده نگاه کند.
سعید رجبی