آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۶۳۰۰
۰۹:۴۹

۱۴۰۵/۰۵/۰۷

پشت به پشت هم؛ روایت یک دیدار در ترمینال قم و پیوندی که حب‌الحسین میان ملت‌ها ساخت

در میان شلوغی ترمینال قم و میان زائرانی که راهی سرزمین عشق بودند، گفت‌وگویی ساده میان یک خبرنگار و چند زائر عراقی شکل گرفت؛ گفت‌وگویی که اگرچه با واژه‌های مشترک پیش نمی‌رفت، اما با زبان دل و ارادت به اهل‌بیت(ع) به مفهومی عمیق رسید؛ روایتی از همدلی ملت ایران و عراق و جبهه‌ای که به برکت محبت سیدالشهدا(ع) شکل گرفته است.


 

 

به گزارش نوید شاهد زنجان، زینب قهرمانی در یادداشتی به مناسبت فرارسیدن اربعین حسینی می نویسد؛

 

از سر ظهر رفته بودیم به ترمینال قم که از زائرها روایت جمع کنیم. مثل صیادی که به دنبال صید باشد، میان مسافرهایی که توی محوطه نشسته‌ بودند، چشم می‌چرخاندم.

 

خانم تپلی با چهره‌ی نمکینی به چشم‌هایم خورد. دختر جوانی کنارش نشسته و پیرزنی هم آن‌طرفش. از پوشش و چهره‌اشان معلوم بود از اعراب عراق هستند. نزدیک‌شان شدم.با لبخند گفتم: « اهل و سهلا...»

سر بلند کردند. اول کمی مشکوک شدند: «شکراً...»

 

منتظر ماندند ادامه حرفم را بزنم. هول شدم. اول طوری اهلا و سهلا را غلیظ گفتم که فکر کردند عربی را مثل زبان مادری بلدم. با کمی مِن مِن گفتم: «مِن العراق؟!»

سر تکان دادند: «نعم»

 

دوباره من سکوت کردم و آن‌ها به من زل زدند. سریع گوشی را باز کردم و رفتم سراغ گوگل ترجمه. چند جمله‌ای دست و پا شکسته گفتم و کم‌کم سر حرف باز شد. تا اسم آقا به میان آمد، لبخند نشست روی لب‌هایشان. من نوشتم و دختر برایشان خواند. آن‌ها هم با ایما و اشاره جواب دادند.

 

از عراق و حال و هوایش بعد شهادت آقا پرسیدم. زن دست‌های تپلش را توی هوا چرخاند و با آن لهجه‌ غلیظی که حرف عین را محکم و از ته گلو تلفظ می‌کرد، گفت:

- عراق عزا...

تا اسم امام سیدمجتبی از دهانم خارج شد، پیرزن دستش را به علامت صبر کردن بالا آورد. عکسی از توی کیفش بیرون کشید و به طرفم گرفت. قابی از امام خمینی، امام شهید و رهبر جدید انقلاب.

 

با انگشتش عکس آقا را نشان داد و بعد دستش را روی قلبش گذاشت. بعد انگشتش را سمت عکس سید مجتبی گرفت و سرش را نشان داد. حالا به زبان پانتومیم کامل آشنا شده بودم. حرکاتش یعنی آقا توی دل ما می‌ماند و حالا امام سید مجتبی روی سرمان جا دارد.

 

با شک و تردید، طوری‌که انگار ندانم درست می‌گویم یا نه، پرسیدم: «اَ سنتنصر؟!»

زن لبخند عریضی زد و مطمئن پلک‌هایش را روی هم گذاشت: «حشدالشعبی، ایران اخوان. مطمئن ان‌شاالله.»

 

کمی هم به همان زبان بی زبانی گفتگو کردیم. بعد از خداحافظی بلند شدم. حرف زن را زیر لب زمزمه کردم: «حشدالشعبی، ایران اخوان‌!»

 

با خودم فکر کردم چطور می‌شود دو ملت با زبان‌های متفاوت که از قضا زمانی هم با هم در جنگ بودند، اینطور در یک جبهه پشت‌ به پشت هم بایستند؟!

 

یاد اربعین افتادم و زمزمه‌ی حب‌الحسین یجمعنایی که داشتیم. حالا می‌فهمم اربعین رزمایشی بود برای این روزها. برای نبرد بین حق و باطل. نبردی که حب حسین حالا ما را در یک جبهه کنار هم قرار داده.

 

 

 


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه