آشنایی با «شهید ناصر بیات»؛ قصهای که از اردوی راهیان نور آغاز شد

به گزارش نوید شاهد زنجان، قصه آشنایی برخی از همسران شهدا با همسران آسمانیشان، از اتفاقهایی آغاز شده است که در ابتدا شاید هیچکس تصور نمیکرد روزی به بخشی ماندگار از زندگی آنان تبدیل شود. روایت آشنایی راوی با «شهید ناصر بیات» نیز از اردوی راهیان نور دانشجویی و اوایل اسفند سال ۱۳۸۸ آغاز شده است.
راوی درباره آغاز این آشنایی میگوید: «قصه آشنایی من و همسر آسمانیام، «شهید ناصر بیات» از اردوی راهیان نور دانشجویی شروع شد؛ اوایل اسفند سال ۱۳۸۸.»
قرار بود این سفر، سفری خارج از شهر زنجان باشد، اما مخالفت پدر مانع رفتن راوی شده بود. او درباره آن روزها روایت میکند: «قرار بود برویم سفری خارج از شهر زنجان، اما پدرم به هیچ وجه اجازه نمیداد.»
به گفته راوی، حساسیت و وابستگی پدرانه و همچنین نگرانی از خطرات سفر طولانی، دلایلی بود که باعث شده بود پدر با حضور او در این اردو موافقت نکند. هر بار که صحبت از اردو میشد، واکنش پدر برای او معنای روشنی داشت: «حساسیت و وابستگی شدید پدر دختری، و خطرات آن سفر طولانی، همه را بهانه کرده بود تا جلوی من را بگیرد. هر بار حرف از اردو میزدم، سکوت سنگینش میگفت که این بار هم نه...»
راوی در ادامه از دوست دوران مدرسه و دانشگاه خود، ناهید، یاد میکند؛ دوستی که از کودکی با او همراه بوده و پیش از آن در اردوی راهیان نور شرکت کرده بود. او میگوید: «همیشه با حسرت به ناهید نگاه میکردم. اون دوست دوران مدرسه و دانشگاهم بود، از بچگی با هم بودیم؛ حتی برای خرید یک جفت جوراب بهانه بود که با هم برویم برای خرید!»
ناهید در سال ۱۳۸۷ به اردوی راهیان نور رفته بود و خاطرات این سفر را برای دوستش تعریف میکرد. راوی نیز با وجود علاقه فراوان، در آن زمان نتوانسته بود همراه او شود: «اون سال ۸۷ بود که رفت اردوی راهیان نور. هر چه اصرار کردم، بیفایده بود. دلم تنگتر میشد و ناهید هر چه تعریف میکرد، من بیشتر در آرزویش میسوختم.»
سرانجام شب پیش از حرکت اردو فرا رسید؛ شبی که راوی تقریباً امید خود را برای رفتن از دست داده بود. او میگوید: «شب قبل از حرکت، از همه جا ناامید بودم. محال میدانستم که روزی به آن اردو برسم. رمقی نمانده بود.»
راوی که در آن لحظه مشغول تماشای کلیپ راهیان نور دانشجویان از تلویزیون بود، حال و هوای خود را اینگونه توصیف میکند: «پدرم نگاهم کرد، بیحالی و ناراحتیام را خواند. نشسته بودم پای تلویزیون و کلیپ راهیان نور دانشجویان را تماشا میکردم؛ فقط حسرت و یک آرزوی دور...».
اما درست در همان شبی که راوی رفتن به اردو را محال میدانست، اتفاقی افتاد که همه چیز را تغییر داد. پدر وضو گرفت و نماز خواند و پس از پایان نماز، رو به دخترش کرد و گفت: «برو رضایتنامه را بیاور.»
راوی از شنیدن این جمله چنان غافلگیر شد که باورش نمیشد آنچه میشنود واقعی باشد. خودش این لحظه را اینگونه روایت میکند: «یک آن، حس کردم بین زمین و آسمانم. با خودم گفتم حتماً خواب میبینم. مات و مبهوت فقط به پدرم خیره ماندم...»
اینگونه بود که سفر راهیان نور که تا ساعاتی پیش برای راوی تنها یک آرزوی دور به نظر میرسید، با رضایت پدر امکانپذیر شد؛ سفری که بعدها در روایت زندگی او، به عنوان آغاز قصه آشنایی با همسر آسمانیاش، «شهید ناصر بیات»، جای گرفت.
ادامه دارد...
انتهای پیام/