«محاصره سنگری»؛ روایت علیاکبر اجاقلو از روزهای سخت دشت دهلران

به گزارش نوید شاهد زنجان، روزهای جنگ برای رزمندگان سرشار از لحظاتی بود که هر یک میتوانست سرنوشت آنان را تغییر دهد. گاهی جدا ماندن از ستون نیروها و قرار گرفتن در منطقهای ناشناخته، رزمندگان را در شرایطی دشوار و نفسگیر قرار میداد. علیاکبر اجاقلو در خاطرهای از یکی از همین روزها، ماجرای محاصره خود و دو همرزمش در دشت دهلران را روایت میکند.
او در ابتدای خاطره خود میگوید: «تا دشت دهلران جلو آمده بودیم که نفرمان برید و از ستون جدا ماندیم.»
اجاقلو ادامه میدهد: «بچهها عقبنشینی کرده بودند و من، یعقوب و رسول توی منطقه گم شده بودیم. چشم امیدمان فقط به تاریکی شب بود تا از محاصره خلاص شویم.»
شرایط منطقه به شدت سخت بود. صدای تیراندازی دشمن لحظهای قطع نمیشد و گرد و خاک ناشی از درگیری، تحمل شرایط را برای رزمندگان دشوارتر کرده بود. راوی درباره آن لحظات میگوید: «صدای تیر بار دشمن میخواست پرده گوشهایمان را پاره کند. تا ته حلقم را خاک گرفته بود.»
با فرا رسیدن تاریکی هوا، سه رزمنده تصمیم گرفتند حرکت کنند و خود را از منطقه خارج کنند؛ اما دشمن همچنان با آتش خمپاره مسیر حرکت آنان را زیر نظر داشت. اجاقلو روایت میکند: «هوا که تاریک شد، راه افتادیم. عراق راه به راه خمپاره حوالهمان میکرد.»
در میانه مسیر، صحنهای تلخ پیش روی آنان قرار گرفت. یکی از نیروهای خودی بر اثر درگیری جان باخته و پیکر بیجانش روی زمین مانده بود. اجاقلو با اشاره به آن صحنه میگوید: «توی مسیری یکی از نیروهای خودمان را دیدیم که تن بیجانش روی زمین افتاده بود. دوست داشتم با خودم ببرمش، اما دست و پایم نایی نداشتند.»
با وجود شرایط دشوار، دلگرمی راوی این بود که پس از آرام شدن اوضاع، نیروهای خودی برای انتقال پیکر شهدا بازخواهند گشت. او ادامه میدهد: «دلم قرص بود که بچهها بعد از آرام شدن اوضاع برمیگردند برای بردن شهدا.»
خستگی و تشنگی به حدی رسیده بود که ادامه مسیر برایشان بسیار دشوار شده بود، اما سرانجام خود را به ابتدای خط رساندند. اجاقلو میگوید: «دیگر خستگی و تشنگی امانم را بریده بود که رسیدیم اول خط.»
در آنجا رسول و یعقوب از او جدا شدند و نزد دوستانشان رفتند و فرامرز به سراغ اجاقلو آمد. فرامرز تصور کرده بود که او شهید شده است. راوی درباره دیدار دوباره با او میگوید: «رسول و یعقوب رفتند پیش رفقایشان و فرامرز آمد سراغ من. به خیالش شهید شده بودم. وقتی دیدمش تنها یک جمله به زبانم آمد: «فقط میخواهم بخوابم.»»
اجاقلو که دیگر توان راه رفتن نداشت، در یک سنگر جای گرفت. او میگوید: «توی دوم دستترین سنگر جا گرفتیم. پایم روی پستیبلندیها میلغزید. تا جای صافی پیدا کردم، دراز کشیدم.»
خستگی آنقدر بر او غلبه کرده بود که به محض دراز کشیدن، چشمانش گرم شد؛ اما صدای اذان او را از خواب بیدار کرد. راوی ادامه میدهد: «چشمهایم گرم شده بود که صدای اذان توی گوشم پیچید. فرامرز را صدا زدم و از سنگر زدم بیرون تا وضو بگیرم.»
با طلوع خورشید، فضای منطقه تغییر کرده بود. اجاقلو پس از وضو گرفتن، با بازگشت به محل استقرار، متوجه شد که صبحانه آماده است و دوباره به دنبال فرامرز رفت.
او روایت میکند: «خورشید بالا آمده بود و صبحانه حاضر بود که برگشتم پی فرامرز. تا رسیدم، تنم گرفت و موهایم خیس شد.».
اما آنچه در ادامه با آن روبهرو شد، صحنهای غیرمنتظره بود. در کف سنگر، دو جنازه عراقی افتاده بود. اجاقلو میگوید: «جنازه دو عراقی بدریخت افتاده بود کف سنگر. صورتشان باد کرده بود و شکل افتاده بودند.»
دیدن این صحنه، او را به این فکر انداخت که شب گذشته را در همان سنگر و در کنار دو جنازه سپری کرده است. راوی در پایان خاطره خود با بیان واکنشش به این صحنه میگوید: «از فکرا اینکه شب را باید کنار آن دو جنازه داد زدم: «فرامرز پا شو جنازه!»»
راوی: علیاکبر اجاقلو
انتهای پیام/