آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۵۳۷۱
۱۰:۵۱

۱۴۰۵/۰۴/۲۸
گفت‌وگو نوید شاهد با همسر شهید حمیدرضا ادیبی؛

او همیشه می‌گفت باید برای کشور تلاش کرد، پس با خون خود، مسیر خدمت را نشان داد

«شهید حمیدرضا (سجاد) ادیبی همیشه می‌گفت: “الان زمان کار کردن و تلاش برای کشور است، نه شهادت”. او رفت تا ثابت کند حتی در اوجِ خدمت به وطن، می‌توان به عاقبت‌به‌خیریِ شهادت رسید. در این گفتگو، همسر شهید ادیبی از دغدغه‌های این نخبه‌ی شهید، لحظه‌های دشوارِ آخرین خداحافظی در جنگ دوازده‌روزه و صبوری‌اش برای بزرگ کردن دو یادگارِ شهید می‌گوید.»


به گزارش نوید شاهد البرز؛ خدمت به وطن، مسیری است که گاه با عرق جبین و گاه با خون جگر طی می‌شود. شهید حمیدرضا ادیبی، مردی که باور داشت اوجِ انسانیت در تلاش مستمر برای ساختن آینده‌ی کشور است، با همان نگاهِ عمل‌گرا، مسیر رسیدن به مقطعِ شهادت را نیز پیمود. او نه با شعار، بلکه با ایمان به کار و خدمت، خود را به آستانه‌ی معشوق رساند. در این گفتگو همسر این شهیدِ نخبه، از آخرین لحظاتِ حضور او در جبهه‌های نبرد دوازده‌روزه می‌گوید؛ از آن لحظه‌ی حساس که میانِ وظیفه‌ی خدمت و شوقِ شهادت، تنها یک قدم فاصله بود. این روایت، داستانِ صبوریِ زنی است که در میانه‌ی طوفان‌های جنگ، یادگارانِ این مسیرِ پرافتخار را با چشمانی روشن به پرورش می‌رساند.»

همسر شهید ادیبی: او همیشه می‌گفت باید برای کشور تلاش کرد، پس با خون خود، مسیر خدمت را نشان داد 

                                                                سایه‌ات هنوز در خانه ما هست

من فاطمه شعبانی هستم؛ همسر شهید حمیدرضا ادیبی.
حالا که از او برایتان می‌گویم، هنوز هم باورم نمی‌شود که دیگر در این دنیا کنار ما نیست. انگار بعضی آدم‌ها آن‌قدر با تمام وجودشان زندگی می‌کنند که رفتنشان هم ساده نیست؛ در خانه می‌مانند، در صداها می‌مانند، در نگاه فرزندانشان می‌مانند، در خاطره هر گوشه از زندگی ریشه می‌دوانند. حمیدرضا برای ما فقط یک همسر و پدر نبود؛ او تکیه‌گاه، امید، آرامش و چراغ زندگی‌مان بود. هنوز هم وقتی در خانه قدم می‌زنم، حس می‌کنم حضورش را از دست نداده‌ایم، فقط از چشم‌ها پنهان شده است.

                                                                   آغاز یک رفاقت دیرین

آشنایی ما از راهی ساده اما عمیق آغاز شد؛ از مسیر خانواده‌ها. پدران‌مان سال‌ها با هم رفاقت داشتند، از همان دوستی‌هایی که ریشه در روزهای سخت جنگ و سال‌های صمیمیت و همدلی داشت. همین شناخت خانوادگی باعث شد من و حمیدرضا هم آرام‌آرام با هم آشنا شویم. او از همان ابتدا برایم آدمی متفاوت بود؛ آرام، باوقار، اهل فکر و اهل مطالعه. از آن جوان‌هایی نبود که فقط حرف بزنند؛ بیشتر اهل عمل بود. در همان برخوردهای اول، فهمیدم با کسی روبه‌رو هستم که برای زندگی و آینده، نگاه جدی و عمیقی دارد.

سال ۱۳۹۳ نامزد کردیم. یک سال بعد، در فروردین ۱۳۹۴ عقد کردیم و سرانجام در سال ۱۳۹۵ زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. آن روزها برای من سرشار از امید و شوق بود. فکر می‌کردم قرار است کنار مردی زندگی کنم که هم اهل تلاش است، هم اهل فهم، هم اهل مسئولیت. و همین‌طور هم شد. زندگی با حمیدرضا برایم فقط زندگی مشترک نبود؛ مدرسه‌ای بود برای یاد گرفتن صبر، درک، ایمان و استقامت.

همسر شهید ادیبی: او همیشه می‌گفت باید برای کشور تلاش کرد، پس با خون خود، مسیر خدمت را نشان داد

                                                        جوانی که در میدان عمل می‌درخشد

حمیدرضا متولد سال ۱۳۷۰ بود. جوانی که شاید اگر فقط به ظاهرش نگاه می‌کردید، او را مانند بسیاری از هم‌سن‌وسال‌هایش می‌دیدید، اما درونش دنیایی از جدیت، آرمان‌خواهی و دغدغه برای کشور و مردم وجود داشت. او لیسانس عمران داشت و بعد هم فوق‌لیسانس علوم سیاسی گرفت. علاقه‌اش به درس و مطالعه مثال‌زدنی بود. همیشه کتاب در دست داشت و از تاریخ و سیاست حرف می‌زد. تحلیل‌هایش اغلب دقیق بود و بعدها می‌دیدیم بسیاری از پیش‌بینی‌ها و نگاه‌هایش درست از آب درمی‌آمد. زبان انگلیسی را خوب می‌دانست، چندین مقاله بین‌المللی نوشته بود و از آن آدم‌هایی بود که می‌توانست هم در عرصه علمی بدرخشد و هم در میدان عمل.

من به او افتخار می‌کردم. نه فقط به خاطر تحصیلات و دانایی‌اش، بلکه به خاطر منش و اخلاقش. او اهل نمایش نبود. اگر کاری می‌کرد، برای دل خودش و برای رضای خدا بود. نگاهش همیشه رو به آینده بود. باور داشت هرکس در هر مسئولیتی که دارد باید بهترین خودش باشد تا کشور پیشرفت کند. بارها می‌گفت: «مهم نیست کجا هستیم، مهم اینه که درست کار کنیم و بگذاریم اثر خوب از خودمان بماند.» این جمله‌ها برای من فقط حرف نبود؛ حاصل شخصیت و باور عمیق او بود.

حمیدرضا از خانواده‌ای آمده بود که با فرهنگ ایثار و جهاد بیگانه نبودند. پدرش از سرداران سپاه بود و خودش هم از نوجوانی با فضای بسیج و راهیان نور مانوس بود. از همان سن کم، دلش با جبهه و جهاد و ایثار آشنا شده بود. اینها را فقط در ظاهر نمی‌دیدی؛ در نگاهش، در دغدغه‌هایش، در نوع حرف زدنش، در حساسیتش نسبت به مسائل کشور و مردم، همه‌چیز پیدا بود. او فقط یک تحصیل‌کرده موفق نبود؛ یک جوان مؤمن، آگاه و مسئولیت‌پذیر بود.

زندگی ما با تمام فراز و نشیب‌هایش زیبا بود. من و حمیدرضا فقط زن و شوهر نبودیم؛ رفیق بودیم. درباره همه‌چیز حرف می‌زدیم. از سیاست و تاریخ گرفته تا آینده بچه‌ها و حتی مسائل روزمره خانه. او در عین جدیت، شوخ‌طبعی خاص خودش را هم داشت. گاهی با یک جمله کوتاه، خستگی را از تنم درمی‌آورد. اما پشت همان آرامش ظاهری، یک روح بزرگ و نگران برای آینده کشور پنهان بود؛ روحی که آرام‌آرام خودش را برای چیزی بزرگ‌تر آماده می‌کرد.

                                                          پدر مهربان و مسئولیت‌پذیر
ما دو فرزند داریم؛ دو پسر دوست‌داشتنی به نام‌های محمدحسین و امیرحسین. محمدحسین قبل از شهادت پدرش پنج ساله بود. امیرحسین هم در همان روزهای سخت، درست در ۱۸ مهر، به دنیا آمد؛ روزی که باید در آن همزمان با آمدن یک نوزاد، جای خالی پدرش را هم حس می‌کردم. چه لحظه عجیبی بود؛ هم اشک داشتم، هم امید. هم درد داشتم، هم شکر. انگار زندگی در همان لحظه به من نشان داد که حتی در سخت‌ترین زمان‌ها هم می‌شود بار دیگر ایستاد.

وقتی حمیدرضا به شهادت رسید، من باردار بودم. شاید هیچ‌کس جز زنی که در آن شرایط باشد نفهمد این روزها چه اندازه دشوار است. باید هم داغ همسر را تحمل کنی، هم فشار روحی بارداری را، هم نگرانی برای فرزند اولت را، هم اضطراب آینده را. آن روزها برای من مثل عبور از یک تونل تاریک بود. یک هفته مانده به زایمان و ده روز بعد از آن، سخت‌ترین روزهای زندگی‌ام را گذراندم. در آن لحظه‌ها، بیش از هر زمان دیگری نیاز به حضور همسرم داشتم. دلم می‌خواست دستم را بگیرد، حرفم را بشنود، بگوید که همه‌چیز درست می‌شود. اما او دیگر نبود. فقط یادش، آرامش صدایش و خاطره نگاهش با من مانده بود.

با این‌همه، خداوند چنان صبری به من داد که توانستم دوام بیاورم. خودم هم بعضی وقت‌ها با تعجب به این صبر نگاه می‌کنم. انگار نیرویی از جایی بالاتر مرا نگه داشت. شاید همان دعای شهید باشد، شاید همان مراقبت‌های پنهان او از جایی که حالا در آن قرار دارد. من به این باور رسیده‌ام که شهدا فقط از ما جدا نمی‌شوند؛ فقط شکل حضورشان عوض می‌شود. دیگر دستشان را نمی‌بینی، اما دعایشان را حس می‌کنی. دیگر صدایشان را نمی‌شنوی، اما حضورشان در خانه می‌ماند.

                                                   راز شبِ آخر؛ «الان وقتشه که نشون بدیم»

شب قبل از شهادتش، یکی از تلخ‌ترین شب‌های عمر من بود. دلشوره داشتم. از ترس و آشفتگی با او صحبت کردم. به او گفتم که نگرانم، که حال دلم خوب نیست، که حس عجیبی دارم. او اما مثل همیشه آرام بود. با همان صلابت همیشگی‌اش گفت: «ما یه عمر از تقوا حرف زدیم، الان وقتشه که نشون بدیم. جنگ هشت سال طول کشید، حالا که دو روزه از جنگ گذشته…» این جمله هنوز در گوشم هست. او با این حرف‌ها می‌خواست مرا آرام کند، اما نمی‌دانست که این جمله‌ها بعدها برای من مثل وصیت‌نامه‌ای در دل می‌ماند.

                                                   بهتِ خبری که دنیا را زیر و رو کرد
صبح روز شهادتش، دیگر او را ندیدم. تماس هم نگرفتیم. هیچ‌چیز از آن صبح در ذهنم شبیه صبح‌های دیگر نیست. خبری آمد که دنیا را برایم زیر و رو کرد. شوکه شدم. بهت‌زده ماندم. اصلاً باور نمی‌کردم که چنین اتفاقی برای ما افتاده باشد. آدم بعضی خبرها را می‌شنود و فکر می‌کند حتماً اشتباهی در میان است، حتماً بعداً تکذیب می‌شود، حتماً کسی دیگر را اشتباه گرفته‌اند. اما نه؛ حقیقت تلخ‌تر از آن بود که بتوان انکارش کرد. حمیدرضا رفته بود؛ آن هم در روز سوم جنگ، در ۲۵ خرداد ۱۴۰۴، در جریان جنگ دوازده روزه ایران و رژیم صهیونیستی به شهادت رسید.

من لحظه‌به‌لحظه آن روزها را هنوز با جزئیات به یاد دارم. انگار زمان ایستاده بود. خانه برایم غریب شده بود. هر گوشه‌اش یادآور او بود؛ لباس‌هایش، کتاب‌هایش، وسایلش، حتی سکوتش. وقتی بچه‌ها را نگاه می‌کردم، دلم بیشتر می‌سوخت. محمدحسین هنوز آن‌قدر کوچک بود که شاید فقط غیبت پدر را حس کند، نه عمق داغ را. اما من می‌دانستم که این داغ، سال‌ها همراه او خواهد ماند. و با این حال، من نمی‌خواستم فرزندانم فقط با اندوه بزرگ شوند. می‌خواستم از پدرشان مردانگی، ایمان، مسئولیت و شرافت را یاد بگیرند.

حمیدرضا برای من فقط شهیدِ یک جنگ نبود؛ او شهیدِ یک زندگی آگاهانه بود. او برای لحظه‌لحظه عمرش هدف داشت. به کشورش فکر می‌کرد، به مردمش، به آینده فرزندانش، به عزت ملی و به سربلندی این سرزمین. خیلی‌ها شاید شهادت را در پایان راه ببینند، اما من در وجود او حس می‌کردم که از سال‌ها قبل، زندگی‌اش با معنای ایثار گره خورده بود. او در عمل هم نشان داد که حرف و باورش یکی است.

گاهی از خودم می‌پرسم اگر دوباره به گذشته برگردم، چه چیزی را در زندگی‌مان تغییر می‌دهم؟ و هر بار به یک جواب می‌رسم: هیچ‌چیز. چون حتی سختی‌های امروز هم بخشی از مسیر زندگی ما بود. خداوند این راه را برایمان نوشته بود. من از سرنوشت گله ندارم، هرچند دلتنگی‌ام تمام نمی‌شود. دلتنگی برای یک همسر، برای یک پدر، برای یک تکیه‌گاه. اما در کنار این دلتنگی، افتخار هم هست. افتخار اینکه نام حمیدرضا ادیبی در شمار مردانی ثبت شده که از جانشان گذشتند تا این خاک بماند.

حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم زندگی‌مان پر از نشانه بود. او همیشه می‌گفت باید درست زندگی کرد. باید اثر خوب گذاشت. باید برای مردم و کشور مفید بود. شاید آن روزها من معنای کامل حرف‌هایش را درک نمی‌کردم، اما امروز می‌فهمم. می‌فهمم که او فقط از شهادت حرف نمی‌زد؛ از نوعی زندگی سخن می‌گفت که نهایتش به شهادت ختم می‌شود، اگر تقدیر چنین باشد.

برای من سخت‌ترین بخش این مسیر، نه فقط نبودن او، بلکه بایدها و نبایدهای بعد از آن بود. باید قوی می‌بودم، باید بچه‌ها را آرام می‌کردم، باید جای خالی او را با امید پر می‌کردم. این کار آسان نبود. اما هر بار که کم می‌آوردم، به یاد چهره آرامش می‌افتادم. به یاد نگاه مطمئنش. به یاد آن شب آخر که با صلابت از تقوا و عمل گفت. همان یادها بود که مرا از فروپاشی نجات داد.

امروز وقتی از حمیدرضا حرف می‌زنم، فقط از یک شهید نمی‌گویم؛ از یک انسان کامل‌تر از حد معمول می‌گویم. از کسی که علم، اخلاق، تعهد، ایمان و مسئولیت را در کنار هم داشت. از پدری مهربان که فرزندانش هنوز با یاد او بزرگ می‌شوند. از همسری که در سخت‌ترین روزها هم آرامش می‌بخشید. از مردی که زندگی‌اش بی‌صدا اما عمیق بود. شاید همین بی‌صدایی، شکوه او را بیشتر می‌کند.

من می‌خواهم فرزندانم بدانند که پدرشان چگونه مردی بود. می‌خواهم بدانند که شهادت او فقط یک خبر نیست، یک مکتب است. می‌خواهم بدانند که پدرشان برای هدفی بزرگ زندگی کرد و رفت. و می‌خواهم مردم هم او را همین‌گونه بشناسند؛ نه فقط به عنوان یک نام در میان شهدا، بلکه به عنوان انسانی که در زمانه خودش، انتخاب کرد درست بایستد، درست بیندیشد و درست برود.

هنوز هم بعضی شب‌ها با خودم حرف می‌زنم. با او درد دل می‌کنم. از بچه‌ها می‌گویم. از روزهایی که بدون او گذشت. از سختی‌ها، از دلتنگی‌ها، از امیدی که با همه سنگینی‌اش هنوز در دل من زنده است. گاهی حس می‌کنم جوابم را می‌دهد. نه با صدا، بلکه با آرامشی که ناگهان در دلم می‌نشیند. شاید این همان معنای ماندگاری شهید باشد؛ اینکه حتی بعد از رفتن هم بتواند خانه را روشن نگه دارد.

                                                             میراثی که زنده می‌ماند
حمیدرضا ادیبی رفت، اما تمام نشد. در محمدحسین و امیرحسین ادامه دارد. در حافظه من، در خاطره خانواده‌اش، در نگاه دوستان و هم‌رزمانش، و در همین روایت‌هایی که از او باقی می‌ماند. او بخشی از تاریخ این سرزمین شد؛ تاریخی که با خون و ایمان نوشته شده است.

من فقط یک خواسته دارم: نام شهدا را زنده نگه دارید. قصه زندگی‌شان را بنویسید. از همسرانشان، از فرزندانشان، از روزهای معمولی و غیرمعمولی‌شان بگویید. چون شهدا فقط در میدان نبرد شناخته نمی‌شوند؛ در خانه‌هایشان، در محبت‌هایشان، در صبوری‌شان و در سبک زندگی‌شان هم معنا پیدا می‌کنند. حمیدرضا برای من همین بود: یک مرد مؤمن، باسواد، آرام، مسئول و عاشق این خاک.

و من، همسر او، هنوز در خانه‌ای زندگی می‌کنم که در آن صدای او هست، گرچه خودش نیست. هنوز به آینده نگاه می‌کنم، با وجود تمام دلتنگی‌ها. هنوز به بچه‌هایم می‌گویم که پدرشان قهرمان بود، اما نه از آن قهرمان‌هایی که فقط در داستان‌ها می‌آیند؛ قهرمانی واقعی، از جنس همین مردم، همین خاک، همین ایمان.

گفت‌وگو از اباذری 

 


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه