از صلواتهای پنهانی کنار مزار شهدا تا غیرتی که برای حفظ حریمها داشت

به گزارش نوید شاهد زنجان، شهید حمید مهری از جمله انسانهایی بود که سبک زندگیاش، باورهایش را نشان میداد. همرزمانش او را فردی میدانند که در کنار روحیه شوخطبعی و رفاقت، مراقب رفتار و نگاه خود بود و تلاش میکرد در مسیر ارزشهایی که به آنها اعتقاد داشت، ثابتقدم بماند. یکی از همرزمان این شهید، بخشی از خاطرات خود از همراهی با او را روایت کرده است؛ خاطراتی که تصویری از شخصیت اخلاقی و روحیه حساس او نسبت به مسائل فرهنگی و اجتماعی ارائه میدهد.
راز صلواتهای روزانه کنار مزار شهدا
یکی از همرزمان شهید حمید مهری روایت میکند:
یکی از خاطرات ناب و ماندگار من از حمید این بود که وقتی سر کار میرفت، همیشه میدیدم جلوی مزار شهدا میایستد و چیزی را زیر لب زمزمه میکند.
یک روز از او پرسیدم: «حمید! چی داری میخونی؟»
با همان لبخند همیشگیاش گفت: «میدونی چیه؟ خدا به ما یه روزی داده که خیلیها نمیدونن؛ اینکه هر روز از کنار مزار شهدا رد میشیم و میتونیم زیارتشون کنیم. من هم دارم صلوات میفرستم و فاتحه میخونم.»
آن روز شاید این رفتار حمید برای خیلیها یک کار ساده به نظر میرسید، اما وقتی امروز به آن فکر میکنم، میبینم نگاه شهدا با ما خیلی فرق داشت. آنها فرصتهایی را میدیدند که شاید ما به سادگی از کنارشان عبور میکنیم.
شهدا با دلهایشان زندگی میکردند؛ با یاد خدا، با احترام به کسانی که برای این سرزمین جان داده بودند و با مراقبت از مسیر زندگی خود.
رفاقتی که با دغدغههای معنوی همراه بود
همرزم شهید ادامه میدهد:
ما هفت نفر یک اکیپ بودیم و در تهران کنار هم بودیم. جمع دوستانهای داشتیم و همیشه با هم رفتوآمد میکردیم.
یک روز به حمید آقا گفتم: «حمید، بیا بریم بیرون. چرا با ما نمیای؟»
برگشت و گفت: «من حقیقتاً نه تنها با شما، بلکه خودم هم تنهایی بیرون نمیام. چون وضعیت جامعه رو بهتر از من میدونی؛ اوضاع خوب نیست. نمیخوام خدای نکرده چشمام به گناه آلوده بشه.»
این حرف حمید برای ما نشاندهنده نگاه خاص او بود. او حتی در جمع دوستان و در میان رفاقتها هم مراقب بود از مسیری که برای خودش انتخاب کرده بود فاصله نگیرد.
وقتی رفقا تصمیم گرفتند حمید را به زور ببرند
همرزم شهید حمید مهری در ادامه خاطرهاش میگوید:
به او گفتم: «حمید، اگر نیای به زور میبریمت.»
حمید گفت: «حتی من را کشانکشان هم ببرید، باز هم نمیام.»
حمید مقاومت میکرد، اما ما هم تصمیم گرفتیم شوخیمان را عملی کنیم و بالاخره هفت نفری رفتیم پل طبیعت.
وقتی به آنجا رسیدیم، حمید برگشت و گفت: «جای بهتر از اینجا نبود که بیاییم؟ حتماً باید میآمدیم اینجا؟»
شرایطی که آنجا دیدیم باعث شد حتی خود ما هم ناراحت شویم. در آن لحظه حمید اصلاً سرش را بالا نمیگرفت و اخمهایش در هم بود.
دغدغهای که به یک اتفاق تلخ ختم شد
همرزم شهید روایت میکند:
در آنجا با صحنهای روبهرو شدیم که یکی از دوستانمان طاقت نیاورد. حمید مدام میگفت: «تو رو خدا دعوا راه ننداز، خونسردیت رو حفظ کن، از اینجا بریم.»
اما آن دوستمان که خیلی عصبانی شده بود، حرف کسی را گوش نکرد و به سمت آن صحنه رفت.
ابتدا با ناراحتی تذکر داد و گفت: «فلانی، خجالت نمیکشی؟ این ادا و اصولها چیه که داری درمیاری؟»
طرف مقابل هم واکنش نشان داد و گفت: «شما کی باشی؟»
هرچقدر دوستمان تلاش کرد او را متوجه اشتباه رفتارش کند، نتیجهای نداشت و در نهایت همان فرد شروع به درگیری کرد و یک دعوای جدی شکل گرفت.
در تمام آن لحظات، حمید تلاش میکرد آرامش حفظ شود و کار به تنش نرسد. او بیشتر از اینکه دنبال برخورد باشد، به دنبال اصلاح و آرام کردن شرایط بود.
حمید درست میگفت؛ او آینده آن اتفاق را دیده بود
همرزم شهید در پایان این خاطره میگوید:
بعد از اینکه آن اتفاق تمام شد، حمید آقا برگشت و گفت: «حالا متوجه شدید چرا بیرون نمیاومدم؟ علتش چی بود؟ من میدونستم که این اتفاق رخ میده.»
بعد هم با همان شوخطبعی همیشگیاش گفت: «خدا رو شکر که به خیر گذشت؛ حالا برگردیم که خیلی خوش گذشت.»
امروز که به خاطرات حمید فکر میکنم، بیشتر از قبل متوجه میشوم که او چقدر نگاه متفاوتی داشت. او قبل از هر چیز مراقب خودش بود؛ مراقب دل، نگاه و رفتارش.
حمید مهری برای دوستان و همرزمانش تنها یک رفیق نبود؛ انسانی بود که با رفتارهای ساده اما عمیقش، درسهایی ماندگار به اطرافیانش داد.
حمید جان، رفیق دلتنگتیم؛ جای تو همیشه خالی است.


