آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۴۹۳۴
۱۰:۳۳

۱۴۰۵/۰۴/۲۲
گفت‌و‌گو با مادر شهید مدافع وطن «علی چعبی»؛

سرباز شهید راه وطن و عاشق اهل‌بیت (ع)

مادر سرباز شهید مدافع وطن «علی چعبی» برایمان روایت می‌کند: «علی از همان دوران کودکی شیفته مرام و منش ائمه اطهار بود و علاقه‌ای وصف‌ناپذیر به ساحت مقدس امام علی (ع) و سرور و سالار شهیدان امام حسین (ع) داشت، این پیوند قلبی با اهل‌بیت از همان سال‌های نوجوانی در رفتار و منش او متجلی شد.»


سرباز شهید مدافع وطن «علی چعبی» در چهاردهم دیماه ۱۳۸۵ در شهرستان اهواز در خانواده‌ای مذهبی دیده به جهان گشود. پدرش قاسم و مادرش نصرت نام داشت. وی پس از اخذ مدرک دیپلم در سال ۱۴۰۴ به خدمت سربازی اعزام شد و دوره آموزشی خود را در شهرستان کازرون استان فارس گذراند پس از آن برای ادامه خدمت به استان کردستان منتقل شد و در لباس سرباز ارتش جمهوری اسلامی ایران مشغول انجام وظیفه بود. سرانجام وی در سیزدهم اسفندماه ۱۴۰۴ بر اثر حمله موشکی صهیونیستی و آمریکایی به شهادت رسید و پیکر مطهرش در گلزار شهدای بهشت‌آباد اهواز به خاک سپرده شد.

سرباز شهید راه وطن و عاشق اهل‌بیت (ع)

به گزارش نوید شاهد خوزستان، مادران شهدا جلوه‌های بی‌بدیل ایثار، صبر و شکوه زینبی هستند؛ شیرزنانی که در کوران حوادث و روز‌های سخت چشم‌انتظاری، دل به تقدیر الهی سپردند و عزیزترین دارایی‌های خود را در راه اسلام و میهن تقدیم کردند.

لحظه‌های چشم انتظاری برای یک مادر سنگین‌ترین و نفس گیرترین دقایق عمر است؛ به‌ویژه آن زمان که این انتظار با سکوت بی‌خبری و دلواپسی همراه می‌شود در چنین روز‌هایی تنها پناه دل مادر ذکر خدا، اشک، دعا و توسل است.

او می‌گوید: «دو روز تمام در بی‌خبری و بی‌قراری گذشت. تمام کارم شده بود دعا کردن، قرآن خواندن و نماز خواندن. دو رکعت نماز به نیت حضرت‌ام‌البنین (س) می‌خواندم، دو رکعت به نیت حضرت ابوالفضل العباس (ع) و دو رکعت هم برای رضای خدا؛ فقط با یک خواهش: پسرم سالم برگردد.»

این مادر چشم انتظار با دلی شکسته و زبانی آکنده از التماس، شب و روز دست به دعا برداشته بود و از خدا می‌خواست: «خدایا، راضی‌ام برگردد حتی اگر دست‌هایش قطع شده باشد، حتی اگر پاهایش را از دست داده باشد، فقط زنده برگردد. خدایا! هر امتحانی می‌خواهی از من بگیر، اما با فرزندم امتحانم نکن.».

اما تقدیر الهی، آزمونی سخت‌تر برای این مادر رقم زد؛ امتحانی بزرگ که صبر زینبی می‌طلبید. پسری که آرزوی بازگشتش را در دل می‌پروراند، آسمانی شد و داغی بزرگ بر قلب مادر نشست؛ داغی که با هیچ واژه‌ای نمی‌توان عمق آن را توصیف کرد، اما عظمت ایمان و استقامت این مادر، روایتگر مقام والای خانواده‌های شهداست.

در همین راستا، گفت‌وگویی صمیمی و خواندنی با «نصرت دریس» مادر شهید «علی چعبی» برای علاقه‌مندان منتشر می‌کنیم؛ مادری صبور و مؤمن که روایت روز‌های چشم‌انتظاری، دعا، توسل و داغ فراق فرزند شهیدش، بخشی از شکوه پنهان ایثار و استقامت مادران شهدا را بازگو می‌کند.

سرباز شهید راه وطن و عاشق اهل‌بیت (ع)

نامی مزین به عشق مولا

وقتی خداوند علی را به ما بخشید به واسطه ارادت خالصانه و عشق بی‌پایانی که به ساحت مقدس امیرالمؤمنین حضرت علی (ع) داشتم، نام او را علی نهادم.

گویی این نام که ریشه در تقدیر او داشت چرا که علی از همان دوران کودکی شیفته مرام و منش ائمه اطهار بود و علاقه‌ای وصف‌ناپذیر به ساحت مقدس امام علی (ع) و سرور و سالار شهیدان امام حسین (ع) داشت، این پیوند قلبی با اهل‌بیت از همان سال‌های نوجوانی در رفتار و منش او متجلی شد.

سرباز شهید راه وطن و عاشق اهل‌بیت (ع)

خادم کوچک اباعبدالله (ع)

علی از همان دوران کودکی روحیه‌ای آرام و متین داشت و در مسیر علم و دانش همواره به عنوان شاگردی ممتاز شناخته می‌شد، او از همان سال‌های کودکی نمازش را اول وقت می‌خواند، حضور فعال در پایگاه‌های بسیج و شرکت در مراسمات مذهبی و هیئات بخشی جدایی‌ناپذیر از برنامه زندگی اش بود.

عشق او به سیدالشهدا (ع) در ایام محرم رنگ و بویی دیگر می‌گرفت، به طوری که در نزدیکی خانه موکب کوچکی برپا می‌کرد تا با دست‌های کوچکش خادم عزاداران باشد. امسال، اما جای خالی او را دوستانش پر کرده‌اند و به نیابت از علی همان موکب را به یاد او و برای زنده نگه داشتن نامش برپا کرده‌اند.

سرباز شهید راه وطن و عاشق اهل‌بیت (ع)

مهربانی که زمینی نبود

رابطه علی با خواهر و برادرانش بسیار صمیمی و عاطفی بود، «هادی» برادر کوچک سه ساله اش دلبستگی عجیبی به او داشت و مدام از سر و کول او بالا می‌رفت و با هم بازی می‌کردند. او با چنان صبر و محبتی با همه رفتار می‌کرد که گویی این صمیمیت و وارستگی نشان از زمینی نبودن او داشت.

آن‌قدر صمیمی و مهربان بود که هرگز گمان نمی‌کردیم او متعلق به این دنیا نباشد و قرار نیست مسیر زندگی اش را در کنار ما ادامه دهد، هیچ کداممان تصور نمی‌کردیم که علی به این زودی بار سفر و ما را تنها بگذارد.

سربازی به عشق وطن و پروازی به سوی ملکوت

وقتی تصمیم به رفتن خدمت سربازی رفت با اشتیاق در مسیر رفت، وقتی از سر نگرانی به او گفتم: «علی برادر و پسر عمویت سرباز هستند» گفت: «مادر مرا از رفتن منصرف نکن، بلکه تشویقم کن که این دوران را با سربلندی بگذرانم نگران نباش این روز‌ها زود می‌گذرد و به‌زودی برمی‌گرددم.»

دوران آموزشی خود را در شهر‌ها کازرون استان فارس به همراه شهید سید رضا سید حسینی گذرانده بودند، پس از تقسیم بندی در منطقه عملیاتی بانه در استان کردستان به خدمت سربازی در ارتش جمهوری اسلامی مشغول شدند و با همدیگر در یک روز به شهادت رسیدند.

به دلیل سابقه فعالیت‌های بسیجی اش از کسری خدمت بهره‌مند شده بود به امید به پایان این مسیر روز شماری می‌کرد، در آخرین روز‌ها با لحنی امیدوارانه به من گفت: «مادر، دیگر چیزی نمانده»، اما سرنوشت برای او شهادت را رقم زد و در ماه چهارم به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

سرباز شهید راه وطن و عاشق اهل‌بیت (ع)

در انتظار مسافری که آسمانی شد

علی برای من تنها یک فرزند نبود همدم، رفیق و محرم اسرار بود او با پدرش چنان صمیمیتی داشت که گویی تمام راز‌های دلش را با او در میان می‌گذاشت. صبح‌ها وقتی از خواب بیدار می‌شد همه را در بغل میکرد و می‌بوسید.

نگاه کردن به جای خالی اش برایم سخت است هنوز هم قلبم او شهید شد، هر وقت کسی در میزند با خودم می‌گویم «شاید علی است که بازگشته» یا وقتی شماره‌ای ناشناس روی گوشی‌ام می‌افتد دلم می‌لرزد و می‌گویم: «حتماً علی است که تماس گرفته!» هنوز امیدوارم، گاه از خودم می‌پرسم: «پس آنکه به خاک سپرده‌ایم پس کیه؟ شاید شباهتی بوده، شاید علی جایی دور افتادهذاست و روزی باز خواهد گشت.» ته دلم همچنان می‌گویم علی شهید نشده است او بازمی‌گردد.

آن شب که دخترم سفره نذر حضرت‌ام‌البنین (س) داشت، از اعماق وجودم خواستم که پسرم زنده بازگردد حتی اگر مجروح شده باشد. وقتی خبر حمله به پادگان را شنیدم، نذر کردم که اگر دست یا پایش هم قطع شده باشد اشکال ندارد فقط زنده بماند.

سرباز شهید راه وطن و عاشق اهل‌بیت (ع)

اثبات مردانگی

علی در میان خانواده پدریم بسیار محبوب بود و همیشه با خاله و دایی‌هایش شوخی می‌کرد آخرین باری که پیش از دوران سربازی علی به همراه خواهرش به خانه پدرم در آبادان رفتیم همگی سر سفره نشسته بودیم دایی اش به شوخی به او گفت: «علی، اگر واقعاً مردی و می‌خواهی مردانگی ات را ثابت کنی این فلفل را بخور!» علی هم با اطمینان گفت: «معلوم است که مردم» فلفل را خورد، فلفل به قدری تند بود که علی به بیرون از خانه دوید و داییش هم به دنبالش می‌دوید و می‌گفت: «بیا برگرد خانه» علی می‌دوید و می‌گفت: «دهانم داغ شد دایی، سوختم» وقتی خواهرش پارچ آبی آورد تا به او بدهد داییش با لحن شوخی گفت: «به او آب ندهید، مرد باید مردانگی اش را ثابت کند»

یک بار دیگر هم که برای خواهرش تخم‌مرغ سرخ کرده بود، خواهرش به او گفت: «اگر واقعاً شجاعی و می‌خواهی مردانگی ات را به من ثابت کنی ماهیتابه داغ را با دستت بگیر و بیاور بگذار جلوی من.» علی فوری پاسخ داد: «پس چی؟ داغ می‌گیرمش» و با شجاعت تمام ماهیتابه داغ را با دستان خالی اش گرفت و مقابل خواهرش گذاشت.

یکی از هم خدمت‌های علی زمانی که بر سر مزار علی آمده بود از شجاعت و غیرت او در دوران خدمت گفت: «علی واقعاً مرد بود، در پادگان شرایط سختی پیش آمد که همه فرار کردند، اما علی محکم ایستاد و گفت: «من فرار نمی‌کنیم اگر فرار کنیم نامردی، چه کسی از وطن دفاع کند؟ چه کسی از ناموسمان دفاع کند؟»

چهار شبانه روز تمام پشت سر هم کشیک می‌دادیم و حتی به ما حق تیر هم داده بودند خیلی‌ها پادگان را ترک کردند ما به علی گفتیم: «بیا ما هم فرار کنیم.»، اما علی در پاسخ گفت: «اگر شما می‌خواهید، فرار کنید؛ ولی من فرار نمی‌کنم.» با اینکه شب قبل از آن بسیاری از بچه‌ها رفته بودند، اما علی و دوستان نزدیکش تا آخر مردانه ایستادند و ماندند.

 

آخرین تماس پیش از عروج

صبح روز شهادتش ساعت ۹ بود که علی تماس گرفت تا ساعت ۹ و بیست و هشت با یکدیگر مکالمه داشتیم، از او پرسیدم «علی، نمی‌توانی بیایی؟ میگن که بسیاری از سربازان فرار کردند» گفت: «مامان، اصلاً اینجا هیچ خبری نیست.»

به ما نگفت که از شب قبلذپادگان را تخلیه کرده و آنها را به کوه‌های اطراف برده‌اند و دیگر در پادگان مستقر نیستند فقط گفت: «ما دیگر شب‌ها در پادگان نمی‌خوابیم.» برای اینکه ما نگران نشویم تاکید کرد: «نگران نباشید، اینجا نه خبری از جنگ است و نه اتفاق خاصی افتاده.»

وقتی با نگرانی از شهادت رهبر گفتم او با صبوری پاسخ داد: «مامان می‌دانم خبر دارم، اما اینجا هیچ خبری نیست نه جنگی است و نه پادگان‌ها را زده‌اند، شما چه خبر؟» من گفتم: «اینجا هم خبری نیست فقط صدای انفجار از دور شنیده می‌شود.» گفت: «ما هم همین‌طور صدای انفجار را از دور می‌شنویم.»

سپس گفت: «مامان، بعضی سرباز‌هایی که فرار کردند کفش‌های من را هم با خود بردند، حالا یک جفت کفش دارم که برایم بزرگ است دو ساعت دیگر مرخصی شهری می‌گیرم و می‌روم بیرون، اگر با گوشی خودم زنگ زدم به بابا بگو برایم پول واریز کند تا بتوانم کفش بخرم.»

سرباز شهید راه وطن و عاشق اهل‌بیت (ع)

آخرین دیدار؛ پرواز ناگهانی 

دو ساعت از آخرین تماسش می‌گذشت، اما خبری نشد، دلشوره به جانم افتاده بود با خودم گفتم: «حتماً بهش مرخصی ندادن.» با همان شماره‌ای که با من تماس گرفته بود تماس گرفتم؛ اما در دسترس نبود چند بار دیگر هم شماره را گرفتم ولی فایده‌ای نداشت شماره دیگر در دسترس نبود.

بعد‌ها یکی دوستانش ماجرای آن دقایق آخر را برایم تعریف کرد و گفت: «ساعت نزدیک به یازده و چهل دقیقه ظهر بود که پادگان مورد بمباران قرار گرفت، علی بیرون آسایشگاه بود به ما گفت: «من می‌خوام برم بخوابم خیلی خسته‌ام، چهار روزه که نخوابیدم. میرم داخل آسایشگاه یه کم استراحت کنم و زود برمی‌گردم. به او اصرار کردیم و گفتیم: الان نرو، اما علی، چون خیلی خسته بود، جواب داد: چیزی نیست، یه لحظه میرم، خیلی خوابم میاد هنوز درست وارد پادگان نشده بود که صدای انفجار بلند شد و آنجا را بمباران کردند. سراسیمه خودمان را رساندیم، اما علی در همان لحظات اول شهید شده، پیکرش را خودمان بلند کردیم و تو آمبولانس گذاشتیم.»

بمباران پادگان و شهادت علی

یکی از دوستان علی با عموی بزرگش تماس گرفت و گفت: «پادگان بمباران شده و علی شهید شد» عمویش باور نمی‌کرد و گفت: «نه علی شهید نمیشه حتماً اشتباه کردید، حتماً فقط زخمی شده» گفت: «نه علی شهید شده ما خودمون پیکرش رو برداشتیم و گذاشتیم تو ماشین»

ساعت نزدیک به دوازده ظهر بود عمویش با چهره‌ای ناراحت وارد خانه ما شد و پرسید: «حسن کجاست؟» گفتم: «تو اتاقه.» گفت: «می‌خوایم راه بیفتیم بریم پادگان علی.» با تعجب گفتم: «چی شده؟ علی که همین الان با من حرف زد!» با ناباوری پرسید: «کی باهات حرف زد؟» گوشی را نشانش دادم و گفتم: «ببین تا همین ساعت با من تماس داشت.۹ تا ۹ و نیم صبح داشتیم با هم صحبت می‌کردیم.»

عمویش بعد‌ها می‌گفت: «با دیدن ساعت تماس ته دلم امیدوار شدم که شاید بچه‌ها اشتباه کرده باشند و علی زنده باشد.» بعد پدرش را بیدار کرد و گفت: «باید برای پیگیری کار‌های علی به کردستان برویم» او هم بی‌خبر از همه جا، به سرعت آماده شد. 

من متوجه چشمانش پر از اشک شده بود عمویش شدم با نگرانی پرسیدم: «برای علی اتفاقی افتاده؟» گفت: «نه، چیزی نیست، نگران نباش.» 

دلم آشوب بود اصرار کردم که من هم همراه شان بروم به عمویش گفتم: «منم باهاتون میام اگر بهش مرخصی ندادند، خودم التماس می‌کنم، می‌افتم به پاشون تا علی رو با خودم بیارم.»، اما مخالفت کرد و گفت: «نه، لازم نیست تو بیای ما میریم، باباش هم هست، باباش براش مرخصی می‌گیره و میارتش.»

آنها راهی شدند در حالی که پدرش هنوز نمی‌دانست پسرش چه اتفاقی برایش افتاده است به او نگفته بودند پادگان بمباران شده، فقط گفته بودند کردستان را بمباران کرده‌اند و باید برای پیگیری وضعیت علی به آنجا بروند.

چشم‌انتظاری مادرانه در روز‌های بی‌خبری از علی

وقتی آنها رفتند من شروع کردم به تک تک شماره‌هایی که علی از آن‌ها زنگ می‌زد تماس گرفتم، اما هیچ کس جواب نمی‌داد، فقط یک خانم پاسخ داد به او گفتم: «آنجا کردستان، بانه است؟» گفت: «بله» گفتم: «شما؟» گفت: «من مادر معاون فرمانده پادگان بانه هستم» پرسیدم: «آنجا چه شده؟» گفت: «شما کسی آنجا دارید؟» گفتم: «پسرم سرباز است» گفت: «خانم، پادگان را بمباران کرده‌اند، ولی نمی‌دانم پسرتان کیست و کجاست.» اسم علی را به او دادم و گفتم: «از سرباز‌ها پرسیدید؟» گفت: «حالا که اسمش را گفتی، دیدمش. خودمان با بچه‌ها سوار آمبولانسش کردیم. روی اتیکتش نوشته بود علی، ولی زخمی بود و دستش ترکش خورده بود.» به من نگفت که علی شهید شده است، فقط گفت: «زخمی است.» از او خواهش و التماس کردم و گفتم: «برو بگرد شاید پیدایش کنی شاید بتوانی گوشی را به او بدهی تا با او حرف بزنم و خیالم راحت شود.» تماس را قطع کرد بعد دوباره زنگ زد و گفت: «خانم، بچه‌ات اینجا نیست، شاید او را به بیمارستان دیگری برده‌اند.» می‌دانست شهید شده، ولی نخواست به من بگوید.

من اینجا دعا می‌کردم، نذر و نیاز می‌کردم که فقط علی برگردد، گفتم: «یا ابوالفضل، نذر می‌کنم برایت قربانی بگیرم، فقط علی برگردد. پول قربانی را از خانه خودم بر نمی‌دارم میروم در خانه‌ها گدایی می‌کنم فقط پسرم برگردد فقط سالم برگردد. پایش قطع باشد مشکلی نیست دستش قطع باشد هم مشکلی نیست فقط برگردد.»

وضو گرفتم وسط حیاط می‌نشستم قرآن می‌خواندم، دعا می‌کردم و نماز می‌خواندم دوباره بر می‌گشتم سراغ گوشی و تماس می‌گرفتم هر کسی که در می‌زد می‌دویدم در را باز می‌کردم و می‌گفتم: «علی برگشت؟» همه هم دنبال من می‌آمدند به این دل بسته بودند که شاید علی فرار کرده و حالا در مسیر بازگشت به خانه است.

با خودم می‌گفتم: «اگر علی فرار کرده، پس چرا زنگ نمی‌زند؟ علی به من قول داده بود هیچ وقت تماسش را با من قطع نکند.»

پدرش و عمویش که به کردستان رفته بودند میدانستند علی شهید شده است ولی به من چیزی نگفته بودند، یکی دو روز دنبال کار‌های انتقال پیکر بودند.

پنجشنبه نزدیک ساعت ۹ و نیم معاون فرمانده به من زنگ زد و گفت: «خانم چند مجروح در بیمارستان صلاح الدین داریم اینها بیهوش هستند که اسم و فامیلشان را نمی‌دانم و هویتشان مشخص نیست به شوهرتان که الان کردستان است بگویید بروند و آنها را ببینند شاید یکی از آنها پسر شما باشد.» بلافاصله به پدر علی زنگ زدم و گفتم: «کدام بیمارستان؟» گفت: «بیمارستان صلاح الدین، به من گفته‌اند اینجا منتظر باش، مجروح می‌آورند، شاید پسرت همراهشان باشد.» گفتم: «برو طبقه بالا، آن دو مجروح را ببین شاید علی با آنها باشد.» گفت: «باشد، الان می‌رویم.» او می‌دانست علی شهید شده و داشت پیکر علی را برمی‌گرداند، ولی چیزی به من نگفت چند دقیقه بعد زنگ زد و گفت: «نه، علی نبود. آنها کس دیگری بودند هنوز داریم دنبال علی می‌گردیم.»

همه اهل محل می‌دانستند که علی شهید شده است، می‌آمدند در می‌زدند و سراغ علی را می‌گرفتند، اما به من نمی‌گفتند که پسرت شهید شده است، می‌گفتند: «پسرتان برگشته؟» می‌گفتم: «نه.»

یکی از همسایه هایمان گفت: «یوسف که با علی در یک پادگان بود، برگشته است.» به سرعت رفتم در خانه شان خواهر یوسف بیرون آمد و گفتم: «یوسف خانه است؟» گفت: «نه، هنوز از کردستان برنگشته.» گفتم: «از یوسف و علی خبری ندارید؟» گفت: «نه، هنوز خبری نداریم. بابایم رفته دنبالش، ولی هنوز چیزی به ما نگفته.» بعد‌ها متوجه شدم یوسف خانه بوده و می‌دانسته علی هم شهید شده است، اما از خانه بیرون نیامده بود و به خانواده‌اش هم گفته بود مواظب باشند چیزی نگویند.

به خانه که برگشتم چند دقیقه بعد در حیاط را زدند دویدم و در را باز کردم فکر کردم علی برگشته است، اما دیدم دوستان علی هستند، سلام کردند و گفتند: «خاله، از علی خبر داری؟» گفتم: «چیزی شده؟ شما از او خبر دارید؟ با او تماس گرفته‌اید؟» گفتند: «نه، فقط شنیدیم کردستان را بمباران کرده‌اند، آمدیم سراغی از علی بگیریم.» گفتم: «من هم تا حالا از او بی‌خبرم.»

یک ساعت بعد عباس، دوست علی به من زنگ زد و گفت: «خاله، من دوست علی هستم از علی خبری نشد، ما سه روز پیش از پادگان فرار کردیم، ولی علی راضی نشد با ما فرار کند.» گفتم: «پس چرا علی را به زور با خودتان نیاوردید؟» گفت: «به خدا خاله، خیلی التماسش کردیم ولی راضی نشد بیاید.» گفتم: «من هنوز از او بی‌خبرم.» بعد تماس را قطع کرد دوباره زنگ زد و گفت: «خاله، از علی خبر دارم.» گفتم: «چه خبری؟ حالش خوب است؟»، اما پدرش گوشی را از او گرفت، سلام و علیک کرد و گفت: «فقط خواست از علی خبری بگیرد.» گفتم: «ولی گفت خبر دارد، مگر با علی حرف زده؟ مگر اتفاقی برایش افتاده؟» گفت: «نه، فقط خواست از علی خبر بگیرد.» اجازه نداد با من حرف بزند.

خبر شهادت همزمان علی و رضا 

در راه بازگشت، با پدر رضا تماس گرفتند و به او گفتند: «تسلیت می‌گوییم، پسرت شهید شده است» پدرش گفت: «نه، پسرم شهید نشده، پسر برادرم شهید شده که الان در حال انتقال پیکر او به اهواز هستیم.» به او گفتند: «مگر شما پدر رضا چعبی نیستی؟» گفت: «چرا پدر رضا هستم.» گفتند: «رضا هم شهید شد.» پدرش همان‌جا شروع کرد به بر سر و صورت خودش زدن.

وقتی رسیدند و در زدند من نشسته بودم و رو به قبله نماز می‌خواندم. دلم آشوبی عجیب داشت خواهر شوهرم مدام می‌گفت: «گریه نکن علی چیزی اش نیست برمی‌گردد.» می‌گفتم: «علی همیشه تماس می‌گرفت اگر صبح فرصت نمیکرد ظهر زنگ می‌زند اگر ظهر هم سرش شلوغ باشد بعدازظهر تماس می‌گرفت اگر هم تمام روز خیلی سرش شلوغ باشد به خدا قبل از خواب با من حرف می‌زند.»

وقتی در خانه را زدند همه با عجله به سمت در رفتیم قبل از آنکه من برسم و در باز کنم مهدی پسر بزرگم که او هم سرباز بود در حیاط را هل داد و وارد خانه شد بر سر خودش می‌زد و لباسش را پاره کرده بود. فریاد زد: «برادرهایم شهید شدند.» گفتم: «چی می‌گویی؟» گفت: «مامان، علی شهید شد رضا هم شهید شد.» گفتم: «دروغ است. علی شهید نمی‌شود. علی فرار کرده بعد هم رضا چرا باید شهید بشود؟ علی و رضا پیش هم نبودند»، اما آن قدر به هم نزدیک و صمیمی بودند که فقط پسرعمو نبودند؛ مثل دو برادر بودند.

من شوکه شده بودم برادر شوهرم پدر رضا، به مادرش گفت: «فقط برای علی گریه نکنید، فقط علی شهید نشده، پسر من رضا هم شهید شد.» مادربزرگشان از شدت شوک بیهوش شد و او را به بیمارستان بردند

خواهر‌های رضا هم نمی‌دانستند برادرشان شهید شده است آنها برای عزاداری علی پسرعمویشان آمده بودند، اما همان جا پدرشان به آنها گفت که برادرشان رضا هم شهید شده است.

سرباز شهید راه وطن و عاشق اهل‌بیت (ع)

دیداری از جنس دلتنگی

خیلی دلتنگش بودم سر مزارش خیلی با او حرف زدم آن قدر دلگیر و بی تاب بودم که دراز کشیدم روی مزارش و اشک ریختم با همان حال برایش از دلتنگی‌هایم گفتم؛ گفتم: «دلم می‌خواهد بغلت کنم فقط می‌خواهم صدایت را بشنوم، فقط می‌خواهم چشم‌هایم در چشم‌هایت بیفتد، فقط می‌خواهم نگاهت را دوباره ببینم، دلم برای خنده‌هایت تنگ شده است.»

از مزارش که به خانه برگشتم خوابیدم. در خواب دیدم با همان صمیمیت همیشگی گفت: «مگه نگفتی می‌خوای منو بغل کنی؟» بعد آمد، گ دست‌هایش را دور کمرم انداخت و محکم مرا در آغوش گرفت. گرمای آغوشش را حس می‌کردم؛ آغوشی که مدت‌ها دلتنگش بودم. با مهربانی گفت: 
«منم دلم برات تنگ شده، ولی مامان اینقدر گریه نکن من زنده‌ام، من پیشتم. اصلاً من جایی نرفتم.» با گریه به او گفتم: «اگر زنده‌ای پس چرا نیستی؟ چرا من نمی‌تونم ببینمت؟» دوباره با همان اطمینان همیشگی جواب داد: «به خدا مامان، من پیشتم.»

آن‌قدر با او حرف می‌زدم و گریه می‌کردم که همسرم از خواب بیدارم کرد و گفت: «چرا گریه می‌کنی؟ اسم علی رو بلندبلند میاری.» با همان حال گریه به او گفتم: «داشتم خواب علی را می‌دیدم، چرا بیدارم کردی؟».

اما دوباره خوابیدم، این بار باز هم به خوابم آمد؛ این‌بار همراه خواهرش بود. در یک سالن راه می‌رفتیم من و خواهرش با هم او را در آغوش گرفتیم باز همان حرف‌ها را زد؛ گفت: «دلم براتون تنگ شده، ولی مامان گریه نکن. به خدا من پیشتم، من جایی نرفتم، من هستم، پیش تو هستم.» گفتم: «اگر پیشمی، پس چرا نمی‌تونم ببینمت؟ چرا نمی‌تونم حسّت کنم؟ چرا نمی‌تونم محکم بغلت کنم؟» با آرامش گفت: «من پیشتم، نگران نباش. به خدا مامان، این‌قدر هم گریه و زاری نکن من همیشه هستم.»

سرباز شهید راه وطن و عاشق اهل‌بیت (ع)

بهشت‌آباد؛ میعادگاه علی و رضا با شهید مدافع حرم

علی و رضا بیشتر وقت‌ها به بهشت‌آباد می‌رفتند، شب‌ها که به علی زنگ می‌زدم و می‌پرسیدم: «کجایی؟» می‌گفت: «مامان، بهشت آبادم.» می‌گفتم: «آن‌جا چه کار می‌کنی؟ شب چه وقت رفتن به قبرستان است؟» می‌گفت: «مامان، اینجا بهشت است، قبرستان نیست نمی‌دانی چه جور جایی است پیش شهید سجاد باوی هستیم.» از او پرسیدم: «سجاد باوی کیست؟» گفت: «شهید مدافع حرم است.» بیشتر وقت‌ها به مزار او می‌رفتند خیلی از شب‌ها، خودش و دوستانش دور هم جمع می‌شدند و دسته‌جمعی راهی بهشت‌آباد می‌شدند.

یک‌بار به علی گفتم: «بهشت آباد چه جور جایی است؟» گفت: «خیلی قشنگ است.» 
گفتم: «یک روز من را هم با خودت ببر آن‌جا» گفت: «یک روز می‌برمت مامان، ولی یک روزی می‌آید که آن‌قدر به بهشت‌آباد رفت‌وآمد می‌کنی که خسته می‌شوی.» این حرفش در دلم ماند. حالا که به آن روز‌ها فکر می‌کنم، می‌بینم انگار خودش می‌دانست قرار است شهید شود؛ برود به بهشت‌آباد، کنار شهید سجاد باوی آرام بگیرد و ما برای زیارت مزارش راهی آن‌جا شویم.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه