آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۴۸۷۶
۲۳:۱۱

۱۴۰۵/۰۴/۲۱

خاطره/ آخرین لبخند

خواهر شهید «رضا چعبی» برایمان روایت می‌کند: «آخرین باری که رضا به مرخصی آمد زمانی که می‌خواست برگردد، مثل همیشه با ما شوخی کرد، گفت: «نگران من نباشید، بازم برمی‌گردم.» سپس خندید و ادامه داد: «اون موقع باید برام زن بگیری من هنوز کلی آرزو دارم، می‌خوام ماشین بخرم هزار تا برنامه دیگه هم دارم.»


به گزارش نوید شاهد خوزستان، شهید «رضا چعبی» در پانزدهم دیماه ۱۳۸۴ در شهرستان اهواز در خانواده‌ای مذهبی دیده به جهان گشود. پدرش حمزه و مادرش مریم نام داشت. وی پس از اخذ مدرک دیپلم در سال ۱۴۰۳ به خدمت سربازی اعزام شد و دوره آموزشی خود را در استان کرمانشاه گذراند پس از آن برای ادامه خدمت به طائیه خرمشهر منتقل شد و در نیروی انتظامی در حال انجام وظیفه بود. سرانجام وی در چهاردهم اسفندماه ۱۴۰۴ بر اثر حمله موشکی صهیونیستی و آمریکایی به شهادت رسید و پیکر مطهرش در گلزار شهدای بهشت‌آباد اهواز به خاک سپرده شد.

خاطره/ آخرین لبخند

متن خاطره: 

رضا همیشه لبخند به لب داشت.

هر جا که می‌رفت با شوخی‌های شیرینش حال همه را خوب می‌کرد. 

از همان بچگی مهربانی و شوخ طبعی اش دل هر کسی را به دست می‌آورد. 

هنوز هم وقتی به او فکر می‌کنم تصویرش با همان لبخند همیشگی در ذهنم زنده می‌شود؛ لبخندی که هیچ وقت از چهره‌اش نمی‌افتاد و حتی در سخت‌ترین لحظه‌ها امید را در دل ما زنده نگه می‌داشت.

یادم هست یک روز با همان لبخند قشنگش آمد پیشم و گفت: «آبجی، حسابی خسته ات کردم، تو این هجده ماهی که من رفتم خدمت خیلی اذیت شدی همش دلت پیش من بود همش به فکر من بودی.»

دلم می‌خواست به او بگویم مگر می‌شود آدم برای داداشش خسته شود؟ مگر می‌شود محبت برادر آدم را از پا بیندازد؟ اما فقط خندیدم و گفتم: «فقط سالم برگرد.»

آخرین باری که می‌خواست برود، مثل همیشه با ما شوخی کرد، گفت: «نگران من نباشید، بازم برمی‌گردم.» 

سپس خندید و ادامه داد: «اون موقع باید برام زن بگیری من هنوز کلی آرزو دارم، می‌خوام ماشین بخرم هزار تا برنامه دیگه هم دارم.»

همه خندیدیم و گفتیم: «ان‌شاءالله.». 

اما هیچ وقت فکر نمی‌کردم آن حرف‌ها، آخرین خاطره‌ای باشد که از او در ذهنم می‌ماند.

حالا هر وقت آن روز‌ها و حرف هایش را به یاد می‌آورم هم لبخند روی لبم می‌نشیند و هم دلم می‌شکند.

رضا برادری که جای خنده هایش، شوخی هایش و حتی صدایش هیچ وقت در خانه پر نشد و نمی‌شود.

دلم خیلی برایت تنگ شده داداش رضا

کاش یک‌بار دیگر با همان خنده همیشگی ات برگردی و بگویی: «آبجی، حسابی خستت کردم.»

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه