تکیهگاه خانه، سرباز وطن؛ روایت مردانگی شهید «رضا چعبی»
سرباز شهید مدافع وطن شهید «رضا چعبی» در پانزدهم دیماه ۱۳۸۴ در شهرستان اهواز در خانوادهای مذهبی دیده به جهان گشود. پدرش حمزه و مادرش مریم نام داشت. وی پس از اخذ مدرک دیپلم در سال ۱۴۰۳ به خدمت سربازی اعزام شد و دوره آموزشی خود را در استان کرمانشاه گذراند پس از آن برای ادامه خدمت به طائیه خرمشهر منتقل شد و در نیروی انتظامی در حال انجام وظیفه بود. سرانجام وی در چهاردهم اسفندماه ۱۴۰۴ بر اثر حمله موشکی صهیونیستی و آمریکایی به شهادت رسید و پیکر مطهرش در گلزار شهدای بهشتآباد اهواز به خاک سپرده شد.

خواهرانی شهیدی که «برادر» را در هر گوشهی خانه جستوجو میکنند، اما رد پای او را نه در خاک، که در آرمانهای بلند آسمان مییابند قبیلهای از نورند. برای خواهری که برادرش را به قربانگاه عشق فرستاده، «دلتنگی» معنایی متفاوت دارد؛ دلتنگی برای او، بهانهای است برای پرواز، نه برای سکون.
هر بار که بر مزار برادر مینشینند، گویی با خود حقیقت سخن میگویند آنجا، در همنشینی سنگ سرد مزار و قلب گرم خواهر زمزمههایی رد و بدل میشود که تنها خودشان میدانند و خدا، آنها با هر نجوای بی صدا عهدی میبندند که نه با گذر زمان میپوسد و نه با غبار دنیا کدر میشود. عهد «ادامه دادن».
آنها قامت خم نمیکنند؛ چرا که به خوبی میدانند قامت برادر برای شکسته شدن بتهای کفر زمانه استوار مانده بود این خواهران ادامه دهندگان همان راهی هستند که برادر آغاز کرد آنها در هر نقشی که باشند چه در سنگر خانواده، در عرصهی اجتماع، یا در سنگر تربیت نسل آینده همان بیرق داران عفیفی هستند که اجازه نمیدهند ندای برادر در هیاهوی روزگار گم شود.
آری، خواهر شهید بودن یعنی «یادآوری مدام ارزشها». آنها در آینهی هر صبحی که چشم میگشایند، چشمهای روشن برادر را میبینند که از آنها «ایمان» و «غیرت» طلب میکند. آنها غم را به حماسهی حضور بدل کردهاند. در نگاهشان، اشک نه نشانهی ضعف که بارانی است که غبار جان را میشوید تا بهتر بتوانند راه برادر را ببینند.
این زنان، همانهایی هستند که در خانههایشان به روی نامحرمان فکر و اندیشه بسته است، اما دریچهی قلبشان رو به افقهای بلند شهادت گشوده است. آنها با هر لبخند تلخ و شیرین بر مزار برادر تاریخ را در ذهن زمان حک میکنند گویی میگویند: «ای برادر! اگر تو رفتی، من ماندهام تا صدایت باشم. اگر تو خونت را به خاک هدیه کردی، من قطره قطرهی صبرم را به این مرز و بوم پیشکش میکنم تا نهال آزادی ات درختی تنومند باقی بماند.»
در این ایام که بغض وداع با رهبر شهید، گلوگاه ایران اسلامی را فشرده است، خبرنگار نوید شاهد خوزستان در جستجوی روایت صبر، به دیدار «زهرا چعبی»؛ خواهر سرباز شهید مدافع وطن «رضا چعبی» رفت تا از میان ورقهای تقویم ایثار درس ایستادگی را در روزهای سخت دوباره مرور کند؛ روایتی از پیوند میان داغهای کهن و زخمهای تازه که نشان میدهد چگونه خانوادههای شهدا، همچنان پرچمدار صبر و بصیرت در این سرزمیناند.

رضای من؛ عزیزدلی که همیشه نگرانش بودم
من و رضا فقط دو سال با هم اختلاف سنی داشتیم، اما برای من که خواهر بزرگترش بودم همین دو سال انگار یک مسئولیت بزرگ و شیرین روی دوشم گذاشته بود، از همان بچگی دلشورههای خواهرانه همراه من بود دلم میخواست مثل یه مادر دوم همه جا مراقب برادرم باشم تا مبادا خاری به پای برادرم برود یا کسی او را اذیت کند.
وقتی که رضا میخواست به کلاس اول برود دلم مثل سیر و سرکه میجوشید، دستش را محکم در دستم میگرفتم و با خودم تا دم در حیاط مدرسه بردمش، با هزار تا دلشوره به معلمش میگفتم: «خانم معلم تو را خدا تو شلوغی بچهها مراقب رضا باش.»

رازهای دونفره و خندههای بیپایان من و رضا
بچه که بود کمی شیطون بود ولی نه از آن شیطونهایی که فضول بود و آدم را خسته میکرد، فقط پر از جنب و جوش بود یک جا بند نمیشد و از در و دیوار بالا میرفت، ولی شیطنتش نمک داشت و به دل مینشست، آخه ما فقط خواهر و برادر نبودیم همبازی هم بودیم با اینکه من ازش بزرگتر بودم و مثل مادرا حواسم بهش بود ولی دنیا مان بدجوری به هم گره خورده بود.
صبح تا شب با هم میدویدیم، بازی میکردیم، میخندیدیم و راز و رمزای خودمان را داشتیم اصلاً یک جوری با هم چفت بودیم که همه میفهمیدن تا چقدر به هم وابسته هستیم، آنقدر صمیمی بودیم که زینب خواهر کوچکمان گاهی غصه اش میگرفت و بدجوری حسودیش میشد و میگفت: «شماها خیلی با هم صمیمید، چرا منو تو بازی هاتون راه نمیدید؟ چرا نمیگذارید منم بیام قاطی شما دوتا بشم و باهاتون حرف بزنم؟»

تکیهگاه با حیای خانه
بزرگتر که شد خیلی با حیا و خجالتی شد، شیطنتهای بچگیش جایش را به حجب و حیا خاصی داد، وقتی در کوچه و خیابان راه میرفت سرش همیشه پایین بود اگر کسی از کنارش رد میشد محال بود سرش را بلند کند و نگاه کند و میگفت: «من دوست ندارم چشمم به ناموس مردم بیفتد.» همین قدر پاک و با خدا بود.
در کنار حیا یک غیرت مردانهای داشت که به آن تکیه میکردیم سر ناموسش با هیچکس شوخی نداشت اجازه نمیداد کسی به من و زینب چپ نگاه کند همیشه مثل یه کوه پشتمان بود از ما مراقبت میکرد که یک وقت کسی مزاحممان نشود یا آسیبی به ما نرساند.
بچهتر که بودیم هر وقت با زینب فضولی و شلوغ کاری میکردیم بابام که از دست شلوغ کاریهای ما کلافه میشد سریع به رضا زنگ میزد و میگفت: «بابا جان، بیا با خواهرانت حرف بزن، من دیگه از دست اینا خسته شدم!» رضا هم با واسطه گری غائله را ختم به خیر میکرد.
هر وقت بازی جدیدی روی گوشیش نصب میکرد و خوشش میومد با ذوق به میگفت: «آجی، بیا این بازی را تو هم روی گوشیت نصب کن که با هم بازی کنیم.»
در سوگ مادر، مردانگی اش شکوفا شد
هنوز هفده سالش تمام نشده بود و دیپلم نگرفته بود که مادرمان از دنیا رفت رضا چنان بی تاب و خراب شد که روزهای اول رفتن مادر طاقت ماندن در خانه را نداشت شبها به بهشت آباد میرفت و تا خود صبح بالای سر مزار مادر نگهبانی میداد و با خاک سرد درد دل میکرد، اما از آنجایی که رضا پسر با ایمانی بود توانست دوباره کمر راست کند و به زندگی برگردد.
بعد از فوت مادر انگار رضا یک شبه مرد بزرگ خانه شد تمام حواس و فکرش را گذاشت روی من و زینب تا مبادا در غیاب مادر گرد غمی روی دلمان بنشیند یا کسی حرفی بزند که دلمان بشکند حتی هوای ما را جلوی بابام هم داشت و به او میگفت: «بابا تو رو خدا حرفی بهشون نزنی گناه دارن بچه ان داغ مادر هم که دیدن دلشان شکسته است.» خودش هم از گل نازکتر به ما نمیگفت.
یک حس مسئولیت عجیب و مردانه نسبت به خانواده پیدا کرده بود حتی وقتهایی که بابام عصبی میشد و چیزی میگفت رضا فقط سکوت میکرد در گوشهای مینشست و با چشمهای نمدار و بغضی که در گلویش حبس کرده بود نگاه میکرد، اما محال بود چیزی بگوید که احترام را زیر پا بگذارد او ترجیح میداد درون خودش بریزد، اما آرامش خانهای که مادرش رفته بود بیشتر از این به هم نخورد.

اصرار بر رفتن به خدمت سربازی
وقتی به هجده سالگی رسید تصمیم گرفت به خدمت سربازی برود، ابتدا بابام اصلاً قبول نمیکرد و مخالفت میکرد و میگفت: «پسرم؛ تو تک پسری من نمیخواهم به سربازی بری، مادرت که فوت کرده، خواهرانت هم که تنها هستند، دست تنها توی این خانه چه کار کنم؟ کسی را ندارم.»، اما رضا اصرار به رفتن داشت و میگفت: «باید این دوره را بگذرانم تا خیالم راحت شود خدمتم را تمام کنم و برگردم»، دلش میخواست زودتر سر و سامانی بگیرد، زن بگیرد، تشکیل خانواده بدهد و زندگی خودش را بسازد. خیلی به این چیزها اهمیت میداد و برایش مهم بود که زودتر دستش توی جیب خودش برود و تکیهگاه خانواده بشود.
او روزها را برای تمام شدن خدمت میشمارد و میگفت: «چیزی نمانده چشم بر هم بزنید این دو سال هم تمام میشود» همیشه به زن بابایمان و میگفت: «خاله؛ دعا کن سربازیام زودتر تمام شود شما هر وقت دعا میکنی دعاهایت زود مستجاب میشود.»
شوک نخست به خانواده پس از انتشار خبر حمله به پادگان پسر عمویم
سیزدهم اسفند حدود ساعت یازده بود، من در کارگاه خیاطی مشغول کار بودم که یکی از بچهها یک جور خاص به من گفت: «از خانواده عمویت خبری نداری؟» گفتم: «نه، چطور؟» طفره رفت و گفت: «هیچی» معلوم بود چیزی شده، فقط نمیخواستند چیزی به من بگویند که ناراحت نشوم. دوباره پرسیدم: «چیزی شده که این سوال را پرسیدی؟» گفت: «نه، چیزی نشده همینجوری پرسیدم.» یکی دیگر از بچههای کارگاه پرسید: «زنگ بزن به خانوادت، سراغشان را بگیر! علی چه نسبتی باهات داره؟» گفتم: «علی پسر عمومه.» با لحنی آرام گفت: «نمیدانم، انگار پادگانشون را زدند.»
همین که این خبر را شنیدم انگار دنیا دور سرم چرخید سریع به زن بابام زنگ زدم و پرسیدم: «خاله چیزی شده؟» گفت: «نه چی قراره بشه» گفتم: «می گویند پادگان علی را زدند.» گفت: «تو خودت ناراحت نکن بابات دارد به همه جا زنگ میزند ببیند واقعاً زدند یا نه» از کارگاه سریع به خانه برگشتم، باورم نمیشد میگفتم: «ما چطور باید این خبر رو به زن عموم بگیم؟ همین امروز صبح با هم حرف زدند» واقعاً شوکه شده بودیم.

پدرم برای تحویل پیکر علی رفته بود؛ خبر شهادت رضا را شنید
پدرم به همراه عمویم به سمت کردستان حرکت کردند که پیکر علی را تحویل بگیرند در مسیر برگشت، نزدیکهای شهر سقز بودند که با پدرم تماس گرفتند و گفتند: «آقای چعبی، تسلیت عرض میکنم… پسرتون شهید شده.» بابام سریع جواب داد: «نه آقا، پسر من نیست، علی پسر برادرم شهید شده.» از پدرم پرسیدند: «آقا چعبی مگر شما پسری به نام رضا ندارید؟ رضا شهید شده.» بابام باز دوباره گفت: «نه بابا جان دارم میگم علی، علی پسر برادرمه.» به بابام گفتند: «نه آقا پسرتون رضا تو خرمشهر شهید شده.» بابام فوری به یکی دیگر از عموهایم که در اهواز بود زنگ زد و گفت: «برو دنبال رضا پادگانشون را دارند میزنند برو رضا رو بیار، قبل از اینکه رضا هم شهید شود.»
من که بی خبر از همه جا بودم همان شب دلشوره مثل مار به جانم افتاده بود به عمویم زنگ زدم و با بغض گفتم: «عمو تو کجا رفتی ما رو تنها گذاشتی ما الان هیچ مردی پیشمون نیست، نصف شبی کجایی؟ کی میخوای برگردی؟ الان ساعت دوازده شب؟» سرد و کوتاه جوابم داد و گفت: «من کار دارم.» بی آنکه چیزی لو بدهد.
از دلشوره شبانه تا شنیدن خبر شهادت رضا
همان شب هر چه با رضا تماس میگرفتم در دسترس نبود استرس هم ول کنم نبود رفتم رو به روی عکس رضا که روی دیوار بود ایستادم به چشمهایش خیره شده بودم طاقت نیاوردم قاب عکس را از روی دیوار برداشتم و محکم بغلش گرفتم، یکدفعه به خودم آمدم و با تعجب با خودم گفتم: «من چرا عکس رضا را بغل کردهام؟» قاب عکس را گذاشتم سر جایش و خودم را سرزنش کردم: «بابا چیزی نیست، من چرا دارم خودم را وسوسه میکنم و دلشوره به جان خودم میاندازم؟»، اما دلم آرام و قرار نداشت به زن بابایم گفتم: «نمیدانم خاله، حس میکنم یک چیزی ته دلم سنگینی میکند.» زن بابایم که خواست آرامم کند، گفت: «نه بابا، چته تو؟ چرا این قدر ناراحتی و نفوس بد میزنی؟» گفتم: «نمیدانم... ولی حس میکنم برای رضا اتفاقی افتاده، یک چیزی شده.»
آن شب تا صبح خواب به چشمم نیامد ثانیهها را میشمردم، طاقتم طاق شد گوشی را برداشتم و به بابام زنگ زدم با التماس و هق هق او را قسم دادم و گفتم: «تو را جان مامانم بگو رضا چی شده؟» بابا با صدایی که سعی میکرد نلرزد، گفت: «نه بابا، رضا هیچ چیزش نشده رضا خوبه، نگران نباش، فرمانده اش گفت که فردا میفرستش بیاد خونه.»
حوالی ساعت ۱۰ صبح بود که بابام با جنازه علی از کردستان رسید، نزدیک خانه که شد با تماس گرفت و گفت: «سریع آماده شید تا به خانه پدر بزرگت برویم میخواهیم خبر شهادت علی را به زن عمویت بدهیم.» ما هم با عجله آماده شدیم عموم آمد تا ما را برساند، سوار که شدیم از او پرسیدم: «عمو؛ رضا چی شد؟ نمیخواهد برای تشییع جنازه علی بیاید؟» عموم یکدفعه ساکت شد و سرش را انداخت پایین، هیچ کس حرفی نمیزد سکوت سنگینی فضای ماشین را پر کرده بود با خودم گفتم حتماً همه به خاطر شهادت علی ناراحت و داغدارند.
وقتی رسیدیم خانه پدربزرگم، چشمم که به زن عمویم افتاد طاقتم تمام شد جلو رفتم و بغلش کردم و شروع کردم به سر و صورت خودم میزدم و گریه میکردم، برای تنهایی زن عمو و شهادت علی زار میزدم که یک دفعه بابام دستش را روی شانهام گذاشت، برگشتم سمت بابام با چشمهای خسته و سرخ نگاهم کرد و گفت: «فقط برای علی عزاداری نکن برای رضا هم عزاداری کن.» یک لحظه نفسم بند آمد با ناباوری گفتم: «چی شده بابا؟ چرا برای رضا عزاداری کنم؟» بابام سرش را به سختی بالا آورد و گفت: «رضا هم شهید شده»
انگار سقف خانه روی سرم خراب شد شوکه شده بودم و گیج میزدم با فریاد و التماس به بابام گفتم: «تو داری دروغ میگی من همین دیروز با رضا حرف زدم، فرمانده اش گفت قرار است رضا را به خونه بفرستد، رضا الان خودش میآید.» باورم نمیشد نمیخواستم باور کنم همبازی دوران بچگیام، برادر با غیرتم، پناه روزهای بی مادریام رفته است در یک لحظه خانه مان تاریک شد و عزایمان دو عزا شد.

رابطه عمیق و صمیمانه علی و رضا
علی و رضا مانند دو برادر بودند رابطهای صمیمی، عمیق و سرشار از محبت میانشان بود به طوری که رفت و آمدها یشان اغلب با هم انجام میشد و هر زمان علی به مرخصی میآمد با رضا هماهنگ میکرد که او هم به مرخصی بیاید.
آخرین باری که با رضا صحبت کردم، علی به شهادت رسیده بود، دلم میخواست رضا حقیقت را بداند و از شهادت علی با خبر شود، اما میدانستم شنیدن این خبر برای او بسیار سخت است، بخاطر علاقه شدیدش به علی تصور میکردم اگر از شهادت او مطلع شود به شدت دچار ناراحتی و آشفتگی روحی میشود و حتی احتمال دارد به خودکشی نیز دست بزند.

فقط یک بار دیگر رضا را در آغوش بگیرم
وابستگی شدیدی میان من و رضا بود به گونهای که هیچ گاه به خواستههایم نه نمیگفت هرچه نیاز داشتم برایم تهیه میکرد و من نیز در مقابل با تمام وجود تلاش میکردم خواستههای او را برآورده کنم.
بسیاری از حرف هایش را تنها به من میگفت، من محرم اسرارش بودم و از بیشتر کارها و دغدغههایش خبر داشتم گاهی اگر موضوعی در دل داشت و نمیخواست آن را بیان کند از حالت و رفتارش متوجه میشدم کنارش مینشستم و میگفتم: «احساس میکنم چیزی هست که نمیخواهی به من بگویی، بیا بنشین و برایم تعریف کن.»
حتی یک روز هم از هم دور نبودیم تنها چیزی که میان ما فاصله انداخت دوران سربازی او بود، اما آن دوری نیز نتوانست ارتباطمان را کم رنگ کند در همان روزها هم با تماس تلفنی، تماس تصویری و پیام با یکدیگر در ارتباط بودیم و از حال هم خبر میگرفتیم.
هر زمان که در دوران خدمت امکان استفاده از تلفن برایش فراهم میشد با اولین کسی که تماس میگرفت من بودم هر اتفاقی که آنجا برایش رخ میداد با من در میان میگذاشت و برایم تعریف میکرد من هم هرچه در خانه اتفاق میافتاد حتی اگر ناراحت کننده بود به او میگفتم گاهی پدرم میگفت: «چقدر با هم حرف میزنید؟ چرا او را ناراحت میکنی و همه اتفاقات را برایش تعریف میکنی؟»، اما من باور داشتم نباید چیزی را از او پنهان کنم درست است که از ما دور است، اما باید بداند در خانه چه میگذرد و از حال ما باخبر باشد.
اکنون بیش از چهار ماه است که صدایش را نشنیدهام و این دلتنگی قلبم را بیقرار کرده است، روزها برایم به سختی میگذرد و اندوه نبودنش لحظهای رهایم نمیکند تنها خواستهام از خدا این است که فقط یک بار دیگر حتی برای یک دقیقه او را در آغوش بگیرم، ببوسم و با او سخن بگویم شاید با همان یک لحظه دل بیقرارم آرام شود.

سخنی با خواهران شهدا
به خواهران شهید فقط میگویم که صبرشان، ایثارشان و بزرگ منشی شان کمنظیر است، شما فقط خواهر یک شهید نیستید شما شریک راه و ادامه دهنده راه او هستید دلتنگی برای برادر شهیدتان طبیعی است، اما بدانید که نام و یاد او زنده است و در دل مردم جا دارد.
اگر امروز سختی میکشید، این سختی نشانهی بزرگی عشق شماست برادرتان با ایمان، غیرت و فداکاری رفت و شما با صبوری و افتخار یاد او را حفظ کردهاید. خداوند به شما آرامش بدهد و دل هایتان را به نور یاد شهدا روشن نگه دارد.
انتهای پیام/