روایت همسر شهید از مردی اهل ایمان و ایثار
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید علیرضا اکبرزاده» بیست و هفتم آذرماه ۱۳۴۱ در تهران دیده به جهان گشود. پدرش غلامرضا، پیمانکار آزاد شرکت نفت و راننده کامیون بود و مادرش فاطمه نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. پاسدار بود. سال ۱۳۶۲ ازدواج کرد و صاحب یک پسر و یک دختر شد. دهم تیرماه ۱۳۶۵ در مهران با سمت مسئول توپ ۱۰۶ بر اثر اصابت مستقیم گلوله دوشکا، به شهادت رسید. هنوز اثری از پیکرش به دست نیامده است. نمای قبرش در گلزار شهدای روستای مومنآباد از توابع شهرستان دامغان واقع است.

این خاطرات به نقل از همسر شهید، عذرا اللهوردی است که تقدیم حضورتان میشود.
مردی اهل ایمان و ایثار
مادرم میگفت: «چند بار مجروح شده است.»
اواخر آذرماه ۱۳۶۲ وقتی از جبهه برگشت، تصمیمش را برای ازدواج گرفته بود. با همان شرم و حیایی که در چهرهاش موج میزد، موضوع را با مادرش در میان گذاشت.
برای من ایمان و اخلاق مهمترین چیز بود و علی مصداق کامل هردو بود. یکی دیگر از دلایل موافقتم با این ازدواج، رزمنده بودن علی بود.» یک ماه پس از ازدواج، دوباره به منطقه رفت و تنها یک هفته بعد، بار دیگر مجروح شد. بینی و دستش شکسته بود. برای مداوا به مرخصی آمد، اما پیش از آنکه دوره درمانش کامل شود، دوباره به جبهه بازگشت. با وجود اینکه اغلب روزهای مرخصیاش را در مسجد محل سپری میکرد و همراه دوستانش برای خانوادههای بیسرپرست و نیازمند وسایل تهیه میکردند، همان مدت کوتاهی هم که در خانه بود، رفتارش با من زبانزد فامیل بود. آن زمان من و علی به همراه مادر و برادرش در یک خانه سهطبقه زندگی میکردیم.
در یکی دیگر از مأموریتها، از ناحیه سمت چپ بدن دچار موجگرفتگی شد و از آن پس هنگام راه رفتن، پای چپش میچرخید. بعد از آنکه خداوند اولین فرزندمان را به ما عطا کرد، او تا یک سال بیمار بود و علی مجبور شد بیشتر در کنار ما بماند. به همین دلیل، کمتر از گذشته به جبهه میرفت. مدتی بعد از سپاه به پلیس قضایی منتقل شد و همانجا تصمیم گرفت همراه نخستین گروه داوطلب اعزامی، دوباره راهی جبهه شود. سرانجام با یک گروه داوطلب به منطقه اعزام شد. اواخر خرداد ۱۳۶۵ همزمان با آغاز عملیات مهران، علی بار دیگر به منطقه رفت. این آخرین مأموریت او بود. در این مأموریت، نیروها در کمین بعثیها قرار گرفتند و علی به شهادت رسید. زمان شهادت علی، فرزند دومم را باردار بودم و پس از شهادتش، دخترمان به دنیا آمد.
بهخاطر اسلام، انقلاب و خاک وطنم، هیچوقت او را از رفتن به جبهه منع نمیکردم. برای آرامش و آسودگی خاطرش همیشه به او میگفتم: نگران ما نباش، من مواظب خودم و پسرمان هستم.
علی به مسائل اعتقادی بسیار پایبند بود و همیشه نماز اول وقت را بجا میآورد. به من توصیه میکرد، الگویم را حضرت زینب(س) قرار دهم. او انسانی مؤمن، معتقد، اهل دعا، ذکر و مسجد بود و صلهرحم را بهخوبی بجا میآورد.
حضور همیشگی شهید در خانواده
رابطه علی با فرزندم بسیار خوب بود. بعد از شهادتش، فرزندم که تنها یک سال و نیم داشت، تا مدتی از نظر روحی آسیب فراوانی دید. پس از شهادت علی، همواره حضورش را در زندگیام احساس میکنم و مدام او را در کنار خود میبینم.
یادم میآید یک شب به خوابم آمد و گفت: «بعد از تولد فرزند دومم، تا چهل روز سر خاک من نیا.»
آن زمان هرهفته بر سر مزار علی میرفتم و چندان به این خواب توجه نکردم؛ اما پس از تولد دخترم، او بیمار شد و من تا چهل روز نتوانستم بر سر مزار علی بروم. بعد از گذشت چهل روز، حال دخترم هم خوب شد.
چندین بار نیز او را در خواب دیدهام. میدانم جایگاه بسیار خوبی دارد و هربار به من میگوید: «نگران من نباش، جای من بسیار خوب است و منتظر شما هستم.»
انتهای متن/