آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۲۶۳۵
۱۳:۱۳

۱۴۰۵/۰۳/۲۶

خاطره/ غسل شهادت در آخرین دیدار

مادر بزرگ پاسدار شهید «سید علیرضا سید نور» برایمان روایت می‌کند: «آخرین باری که علیرضا برای خداحافظی آمد پیش من، وقتی می‌خواست برود، قرآن را آوردم او را از زیر قرآن عبور دادم، به او گفتم: «علیرضای عزیزم، وقتی برگشتی انشاالله برایت یک دختر خوب انتخاب کرده‌ام که برویم خواستگاری.» با نگاهی آرام گفت: «مامان جون من غسل شهادت کرده‌ام شاید دیگر برنگردم.»


به گزارش نوید شاهد خوزستان، پاسدار شهید «سید علیرضا سید نور» در شانزدهم فروردین سال ۱۳۸۲ در اهواز دیده به جهان گشود. پدرش سید کمال و مادرش سیده هاجر نام داشت. دارای یک خواهر و یک برادر بود. وی علاوه بر دانش آموخته هوا فضای بود. دانشجو رشته شیمی پلیمری دانشگاه آزاد بود. در حملات موشکی آمریکایی صهیونیستی دوازدهم اسفندماه سال ۱۴۰۴ در منطقه دارخوین به آرزوی دیرینه خود رسید و شهد شیرین شهادت را نوشید. پیکر پاکش پس از تشییع باشکوهی در گلزار شهدای اهواز آرام گرفت.

خاطره/ غسل شهادت در آخرین دیدار

متن خاطره:

آخرین باری که علیرضا را دیدم بخاطر شهادت سید علی بود.

علیرضا به خانه ما آمد به من تسلیت گفت و شروع به گریه کردن کرد من هم با او گریه کردم.

سپس آرام گفت: «منم می‌خواهم خداحافظی کنم.»

با تعجب پرسیدم: «مگر از اصفهان نیامده‌ای؟ کجا می‌خواهی بروی؟» 

گفت: «می‌خواهم برم جنگ.»

گفتم: «به این زودی؟» 

ناراحت شدم، دل شوره عجیبی گرفتم.

علیرضا رو به من کرد و گفت: «مادر جون شما که زن جنگ هستید هشت سال دفاع مقدس را دیده‌ای چرا ترس داری؟»

به او گفتم: «جان دلم از این می‌ترسم تو را از دست بدهم.»

علیرضا لبخند آرامی زد و گفت: «من سرباز امام زمانم، دوست دارم شهید شوم، برایم دعا کن.»

به او گفتم: «پس اجازه بده قرآن را بیاورم و تو از قرآن رد کنم.»

قرآن را آوردم، از زیر قرآن عبورش دادم، پیشانی‌اش را بوسیدم و دعایش کردم و گفتم: «خداوند حافظ و نگهدار تو باشد.»

وقتی عبور کرد، برگشت و پیشانی مرا بوسید.

به او گفتم: «علیرضای عزیزم، وقتی برگشتی انشاالله برایت یک دختر خوب انتخاب کرده‌ام که بریم خواستگاری.» 

با نگاهی آرام گفت: «مامان جون من غسل شهادت کرده‌ام شاید دیگر برنگردم.»

گفتم: «خدا نگهدارت باشد خدا خودش برایت بهترین را رقم بزند.» 

نگاهی معصومانه به من انداخت انگار می‌خواست چیزی بگوید و نمی‌دانست چگونه. 

به او گفتم: «تو از مردان شجاع خدایی… از یاران امام زمان و اصحاب امام حسین وقتی خدا بنده‌ای را می‌خرد، من دیگر حرفی ندارم.»

گفت: «ممنونم مامان جون تو به من شجاعت دادی، خیلی به من روحیه دادی.»

همان شب برای سلامتی‌اش دو رکعت نماز خواندم. 

تا اینکه فردای آن روز، هنگام غروب همان ساعتی که موشک‌ها می‌زدند یک‌باره دلم فرو ریخت. قلبم تند تند می‌زد. سر سفره افطار بودیم، پسرم گفت: «مامان، چرا افطار نمی‌خوری؟» 

 گفتم: «یک جوری شدم، انگار علیرضا شهید شد.»

همان لحظه مادرانه فهمیدم که دیگر برنمی‌گردد.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه