آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۲۵۲۰۴
۱۰:۴۵

۱۴۰۵/۰۴/۲۵
گفت‌و‌گو با مادر شهید مدافع وطن «مهدی جلالی»؛

حجله‌ای که در آسمان بر پا شد

مادر شهید مدافع وطن «مهدی جلالی برایمان روایت می‌کند: «مهدی سیزدهم آبان ماه سال گذشته عقد کرد و قرار بود آخر برج یک امسال ازدواج کند او حتی لباس دامادی اش را خریده بود، اما هیچ وقت آن را نپوشید چرا که یکماه قبل از جشن عروسیش به شهادت رسید.»


شهید مهدی جلالی در شانزدهم مهر ۱۳۸۲ در شهرستان اهواز متولد شد. پدرش شهرام در راه‌آهن مشغول و مادرش آمنه زنی خانه‌دار، مهربان، با اخلاص، مؤمن و ساده زیست بود. وی از بچگی به ائمه اطهار علاقه داشت.

حجله‌ای که در آسمان بر پا شد

پیش از آن که به حجله زمینی بروند به میهمانی آسمان فراخوانده شدند و پیش از برپایی جشن عروسی در لباس سرخ شهادت آرام گرفتند این شهیدان اگرچه در نگاه زمینی ناکام ماندند، اما در حقیقت به وصالی بزرگ‌تر رسیدند وصالی که پایانش نه اندوه، که جاودانگی و سربلندی است.

آنان دل در گرو ساختن زندگی داشتند با هزار امید و آرزو پیمان بستند، برای فردا‌های روشن برنامه ریختند و خانواده هایشان نیز با شوق چشم‌انتظار روزی بودند که خانه بختشان را ببینند، لباس دامادی آماده بود، وسایل زندگی فراهم شده بود و قرار بود جشنی ساده، اما سرشار از محبت برپا شود، اما تقدیر الهی راه دیگری برایشان رقم زد. گویی خداوند برای این دل‌های پاک، عروسی دیگری تدارک دیده بود؛ عروسی‌ای نه بر زمین بلکه در آسمان.

این شهیدان پیش از آن که در کنار همسرانشان زندگی مشترک را آغاز کنند دعوت حق را لبیک گفتند و از میان هیاهوی دنیا راهی سفری شدند که پایانش لقاء محبوب بود اگرچه جای خالی شان بر سفره عقد و در میان آرزو‌های ناتمام خانواده‌ها همیشه باقی ماند، اما نام و یادشان از یک زندگی کوتاه فراتر رفت و رنگ ابدیت گرفت آنان نشان دادند که بعضی آدم‌ها برای ماندن در این دنیا نیامده‌اند آمده‌اند تا با پروازشان معنای بلند ایثار، عشق و وفاداری را برای همیشه در دل‌ها زنده نگه دارند.

خانواده‌های این شهیدان، هرچند داغ ندیدن جشن عروسی فرزندشان را تا همیشه بر دل دارند، اما به این باور رسیده‌اند که عزیزانشان ناکام نرفتند چرا که خداوند بهترین سرنوشت را برایشان برگزید داماد‌هایی که قرار بود در حجله‌ای زمینی بنشینند، سرانجام مهمان سفره کرامت الهی شدند و نامشان در شمار برگزیدگان آسمان ثبت شد. این همان حقیقتی است که غم فراق را با افتخار درهم می‌آمیزد و اشک را به صبر و سربلندی پیوند می‌زند.

در همین راستا نوید شاهد خوزستان به سراغ «آمنه جلالی فر»مادر شهید «مهدی جلالی» رفته است؛ مادری که اگرچه داغ ندیدن جشن عروسی فرزندش بر دلش ماند اما اکنون روایتگر صبوری است او از روزهایی می‌گوید که خانه، بوی انتظار وصال می‌داد اما ناگهان عطر شهادت، میهمان حجله‌ی آسمانی مهدی شد با هم پای صحبت‌های این مادر صبور می‌نشینیم تا روایتی از دامادی ناتمام و عروجی ابدی را از زبان او بشنویم.

حجله‌ای که در آسمان بر پا شد

تولد مهدی، آغاز روشنایی زندگی من

سنی نداشتم که مادرم را از دست دادم. بزرگ‌تر که شدم، عمه‌ام مرا برای پسرش خواستگاری کرد زمانی که با همسرم ازدواج کردم او هنوز سرباز بود.

پس از مدتی که خداوند در یک روز بارانی بهترین هدیه خود را به من عطا کرد، نام او را مهدی گذاشته‌ایم، با آمدن مهدی انگار تمام دنیا را به من و پدرش داده بودند.

تولد مهدی چنان نوری در زندگی‌ام بخشید که گویی خداوند جای خالی مادرم را با وجود او برایم پر کرده بود در جانم ریشه زده بود و برای من همه کسم شده بود.

حجله‌ای که در آسمان بر پا شد

عنایت ویژه امام رضا (ع) به شهید مهدی

بچه که بود موهایش را نذر آقا امام رضا (ع) کرده بودیم، وقتی سه ساله شد به همراه مادربزرگ و عمویش راهی مشهد شدیم تا نذرمان را ادا کنیم، شوق زیارت در دل مان بود و حال و هوای حرم حال دیگری به ما داده بود.

در صحن مطهر امام رضا (ع) نشسته بودیم و مهدی آرام کنارمان بود که ناگهان کبوتر سفیدی آمد و درست در آغوش مهدی نشست، همه ما با تعجب به این صحنه نگاه می‌کردیم در آن شلوغی و میان آن همه جمعیت، آمدن آن کبوتر سفید و نشستن اش در بغل مهدی برایمان خیلی عجیب و باورنکردنی بود.

مهدی با همان حال و هوای کودکانه اش آرام با کبوتر بازی می‌کرد و نوازشش می‌کرد من از او پرسیدم: «این کبوتر از کجا آمد؟» با سادگی و معصومیت خاص خودش گفت: « نمی‌دونم.»

کمی بعد متوجه شدیم کبوتر از بالای حرم امام رضا (ع) پایین آمده است و از میان هزاران نفری که در صحن حضور داشتند درست آمده بود و در بغل مهدی نشسته بود، این صحنه برای ما فقط یک اتفاق ساده نبود انگار نشانه‌ای بود، نشانه‌ای از لطف و نگاه خاص امام مهربانی ها.

در همان لحظه یکی از افرادی که آن‌جا حضور داشت، با حالتی خاص گفت: «بچه تون رو ببرید، نذارید این‌جا بمونه.» حرفش برای ما عجیب بود، اما آن لحظه بیشتر از هر چیز محو آن اتفاق شیرین و پرمعنا شده بودیم لحظه‌ای که هنوز هم با گذشت زمان از خاطرمان نرفته است.

از دوستی با مسجد تا نوای اذان

مهدی از همان سال‌های کودکی روحیه‌ای آرام، پاک و خداجو داشت، یک روز از من پرسید: «مامان، دوست خوب چه دوستی است؟» به او گفتم: «اگر می‌خواهی دوست خوب داشته باشی سعی کن دوست مسجدی انتخاب کنی، دوستی که او را بشناسی، بدانی کیست، چه می‌کند و در چه مسیری قدم برمی‌دارد، اما اگر دوستت را از راهی غیر از مسجد و اهل ایمان انتخاب کنی ممکن است به بیراهه بروی و به جایی نرسی.»

او با دقت به حرف هایم گوش می‌داد و سعی می‌کرد آنچه را می‌شنود، در دل و جانش بنشاند او از کودکی با مسجد انس گرفته بود هر وقت همراه من به مسجد می‌آمد و من نماز می‌خواندم کنارم می‌ایستاد با دقت نگاهم می‌کرد و گوش می‌داد که چه می‌گویم و چه می‌کنم انگار دل کوچک او از همان روز‌ها با نماز، دعا و فضای معنوی مسجد پیوند خورده بود.

یک روز که همراه من به مسجد آمده بود با شوق خاصی به من گفت: «مامان، من چکار کنم؟» به او گفتم: «آیه آیه تلاش کن بخوانی کم‌کم یاد می‌گیری.» مهدی هم با علاقه و پشتکار قدم به قدم پیش رفت.

بعد از مدتی به من گفت: «مامان، من مکبری بلدم می‌خواهم مکبری کنم.» من هم به او گفتم: «برو عزیزم.» از همان زمان، مهدی مکبر مسجد شد و اذان می‌گفت صدایش که در فضای مسجد می‌پیچید، حال و هوای خاصی به آنجا می‌بخشید. او هنوز کودک بود، اما دلش بزرگ‌تر از سن و سالش با مسجد و نماز گره خورده بود.

آینه‌ی تمام نمای ادب و متانت

مهدی پسری بسیار آرام، مؤدب و حرف گوش کن بود، هیچ‌گاه پیش نمی‌آمد که من یا پدرش چیزی به او بگوییم و از او پاسخی جز چشم و اطاعت بشنویم، از همان کودکی احترام به پدر و مادر و بزرگ‌تر‌ها در رفتارش کاملاً پیدا بود و این ویژگی او را از هم سن و سال‌هایش متمایز می‌کرد.

او طوری تربیت شده بود که حرمت بزرگ‌تر برایش یک اصل بود، نه فقط در خانه بلکه در برخورد با دیگران هم با ادب، متانت و احترام رفتار می‌کرد هیچ وقت صدایش را بلند نمی‌کرد و سعی داشت در همه حال شأن خانواده و تربیتی را که یافته بود حفظ کند.

حتی زمانی که عصبانی می‌شد باز هم سعی می‌کرد خودش را کنترل کند، عادتش این بود در هنگام عصبانیت  یک لیوان آب می‌خورد از خانه بیرون می‌رفت کمی قدم می‌زد و بعد با آرامش بر می‌گشت این رفتار او برای من همیشه ارزشمند بود، چون نشان می‌داد از همان سن کم یاد گرفته بود چگونه خشم خود را مهار کند و با صبوری و متانت رفتار کند.

من همیشه تلاش کرده بودم فرزندانم را طوری تربیت کنم که احترام به بزرگ‌ترها، صبر، نجابت و ادب در وجودشان نهادینه شود و مهدی به خوبی این تربیت را در رفتار و منش خود نشان می‌داد او با اخلاق نیکو، آرامش در گفتار و احترام در رفتار، برای ما فرزندی عزیز و مایه دلگرمی بود.

از دانشگاه تا دانشگاه؛ روایت اراده‌ای که به لباس خدمت ختم شد

بعد از گرفتن دیپلم با شوق و انگیزه به من گفت: «مامان، می‌خواهم به دانشگاه بروم.» او با علاقه وارد دانشگاه شد و یک ترم هم درسش را ادامه داد، اما بعد از آن تصمیم گرفت ابتدا به خدمت سربازی برود. هنگام رفتنش رئیس دانشگاه به او گفت: «مهدی، اگر به سربازی رفتی و بعد خواستی برگردی و تحصیلت را ادامه بدهی جای تو در دانشگاه محفوظ است.»

به محض اینکه دوران سربازی اش به پایان رسید، دوباره با همان اراده و انگیزه همیشگی گفت: «من می‌خواهم به دانشگاه افسری بروم.» من و پدرش هم که همیشه به انتخاب و تصمیمش احترام می‌گذاشتیم، به او گفتیم: «هر طور که صلاح می‌دانی، همان کار را انجام بده.»

حجله‌ای که در آسمان بر پا شد

آخرین حضور در خانه 

آخرین باری که مهدی به مرخصی آمده بود، درگیر بیماری آبله مرغان شده بود به همین خاطر پانزده روز به او مرخصی داده بودند، پنج روز از مرخصی اش نگذشته بود که شرایط جنگی شد. 

مهدی با همان روحیه‌ی مسئولیت پذیری اش به من گفت: «مامان، من برمی‌گردم سر کار، الان آنجا به من نیاز دارند.» دل نگرانش شدم و با التماس گفتم: «مامان! تو را خدا بمان، تو هنوز ۱۰ روز دیگر مرخصی داری» آرام گفت: «مامان! من اینجا بمانم می‌میرم، آنجا هم بروم می‌میرم» با دلی لرزان گفتم: «نه مادر، انشاالله که هیچ اتفاقی نمی‌افتد.»

سحرگاه غم

دهم اسفندماه ساعت پنج صبح بود که برای سحری بیدار شدیم زمزم زمزهای خبر شهادت رهبر  را شنیدم، سجاد پسرم با اندوه به من گفت: «مادر! لباس‌های سیاهمان را دربیار بپوشیم» گفتم: «نه مامان خدا کند این خبر تکذیب شود.» اما خبر حقیقت داشت ساعت هشت صبح بود تلویزیون صحن حرم امام رضا (ع) را نشان می‌داد و مردم در ماتم بودند.

همان روز همسرم با مهدی تماس گرفت و گفت: «مهدی جان! سید شهید شد.» مهدی از شدت اندوه و بغض واکنشی نشان نداد فقط با صدایی گرفته و کوتاه گفت: «باشه»

اما همان لحظه، پیامی به دوستش فرستاد و نوشت: «یتیم شدیم» و بعد با نگرانی ادامه داد: «سمت ما نیا، اینجا خطرناک است. سعی کن بچه‌ها را بیرون بیاوری ما اینجا قطعاً هدف قرار می‌گیریم» دوستش بعد‌ها می‌گفت: «از همان لحظه پیگیر شدم تا آنها را از منطقه خطر خارج کنیم.» ولی متأسفانه حدود ساعت ۱۰ بود که کار از کار گذشته بود و مقعرشان مورد حمله قرار گرفت و به شهادت رسید.

از خبر ترکش تا وداع با تابوت

به همسرم خبر دادند که پسرت ترکش به پای اصابت کرد داستان هم از این قرار بود که یکی از دوستان مهدی که برای تحویل گرفتن پیکر برادرش رفته بود در همان‌جا پیکر شهید مهدی را دیده و خبر را به بچه‌های مسجد رسانده بود کمی بعد بچه‌های مسجد خودشان را به در خانه ما رساندند و با نگرانی گفتند که پای مهدی قطع شده است. 

همسرم بی‌قرار شد و با تلفن مهدی تماس گرفت، یکی از دوستانش پاسخ داد و گفت: «مهدی زخمی شده، نمی‌تواند حرف بزند.» همسرم گفت: «درد دارد؟ می‌تواند ناله کند؟ فقط می‌خواهم صدای ناله اش را بشنوم که مطمین بشم پسرم زنده است.»  گفتند: «نمیتواند تلفن حرف بزند.»

سپس همسرم به برادرش تماس گرفت و گفت: «بیا با هم برویم دنبال مهدی؛ مهدی ترکش خورده و مجروح شده است.» سریع به سمت تهران حرکت کردند در تمام مسیر دل شان به یک خبر خوش بسته بود به اینکه برسند و مهدی را مجروح شده باشد و او را زنده در آغوش بگیرند، اما وقتی به نزدیکی خرم‌آباد رسیدند با آنها تماس گرفتند و گفتند: «مهدی شهید شد.» 

وقتی پیکر مهدی را به اهواز منتقل کردند به سردخانه رفتم تا برای آخرین بار او را ببینم، اما به من همچین اجازه‌ای ندادند تابوت را باز کنم و پیکر پسرم را ببینم، فقط توانستم تابوتش را در آغوش بگیرم، تابوتی که تمام دنیایم را در خود گرفته بود. 

نه چهره اش را دیدم و نه توانستم با او آخرین حرف هایم را بزنم، فقط تابوت مهدی را بغل کردم و با دل شکسته‌ام با او وداع کردم.

حجله‌ای که در آسمان بر پا شد

لباس دامادی که نپوشید 

مهدی سیزدهم آبان ماه سال گذشته عقد کرد و قرار بود آخر برج یک امسال هم ازدواج کند او حتی لباس دامادی اش را خریده بود، اما هیچ وقت آن را نپوشید ما قصد داشتیم برای او جشن بگیریم، حتی وسایل زندگی اش را هم تهیه کرده بودیم و همه‌چیز آماده بود تا آخر برج یک، مراسم عروسی‌اش برگزار شود، اما یک ماه مانده به عروسی مهدی شهید شد.

حجله‌ای که در آسمان بر پا شد

آغوش مادر

پنج روزی که مهدی به خاطر بیماری اش اینجا بود هیچ جا نرفت انگار می‌خواست فقط کنار ما باشد، هر کجا دراز می‌کشیدم میومد تو بغلم می‌خوابید، به من گفت: «مامان، منو بغل کن.» به او گفتم: «با این سن و سال؟»، اما من واقعاً تعجب می‌کردم که مهدی در این سن و سال چنین حرفی می‌زد با این حال، او اصرار داشت و مدام می‌گفت: «مامان، بیا منو بغل کن، منو توی بغلت فشار بده، مادر برام قرآن بخون.»

شهدا زنده‌اند

خانواده‌ای که فرزند خود را از دست می‌دهد بی‌تردید داغی بزرگ و زخمی عمیق بر جان خود احساس می‌کند، اما خانواده‌های معظم شهدا جایگاهی متفاوت دارند آنان باور دارند که فرزندشان از میان نرفته است، چرا که خداوند متعال فرموده: «شهدا زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی می‌خورند.» همین ایمان الهی، صبری عظیم و آرامشی بی‌مانند به دل این خانواده‌ها می‌بخشد، صبری که با هیچ چیز قابل مقایسه نیست.

خانواده‌های شهدا به برکت همین باور عمیق درد فراق را با عظمت یاد شهید تحمل می‌کنند گویی اگرچه جای فرزندشان در جمع خانواده خالی است، اما حضور معنوی او همواره در خانه و دل هایشان جاری است، دشهدا زنده‌اند و همین حقیقت تسلای قلب پدران و مادران و مایه استقامت آنان است.

از خانواده‌های شهدا می‌خواهم هیچ‌گاه اجازه ندهند غم و اندوه آنان را از پای درآورد چرا که خود شهدا نیز راضی به ناراحتی و بی‌تابی عزیزانشان نیستند، شهیدان زنده‌اند و حیات طیبه آنان روشنی بخش راه بازماندگان است.

پسرم، فرزندان میناب و همه شهدای این سرزمین هر کدام چراغی فروزان در مسیر عزت و سربلندی این ملت هستند آنان با نثار جان خود، راه ایثار و مقاومت را زنده نگه داشتند و نامشان برای همیشه در حافظه مردم این مرز و بوم ماندگار خواهد بود.

ایستادگی تا آخرین نفس در رکاب ولایت

مادر شهید شدن مدال افتخاری است که توفیق آن نصیب هر کسی نمی‌شود من به این جایگاه قلباً افتخار می‌کنم اگرچه داغ فرزند غمی سترگ و جانکاه است، اما تنها امیدم این است که او در سرای باقی شفیع همه ما باشد دعا می‌کنم همان‌گونه که شهدا با نثار جان خویش عاقبت‌به‌خیر شدند مسیر زندگی ما نیز ختم به خیر شود.

انشاالله که همه مردم همچون شهید انمان تا آخرین لحظه پای رهبری و نظام بایستند، ما ماه هاست که شب‌ها در خیابان‌ها با سر دادن شعار، بیعت دوباره خود را با ولایت تجدید می‌کنیم، اما نباید فراموش کرد که حفظ این عهد مهم‌تر از بستن آن است از همه می‌خواهم که این میثاق را تا آخرین لحظه حفظ کنند و ثابت‌قدم پای عهد خود بمانند.

همان‌طور که جهان از شکوه و عظمت تشییع رلهبر مبهوت ماند ما نیز باید تا پای جان بر سر آرمان‌های انقلاب ایستادگی کنیم چرا که راه پیروزی همین استقامت است.

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه