به عهدی که با امام بست، وفا کرد
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید غلامعلی میرحاج» بیست و چهارم تیرماه ۱۳۲۷ در شهرستان سمنان دیده به جهان گشود. پدرش علیاکبر(فوت ۱۳۵۲) و مادرش معصومه نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. کارگر شرکت برق بود. سال ۱۳۵۳ ازدواج کرد و صاحب یک پسر و دو دختر شد. به عنوان بسیجی در در جبهه حضور یافت. نوزدهم اردیبهشت ۱۳۶۱ در شلمچه بر اثر اصابت گلوله به سر، شهید شد. مزار وی در امامزاده یحیای زادگاهش واقع است.

وفای به عهد
خوب نگاهش کردم. پای چشمش گود رفته بود. چند تا خراش هم روی صورتش بود. دلم نیامد چیزی بگویم. گفت: «تو تظاهرات دستگیرم کردن.»
بعد از زیر پیراهنش عکسی را بیرون آورد. آن را روی دیوار اتاق نصب کرد و گفت: «قسم به جدت! تا خون در رگهام است با دشمنانت میجنگم.»
(به نقل از خواهر شهید)
لعنت بر شاه
سر و صورتش خونی شده بود. گفتم: «یا امام حسین! این چه سر و وضعیه؟ سرت چی شده؟»
گفت: «رفته بودم سخنرانی حاج آقا شاهچراغی؛ بعد هم رفتم راهپیمایی. توی راهپیمایی یک نفر با باتون زد توی سرم.»
زیر لب به شاه و پاسبانهاش لعنت فرستاد.
(به نقل از مادر شهید)
توکل کن، همه چیز درست میشه
با شنیدن صدای زنگ تلفن، گوشی را برداشتم. قبل از اینکه چیزی بگویم، گفت: «اگه دست از کارهات برنداری، سرت رو گرد میبریم و برای زنت میفرستیم.»
بعد تلفن را قطع کرد. غلامعلی گوشی را گرفت و سرجایش گذاشت. نگاهش کردم. پیشانیاش پر از خون شده بود. خیلی هول شدم و پرسیدم: «سرت چی شده؟»
گفت: «چیزی نیست. یکی با سنگ به پیشونیام زده.»
گفتم: «خدا رحم کنه! باز هم با تلفن تهدیدمون کردن. حتما همین ضد انقلابهان!»
گفت: «هیچ غلطی نمیتونن بکنن. به خدا توکل کن، همهچیز درست میشه.»
(به نقل از همسر شهید)
گویش سمنانی در جنگ
در طول عملیات الی بیتالمقدس با هم بودیم. یا ساکت و آرام کارهایش را انجام میداد و یا اگر حرفی هم میزد، به لهجه سمنانی میگفت که حرفهایش کلی همه را میخنداند.
قرار شد او آرپیجیزن باشد. وسط عملیات آنقدر آتش، دود و سر و صدا زیاد بود که هرکسی به طرفی میدوید تا کاری انجام دهد. غلامعلی داد میزد: «نظری! تَه بَر دَ بَسیه کُجَ دَرِِه،ای گلوله مُوندِه. [۱]»
با صدای بلند خندیدم. گلوله آرپیجی را برداشتم و دویدم.
(به نقل از همرزم شهید، حمیدرضا نظری)
به دلم افتاده شهید میشم
بار آخر قبل از اعزامش، در مجمع ابوالفضل باهم بودیم. موتورم دست دو نفر از دوستان بود. آنها چهار ساعت از آن کار کشیده بودند. وقتی آن را برایم آوردند، جرقه زد و خاموش شد. غلامعلی موتور را برایم درست کرد وگفت: «حاجی! من فردا باید برم جبهه، به دلم افتاده که شهید میشم. بچههام رو اول به خدا بعد به تو میسپارم.»
گفتم: «ان شاءالله صحیح و سالم برمی گردی!»
حالا بعد از سالها، دختر کوچک او عروس خانواده ما شد.
(به نقل از دوست شهید، حاج عزیزالله ذوالفقاری)
******
[۱] نظری! تو کجا هستی، زود یک گلوله به من بده.
انتهای متن/