آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۷۷۰۱
۰۸:۳۰

۱۴۰۵/۰۱/۳۱
جانباز «علی رامیار»:

دلم می‌خواست بروم، اما دلم نیامد قلب پدر و مادرم را بشکنم» / از تاخیر در اعزام تا مجروحیت در خط مقدم

سال ۶۲، عشق به جبهه در وجودش شعله می‌کشید، اما گریه‌های مادر و نگرانی پدر، وی را پایبند خانه کرد. سه سال بعد، اما تقدیر طور دیگری رقم خورد؛ توقف در یک ایست بازرسی در جاده آبیک به پیرانشهر، پایانی بر تاخیر و آغازی بر مسیری شد که او را به خاکریز‌های غرب کشور و در نهایت به جمع جانبازان ۷۰ درصد رساند. پای صحبت‌های «علی رامیار»، رزمنده پیشکسوت و جانباز دوران دفاع مقدس، بنشینید که از روز‌های آوارگی در نخستین روز‌های جنگ، شور برادری در سنگرها، لحظه انفجار خمپاره و زندگی پس از آن می‌گوید.


دلم می‌خواست بروم، اما دلم نیامد قلب پدر و مادرم را بشکنم» / روایت جانباز ۷۰ درصد «علی رامیار» از تاخیر در اعزام تا مجروحیت در خط مقدم

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، دلم می‌خواست برم، اما دلم نیامد قلب پدر و مادرم را بشکنم.» این جمله کوتاه، خلاصه سه سال تاخیر در اعزام یک رزمنده دلداده به جبهه است. علی رامیار، جانباز ۷۰ درصد دوران دفاع مقدس، اهل پیرانشهر و ساکن قزوین، سال‌ها پیش از آنکه لباس سربازی بر تن کند، طعم تلخ جنگ را چشیده بود؛ روز‌هایی که صدای توپ و خمپاره عراق، مردم شهر مرزی‌اش را آواره کرد و وی نوجوانی کنجکاو، از فراز کوه‌ها نظاره‌گر آتش و انفجار بود. اما عشق به جبهه و یک ایست بازرسی در جاده، سرانجام ایشان را در سال ۶۵ به مسیری کشاند که پایانی جز جانبازی ۷۰ درصد و ترکش‌های ماندگار در ستون فقرات نداشت. آنچه در پی می‌آید، روایت صمیمانه این رزمنده پیشکسوت از روز‌های آوارگی، شور برادری در سنگرها، لحظه‌ی انفجار خمپاره، زندگی پس از جنگ و پیام وی به نسل جوان است که تقدیم حضورتان می‌شود.

نوید شاهد استان قزوین: از روز‌های جنگ و سربازی بپرسیم. شما با اینکه در منطقه جنگی زندگی می‌کردید، چرا دیر به سربازی رفتید؟

جانباز علی رامیار: من علاقه شدیدی به رفتن به جبهه داشتم. اما یک مانع بزرگ وجود داشت: خانواده. سال ۶۲ که وقت اعزام رسمی بود، رفتم برای اقدام، اما مادرم با گریه گفت: «علی، اگر تو بروی، من تحمل نمی‌کنم. دلم می‌ترسد.» پدرم هم مخالف بود. آنها که چندین فرزند داشتند، نمی‌خواستند یکی از پسر‌ها را به خطری آنچنانی بفرستند. من دلم می‌خواست بروم، اما دلم نیامد قلب پدر و مادرم را بشکنم. این تاخیر تا سال ۶۵ ادامه یافت. تا اینکه یک روز در مسیر رفت‌وآمد بین آبیک و پیرانشهر، ماموران راهداری مرا به دلیل نداشتن کارت پایان خدمت سربازی، در جاده متوقف کردند. من مقاومت نکردم. در دلم حتی خوشحال بودم که بالاخره راه افتادم. مرا به یک پادگان در میاندوآب بردند. آن شب در اتاقی با چند نفر دیگر نگه داشتند. یکی از آنها مدام گریه می‌کرد و می‌گفت: «چرا با زور من را آوردند؟ من خودم فردا می‌آمدم ثبت‌نام کنم!» به وس دلداری دادم که اتفاقاً این بهترین راه است و نگران نباشد.

نوید شاهد استان قزوین: با شروع جنگ، شما که در منطقه مرزی بودید، چه شرایطی را تجربه کردید؟

جانباز علی رامیار: پیرانشهر از اولین شهر‌هایی بود که درگیر جنگ شد. روز‌های آغازین حمله، بسیار گیج‌کننده بود. ما در روستا بودیم. صدای انفجار‌های مهیب از شهر می‌آمد. ابتدا فکر کردیم جنگ داخلی است و بین گروه‌های کومله و دموکرات با نیرو‌های دولتی درگیری رخ داده. اما شدت و وسعت آتش خیلی متفاوت بود. عراق شهر را با توپ و خمپاره می‌کوبید. موجی از وحشت مردم را دربرگرفت. ما هم مانند بسیاری، آواره شدیم. به روستا‌های بالاتر و کوهستانی‌تر پناه بردیم. چند روز بعد فهمیدیم ارتش عراق به ایران حمله کرده است. از آن به بعد، هر روز با چند تا از دوستان نوجوان، مثل یک ماموریت مخفی، به بالای یک کوه بلند می‌رفتیم. از آن ارتفاع، شاهد صحنه‌هایی بودیم که تا آن زمان فقط در فیلم‌ها دیده بودیم: خطوط آتش توپخانه، انفجار‌ها در دوردست و رفت‌وآمد خودرو‌های نظامی. کنجکاوی نوجوانی، ترس را تحت‌الشعاع قرار داده بود. سال ۶۲ در همین اوضاع و احوال سپری شد. بعد به خاطر شدت گرفتن جنگ و ناامنی، پدرم تصمیم گرفت خانواده را به منطقه‌ای امن‌تر منتقل کند. ایشان که اصالتا تمایل داشت به زادگاه پدری نزدیک‌تر باشد، ما را به شهر آبیک در استان قزوین برد. سال ۶۵، پدر عزیزم در آبیک به دیار حق شتافت و همانجا به خاک سپرده شد. پس از آن، نوبت به سربازی من رسید. بعد از ازدواجم، مادرم به همراه دو برادر و یک خواهر کوچکترم تصمیم گرفتند به پیرانشهر برگردند. من و سه خواهر دیگرم در قزوین ماندگار شدیم. متاسفانه دو تا از خواهر‌های عزیزم در سال‌های بعد فوت کردند و مادرم نیز در سال ۱۳۹۸ به رحمت ایزدی پیوست. 

نوید شاهد استان قزوین: پس از اعزام به آموزش، فضای آن دوران را چگونه توصیف می‌کنید؟

جانباز علی رامیار: ما را برای سه ماه آموزش به پادگان عجب‌شیر بردند. فضای آموزش سخت، اما برای من که علاقه داشتم، مفرح بود. یادگیری اسلحه‌شناسی، تاکتیک‌های رزم، اوراق کردن و سوار کردن سلاح... همه برایم جذاب بود. بعد از پایان آموزش، به تیپ ۵۵ هوابرد شیراز اعزام شدیم. حدود پانزده روز در شیراز بودیم تا تقسیم‌بندی و تشکیل یگان انجام شود. آنجا با بچه‌های مختلف از شهر‌ها و قومیت‌های گوناگون آشنا شدم. سپس کاروان، مستقیم ما را به خط مقدم در جبهه‌های غرب کشور برد.

نوید شاهد استان قزوین: اولین مواجهه واقعی شما با صحنه جنگ چگونه بود؟

جانباز علی رامیار: هیچ آموزشی نمی‌تواند انسان را برای این صحنه کاملا آماده کند. ورود به خط مقدم، یعنی ورود به دنیایی دیگر؛ دنیایی که در آن، صدا، بو و منظره متفاوتی حاکم است. صدای همیشگی توپ‌های دور و نزدیک، مانند غرش یک هیولای خفته. بوی باروت و خاکِ برخاسته از انفجار. دیدن سنگر‌ها و خاکریز‌هایی که زندگی روزمره ما شده بود. اما در کنار همه این سختی‌ها، چیزی وجود داشت که دشواری‌ها را قابل تحمل می‌کرد: روحیه‌ برادری و ایثار. یادم می‌آید شب‌هایی که در سنگر‌های نمناک و سرد به سر می‌بردیم. با هم صحبت می‌کردیم، خاطره می‌گفتیم، برای هم آواز می‌خواندیم. جیره آب و غذایمان معمولا کم بود، اما همیشه سعی می‌کردیم به هم تعارف کنیم. اگر یکی مرخصی می‌گرفت، برای همه هدیه کوچکی مثل یک شکلات یا بیسکویت می‌آورد. این احساس «ما» بودن در مقابل دشمن، نیروی عجیبی به انسان می‌داد. گاهی حتی در همان شرایط، شوخی و خنده هم داشتیم.

نوید شاهد استان قزوین: در کدام عملیات‌ها حضور داشتید و نحوه مجروحیت‌تان چگونه بود؟

جانباز علی رامیار: در عملیات‌های مختلفی در محور‌های غرب کشور، مثل مناطق مرزی کردستان و همچنین در برخی عملیات‌های جنوب شرکت داشتم. اما روز مجروحیت. روزی است که هرگز از خاطرم پاک نمی‌شود. حدود هشت ماه از اعزامم گذشته بود. در یکی از مناطق مرزی کوهستانی غرب مستقر بودیم. درگیری‌های سنگینی در جریان بود. حملات توپخانه و خمپاره‌ای دشمن بسیار شدید و پی‌درپی بود. آن روز، در سنگری با چند تن از رفقا بودیم. ناگهان صدای سوت ممتد و نزدیک شدن یک خمپاره را شنیدیم. قبل از اینکه بتوانیم عکس‌العمل نشان دهیم، انفجار وحشتناکی رخ داد. سنگر به لرزه درآمد و گویی سقفش روی سرمان خراب شد. من احساس کردم یک نیروی عظیم و داغ، مانند چکشی آهنین، به پشت و کمرم اصابت کرد. صدایی مهیب در گوشم پیچید و سپس همه چیز به تاریکی و سکوت مطلق فرو رفت. وقتی چشمانم را باز کردم، خودم را در یک آمبولانس صحرایی یافتم. بدنم سنگین و پر از درد بود، به خصوص در ناحیه کمر و پا. بعد‌ها فهمیدم چندین ترکش، یکی درست در ناحیه ستون فقرات و چند تای دیگر در پشت و پای راستم فرو رفته است. مراحل درمان طولانی و پر دردسر بود. ماه‌ها بستری و پس از آن دوره‌های طولانی فیزیوتراپی را پشت سر گذاشتم. در نهایت، درصد جانبازی‌ام ۷۰ درصد تعیین شد. برخی از این ترکش‌ها، به دلیل خطر عمل جراحی، هنوز در بدنم هستند؛ مثل یادگاری‌های همیشگی که هر از گاهی با دردی خفیف یا محدودیت حرکتی، یاد آن روز‌ها را زنده می‌کنند.

نوید شاهد استان قزوین: بازگشت به زندگی عادی، پس از این تجربه سخت، چگونه بود؟

جانباز علی رامیار: سازگاری، فرآیندی تدریجی و گاه بسیار دشوار بود. درد‌های جسمانی، همدم همیشگی من شده بودند. اما گاهی اوقات، رنج‌های روحی از درد جسم هم سنگین‌تر می‌شد. یادآوری چهره‌های شاداب رفقایی که دیگر نبودند. صدای انفجار‌هایی که گاهی در سکوت شب، دوباره در گوشم طنین می‌انداخت. احساس غربت در جامعه‌ای که پس از جنگ، به زندگی عادی خود ادامه می‌داد، در حالی که بخشی از وجود من برای همیشه در همان خط مقدم مانده بود. اما انسان قدرت عجیبی برای تطبیق دارد. با توکل بر خداوند و تکیه بر ایمان، سعی کردم به زندگی ادامه دهم. ادامه تحصیل دادم، با وجود درد‌ها کار کردم، برای تشکیل خانواده تلاش کردم. هر چند مسیر هموار نبود و پر از دست‌انداز، اما هرگز ناامید نشدم. این را مدیون همان روحیه‌ای می‌دانم که در جبهه آموختم: صبر و استقامت.

نوید شاهد استان قزوین: از خاطرات خوب و لحظات شیرین زندگی پس از جنگ هم برایمان بگویید.

جانباز علی رامیار: شیرینی‌های زندگی، گاهی در ساده‌ترین چیزهاست. یکی از روز‌های فراموش‌ نشدنی من، روز دریافت دیپلم بود. پس از سال‌ها دوری از تحصیل، در سنی بالاتر، وقتی گواهی دیپلم را گرفتم، احساس غرور و رضایت عجیبی داشتم. گویی بر یک قله صعود کرده بودم. ازدواج و به دنیا آمدن فرزندانم، یکی دیگر از بزرگ‌ترین شیرینی‌های زندگی من است. دیدن رشد، پیشرفت و موفقیت آنها، تمام رنج‌هایم را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. همچنین دیدار‌های گاه‌به‌گاه با دوستان همرزم، بعد از گذشت دهه‌ها، برایم بسیار ارزشمند است. وقتی دور هم جمع می‌شویم، انگار زمان به عقب برمی‌گردد. همان نگاه‌ها، همان صمیمیت، همان خنده‌هایی که در سنگر می‌زدیم، همه زنده می‌شود. این رفاقت و پیوندی که در آتش جنگ جوش خورد، برای همیشه در قلب ما باقی است و مانند الماسی می‌درخشد.

نوید شاهد استان قزوین: به عنوان یک جانباز که بهای دفاع از میهن را با جسم خود پرداخته‌اید، چه پیامی برای نسل جوان امروز دارید؟

جانباز علی رامیار: جوانان عزیز و آینده‌سازان ایران. شما در دوره‌ای زندگی می‌کنید که کشور در آرامش و امنیت نسبی به سر می‌برد. بدانید این آرامش، موهبتی بی‌بدیل است که بهای سنگینی داشته؛ بهایی با خون پاک بهترین فرزندان این ملت و با سلامت کسانی مانند من. قدر این استقلال و امنیت را بدانید. بهترین قدردانی این است که شما از این فرصت‌ها نهایت استفاده را ببرید. با همه وجود درس بخوانید، متخصص و کارآمد شوید، برای آبادانی و سربلندی ایران تلاش کنید. از اختلافات قومی، مذهبی و سیاسی پرهیز کنید. وحدت و انسجام ملی، بزرگ‌ترین سلاح در برابر هر توطئه‌ای است. دشمنان این ملت، هنوز خواب تجزیه و تضعیف ایران را می‌بینند، اما امروز ابزارشان تانک و توپ نیست، جنگ نرم است: ترویج فساد، ایجاد یأس و ناامیدی در میان جوانان، و تفرقه‌افکنی. هوشیار باشید، بصیرت داشته باشید و ارزش‌های ایثار، شهادت و ازخودگذشتگی را فراموش نکنید. به یاد داشته باشید که ما در مقابل خون پاک شهدا مسئولیم.

نوید شاهد استان قزوین: یک سؤال آخر. اگر قرار بود یک جمله به عنوان کتیبه بر سنگ مزارتان نوشته شود، چه می‌نوشتید؟

جانباز علی رامیار: شاید این جمله «اینجا خوابیده است یک سرباز گمنام خدا که میهنش را دوست داشت و به آرمانش وفادار ماند.‌ای رهگذر، قدرِ صلح را بدان.» من همه هویت و معنای زندگی‌ام را در همین چند کلمه می‌بینم.


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه