نامدار ناشناس

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، سرلشکر خلبان شهید «عباس بابایی»، چهارم آذر ماه سال ۱۳۲۹ در شهر قزوین به دنیا آمد، پدرش اسماعیل و مادرش فاطمه نام داشت، تا پایان دوره کارشناسی در رشته علوم و فنون نظامی درس خواند، سرلشکر خلبان بود، سال ۱۳۵۳ ازدواج کرد و صاحب دو پسر و یک دختر شد. این شهید بزرگوار پانزدهم مرداد سال ۱۳۶۶ با سمت فرمانده اطلاعات ـ عملیات در سردشت توسط نیروهای عراقی هنگام پرواز بر اثر اصابت گلوله ضدهوایی به گردن، سینه و دست شهید شد و مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.
سیمیاری همرزم سرلشکر خلبان شهید عباس بابایی روایت میکند :من و عباس در یک محل زندگی می کردیم و تقریبا در همه پایه ها با هم همکلاس بودیم، عباس چون از پشتگار بسیار بالایی برخوردار بود، همیشه در زمره شاگردان ممتاز کلاس به حساب می آمد. پس از پایان تحصیلات متوسطه، عباس به استخدامن دانشکده خلبانی نیروی هوایی درآمد و من هم به خدمت سربازی اعزام شدم. باید بگویم در آن زمان وضع مالی من چندان خوب نبود.
در یکی از روزها که در پایگاه ارومیه مشغول گذراندن خدمت سربازی بودم، پاکت نامهای که در آن مقداری پول بود، به دستم رسید. پشت و روی پاکت را بررسی کردم. هر قدر که دقت کردم نام و نشانی از فرستنده بر روی آن نیافتم. ابتدا گمان کردم که یکی از خواهرانم برای من پول فرستاده و خوشحال شدم، اما به علت نبودن نشانی فرستنده فکر کردم شاید نامه متعلق به شخص دیگری است که با من تشابه اسمی دارد.
این موضوع هر ماه تکرار میشد و من همچنان سردرگم بودم؛ تا اینکه چند روزی به مرخصی آمدم. موضوع را با خانواده و برخی از خویشاوندانم در میان گذاشتم. همه آنها اظهار بیاطلاعی کردند. این مساله فکرم را به شدت مشغول کرده بود و پیوسته با خود میگفتم که چه کسی از وضع زندگانی من باخبر است و من او را نمیشناسم؟ تا این که یک روز برادرم گفت: روزی عباس نشانی تو را از من میخواست، من هم آدرس تو را به او دادم. با گفتن این جمله به یاد عباس افتادم. عباس و محبتهای او در مدرسه. عباس و ایثارش. عباس و جوانمردیهایش، عباس و ... دیگر برایم تردیدی باقی نمانده بود که آن پاکتها همه از جانب عباس بوده است.
در یک لحظه از خود متنفر شدم، اما عباس با آن همه گرفتاریها هنوز هم مرا از یاد نبرده بود و با پولهایی که میفرستاد میکوشید تا من در شمال غرب کشور، در رنج و سختی نباشم، ولی من روزها بود به مرخصی آمده بودم و حتی یک بار به ذهنم نیامده بود تا احوال او را بپرسم. بیدرنگ نزد عباس رفتم و پس از احوالپرسی، چون یقین داشتم که ماجرای پاکت کار او بوده است، از او تشکر کردم. به او گفتم: چرا مرا شرمنده میکنی و ماهیانه برایم پول میفرستی؟ او در ابتدا با لبخندی ملایم، اظهار بیخبری کرد. به او گفتم: عباس! من از کجا بیاورم و آن مقدار پول را به تو برگردانم؟ او مثل همیشه خندید و گفت: فراموش کن.
منبع: کتاب پرواز تا بینهایت