قصه جوانی که نخواست دیده شود؛ اما با شهادتش ماندگار شد

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه، شهید «امیرحسین عبدی» متولد سال ۱۳۷۶ در روستای سیاهبید سفلی از توابع کرمانشاه، از همان سالهای کودکی مسیر زندگی خود را با تلاش، ایمان و خدمت به مردم تعریف کرده بود. علاقه به مسجد و فعالیتهای مذهبی، کمک به خانواده، روحیه کار و تلاش و در نهایت انتخاب مسیر پاسداری، بخشهایی از زندگی جوانی است که خانوادهاش او را نه به عنوان یک نظامی، بلکه به عنوان انسانی عاشق خدمت و فداکاری میشناسند. مادر و برادر شهید در گفتوگو با نوید شاهد از خاطراتی میگویند که تصویری روشن از شخصیت این شهید ترسیم میکند.
کودکی که از همان ابتدا به فکر خدمت بود
برادر شهید امیرحسین عبدی در روایت زندگی برادرش میگوید: امیرحسین سال ۱۳۷۶ در روستای سیاهبید سفلی کرمانشاه متولد شد. از همان دوران کودکی روحیه خاصی داشت. همیشه به آینده فکر میکرد و دوست داشت کاری انجام دهد که برای جامعه مفید باشد. بارها میگفت: «دوست دارم شغلی داشته باشم که بتوانم به مردم خدمت کنم و برای کشورم مفید باشم.»
دوران ابتدایی را در مدرسه روستای سیاهبید گذراند و سپس دوره متوسطه اول را در سیاهبید علیا ادامه داد. بعد از آن برای ادامه تحصیل به کرمانشاه رفت و در شهرک ظفر تحصیلات خود را ادامه داد. علاقه زیادی به یادگیری داشت و در درسهایش موفق بود. پس از پایان دوران مدرسه، وارد دانشگاه فنی پسران شماره ۲ کرمانشاه شد و با مدرک کارشناسی فارغالتحصیل شد.
او از همان سالهای نوجوانی اهل تلاش بود. هیچوقت منتظر نمیماند دیگران کاری را برایش انجام دهند. هر زمانی که میتوانست به خانواده کمک میکرد و از انجام کارهای سخت فرار نمیکرد.
مسجد؛ نخستین میدان خدمت امیرحسین
برادر شهید ادامه میدهد:امیرحسین از کودکی با مسجد و فعالیتهای مذهبی انس داشت. هنوز سن زیادی نداشت که در کارهای مسجد حضور پیدا میکرد. هنگام ساخت مسجد جامع رضوی، با اینکه کودک بود، کنار بزرگترها کار میکرد و هر کاری از دستش برمیآمد انجام میداد.
در مراسمهای مذهبی نیز همیشه حضور داشت. در مسجد حضرت ابوالفضل (ع) روستا فعالیت میکرد و بعدها که بزرگتر شد، به عنوان مکبر و خادم مسجد در خدمت مردم بود. برای او مسجد فقط محل عبادت نبود؛ جایی بود که میتوانست در آن به مردم خدمت کند.
«این هدف من نیست»؛ تصمیمی که مسیر زندگیاش را تغییر داد
برادر شهید با اشاره به علاقه امیرحسین به کارهای فنی میگوید: او علاقه زیادی به کارهای فنی داشت. با اینکه در رشتههای مختلف موفق بود، تصمیم گرفت وارد حوزه فنی شود تا بتواند مهارت کسب کند و در آینده برای کشورش مفید باشد.
مدتی در یکی از شرکتهای معتبر کرمانشاه مشغول به کار شد. روز اول با لباس کار به خانه آمد. فردای آن روز وقتی مادرم پرسید چه ساعتی بیدارت کنم که به سر کار بروی، گفت: «مامان، دیگر به آنجا نمیروم».
ابتدا فکر کردیم شاید کار سخت بوده یا مشکلی پیش آمده است، اما گفت: «کار سخت نبود، اما این هدف من نیست. کاری که انجام میدهم، کاری نیست که برایش این همه درس خوانده باشم. خیلیها میتوانند این کار را انجام دهند. من میخواهم کاری کنم که بیشتر بتوانم خدمت کنم».
همین نگاه باعث شد مسیر دیگری را انتخاب کند و وارد سپاه شود؛ مسیری که با تمام وجود به آن علاقه داشت.
خدمت بینام و نشان؛ امیرحسین اهل تعریف از خودش نبود
مادر شهید امیرحسین عبدی با بیان اینکه فرزندش هیچگاه اهل خودنمایی نبود، میگوید:امیرحسین همیشه به من میگفت: «مامان، درباره کار من برای کسی صحبت نکن. لازم نیست کسی بداند من چه مسئولیتی دارم، فقط بگو استخدام شدهام.»
او دوست نداشت کسی از موقعیتش تعریف کند یا به خاطر شغلش مورد توجه قرار بگیرد. برایش اصل، خدمت بود نه عنوان و جایگاه.
حتی بسیاری از دوستان، همسایهها و بستگان تا روز شهادتش نمیدانستند دقیقاً چه کاری انجام میدهد. وقتی خبر شهادتش منتشر شد، تازه متوجه شدند چند سالی است که در سپاه مشغول خدمت بوده است.
عاشق کوهنوردی و آماده برای خدمت
برادر شهید درباره علایق شخصی امیرحسین میگوید:او عاشق کوهنوردی بود. اگر فرصتی پیدا میکرد، به کوه میرفت و از طبیعت لذت میبرد. پیادهروی و ورزش را دوست داشت و به تیراندازی نیز علاقه زیادی نشان میداد.
امیرحسین روحیهای شاد و پرانرژی داشت، اما در کنار این روحیه، بسیار مسئولیتپذیر بود. همیشه خودش را برای انجام وظایف سخت آماده میکرد.
در ۲۷ سالگی با شهادت به مقام سرداری رسید
برادر شهید در ادامه با اشاره به صحبتهای فرماندهان امیرحسین پس از شهادت او میگوید: بعد از شهادت امیرحسین، فرماندهانش به ما گفتند که او آینده بسیار روشنی داشت. اگر زنده میماند، قطعاً به درجات بالای فرماندهی میرسید.
اما خداوند برای او مقام دیگری در نظر گرفته بود. به ما گفتند شاید امیرحسین هنوز به درجات رسمی فرماندهی نرسیده بود، اما با شهادتش به مقامی رسید که از همه این درجهها بالاتر است. او در ۲۷ سالگی با شهادتش سردار شد.

خودش میدانست پایان این راه شهادت است
مادر شهید امیرحسین عبدی در ادامه روایتش میگوید:امیرحسین از همان روزی که این مسیر را انتخاب کرد، با ایمان و علاقه قدم برداشت. هیچوقت هدفش مسائل مالی نبود. او عاشق خدمت بود و باور داشت کسی که برای امنیت مردم تلاش میکند، باید با دل و جان کار کند.
چند بار به من گفت: «مامان، راهی که من انتخاب کردهام، پایانش شهادت است.» من به او میگفتم: «این حرفها را نزن، تو هنوز جوانی.»، اما او با آرامش جواب میداد: «شاید الان نه، اما این راه، راه شهادت است».
آن زمان فکر نمیکردم این حرفها روزی واقعیت پیدا کند، اما تقدیر خداوند چیز دیگری بود.
آخرین حرف یک مادر با فرزند شهیدش
مادر شهید در پایان میگوید:پسرم، ما از تو راضی بودیم. اگر جایی در حق تو کوتاهی کردیم، ما را ببخش. تو راهی را انتخاب کردی که خودت به آن ایمان داشتی و با تمام وجود در آن قدم گذاشتی.
من تو را حلال کردم و امیدوارم تو هم ما را ببخشی و در قیامت دست ما را بگیری.
امیرحسین با نثار جان خود، بزرگترین خدمت را به مردم و کشورش کرد. شاید جای او در میان ما خالی باشد، اما راه، نام و یادش برای همیشه در دل خانواده و مردم زنده خواهد ماند.
انتهای پیام/