کاش دوباره میتوانستم روی شانههایش گریه کنم
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید عزتالله حسنی» ششم اردیبهشت ۱۳۳۱ در شهرستان دامغان دیده به جهان گشود. پدرش اکبر، کارگر بود و مادرش زهرا نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. کارمند کارخانه ذوبآهن بود. سال ۱۳۵۰ ازدواج کرد و صاحب سه پسر و چهار دختر شد. از سوی جهادسازندگی به جبهه رفت. هشتم فروردین ۱۳۶۱ بر اثر اصابت گلوله مجروح شد. نهم خرداد ۱۳۸۱ در زادگاهش بر اثر عوارض ناشی از آن به شهادت رسید. پیکر وی را در گلزار شهدای فردوسرضای همان شهرستان به خاک سپردند.

توصیه به صرفهجویی
از نانوایی که برگشت بقچه سفید نان را با دقت روی زمین گذاشت و گفت: «جلوی نانوایی کلی نان ریخته بود. از شاطر جارو گرفتم، نانها را جمع کردم.»
بعد هم به بچهها گفت: «اسراف حرامه! کاری نداره، وقتی برای نان گرفتن میروید یه پارچه با خودتون ببرید، نان رو توش بپیچید که رو زمین نریزه. صرفهجویی کنید باباجان! صرفهجویی خوبه.»
(به نقل از فرزند شهید، زلیخا حسنی)
بیستر بخوانید: عکسی که مونس تنهایی من شد
سمواظب حجابتان باشید
تازه از سفر مکه برگشته بود. خانه که از میهمانها خلوت شد، نشست چمدانش را مقابلش گذاشت و ما را صدا زد. از داخل چمدان سه قواره چادرمشکی درآورد و یکییکی به دستمان داد و گفت: «این چادرها را به دیوار خانه خدا طواف دادم، متبرک شده؛ سرتون کنید و همیشه مواظب حجابتان باشید.»
(به نقل از فرزند شهید، زلیخا حسنی)
درسهایی که هرگز فراموش نمیشوند
از مدرسه که به خانه رسیدم، ساعت دوی بعدازظهر بود. پدر طبق معمول متکایش را وسط اتاق نشیمن روبهروی تلویزیون گذاشته بود و با دقت به اخبار گوش میکرد. سلام بلندی کردم و کیفم را کناری گذاشتم.
پدر نگاهی به من انداخت و از جایش بلند شد و گفت: «خسته نباشی دخترکم! بیا بپر تو بغلم.»
پریدم توی بغلش. پیشانیام را بوسید و من را به گرمی در آغوش گرفت. بعد هم روی پایش نشاند و گفت: «لیلا! بابا یه وقت چادرتو کنار نذاری! همیشه مواظب حجابت باش! هوای خواهرها و برادرهاتو داشته باش و به مادرت احترام بذار! درستو ادامه بده حتی وقتی ازدواج کردی با اجازه همسرت درس بخون! دانشگاه برو و یادت باشه دشمن نگاه میکنه که شما جوانها چه میکنین.»
اخبار داشت به آخر میرسید و من نمیدانستم که پدر آخرین فرصتها را برای سفارش غنیمت میشمارد.
(به نقل از فرزند شهید، لیلا حسنی)
کاش میتوانستم روی شانههایش گریه کنم
مثل همیشه همه را دور هم جمع کرد. گفت و خندید و سرفه کرد. گفتم: «باباجان! امشب سرفههایت بیشتر شده. دکتر گفت ریههات تاول زده.»
خندید و گفت: «من در هشت سال جنگ، سعادت شهادت را نداشتم.»
گفتم: «بیا بریم بیمارستان باید بستری بشی.»
گفت: «هیچی نگو بچهها نگران میشن.» باز سرفه کرد؛ باز گفت و باز خندید.
نشستم گوشهای و دیدم وسط صحبت کردن نفسش میسوزد و دستش را روی سینهاش میگذارد و از ترس اینکه دیگران بفهمند به سختی ادامه میدهد.
خبر شهادتش را که شنیدم، زمین و زمان دور سرم چرخید. دنیایم به آخر رسید. چشمهایم سیاهی رفت.
کاش مثل آن روز که از دوچرخه افتادم و زیر بغلم را گرفت، میتونستم سرم را روی شانهاش بگذارم و هقهق گریه کنم.
(به نقل از فرزند شهید، هاشم حسنی)
انتهای متن/