عکسی که مونس تنهایی من شد
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید عزتالله حسنی» ششم اردیبهشت ۱۳۳۱ در شهرستان دامغان دیده به جهان گشود. پدرش اکبر، کارگر بود و مادرش زهرا نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. کارمند کارخانه ذوبآهن بود. سال ۱۳۵۰ ازدواج کرد و صاحب سه پسر و چهار دختر شد. از سوی جهادسازندگی به جبهه رفت. هشتم فروردین ۱۳۶۱ بر اثر اصابت گلوله مجروح شد. نهم خرداد ۱۳۸۱ در زادگاهش بر اثر عوارض ناشی از آن به شهادت رسید. پیکر وی را در گلزار شهدای فردوسرضای همان شهرستان به خاک سپردند.

مونس تنهاییام
جورابهایش را که به پا کشید، صدا زد: «حاج خانم! محترمو آماده کن ببرمش بیرون.»
بعد هم نگاهی به من کرد و ادامه داد: «می خوام برم با دخترم عکس بگیرم.»
من با خوشحالی به هوا پریدم و فریاد کشیدم: «آخجون! عکس.»
پدر خندید و گفت: «پس بیا اینجا رو پام بشین تا موهاتو شونه کنم.»
روی پایش که نشستم، با دستهای تنومندش موهایم را نوازش کرد و به آرامی شانه زد. لباسهایم را به تنم پوشاند و دوتایی راه افتادیم. رفتیم عکاسی عکس گرفتیم.
خوب میدانست فردا که نیست به هر بهانهای گریه سر میدهم و بیقراری میکنم. این عکس پس از سالها امروز هم مونس لحظههای تنهایی و دلتنگی من است. عکسی با طعم شیرین بستنیای که آن روز با پدر خوردیم.
(به نقل از فرزند شهید، محترم حسنی)
خدا بزرگه!
گفتم: «حاج آقا! بذار بچهها بخوابن؛ اینا که روزه شون نمیرسه.»
گفت: «نه! بذار سحر بیدار بشن تا عادت بکنن.»
گفتم: «باشه. لااقل خودت روزه نگیر برات ضرر داره.»
گفت: «مگه میشه؟ آدم دلش نمیآد!»
گفتم: «آخه باز حالت بد میشه. شما جانبازی! بیماری!»
خندید و گفت: «خدا بزرگه.»
(به نقل از فرزند شهید، محترم حسنی)
نماز اول وقت
داشتم مشق مینوشتم که صدای اذان بلند شد. همان موقع پدر درحالیکه ذکر صلوات و اذان بر لب داشت وارد شد. حولهاش را روی چوبلباسی آویزان کرد و با تعجب گفت: «زلیخا! بابا! نشستی؟ دارن اذان میگن!»
گفتم: «چشم! چشم بابا! این دو تا خط رو بنویسم؛ بلند میشم.»
گفت: «نه عزیز دلم! موقع اذان کارتو بذار کنار. به نماز اهمیت بده؛ اگه میتونی تو نماز جماعت شرکت کن؛ اگه نه لااقل اول وقت نمازتو بخون.»
(به نقل از فرزند شهید، زلیخا حسنی)
بهترین لباس برای بهترین جا
گفتم: «بهبه! بابا! چه تیپی زدی! چه کت و شلواری پوشیدی! چه بوی عطری میدی! مگه کجا میخوای بری؟»
خندید و گفت: «نمازجمعه.»
باتعجب گفتم: «واسه نمازجمعه این قد شیک و پیک کردی؟»
گفت: «بهترین جایی که میرم همین مسجد و نمازه. کجا بهتر از جایی که میخوام برم با خدا رازونیاز کنم.»
(به نقل از فرزند شهید، زلیخا حسنی)
انتهای متن/