آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۲۹۸۷
۲۰:۴۳

۱۴۰۴/۱۲/۰۶
روایتی شنیدنی از زبان جانباز و آزاده «شیر محمد محمدی»

مرگ را با چشم خودم دیدم

«شیر محمد محمدی» می‌گوید: ۲۹ خرداد ۱۳۶۲ در عملیات والفجر یک اسیر شدم؛ چهار، پنج قدم بیشتر با دشمن فاصله نداشتم که ناگهان بالای سرمان رسیدند و همان‌جا فهمیدم زندگی و مرگ چقدر به هم نزدیک‌اند.


مرگ را با چشم خودم دیدم
به گزارش نوید شاهد کرمانشاه، جانباز و آزاده «شیر محمد محمدی» می‌گوید: روز ۲۹ خرداد سال ۱۳۶۲ در عملیات والفجر یک به اسارت درآمدم. پیش از آن، در عملیات‌های متعددی حضور داشتم؛ از محرم و والفجر مقدماتی گرفته تا عملیات‌هایی که ادامه مسیر خیبر محسوب می‌شد. فضای جبهه سراسر خشم و آتش بود. منطقه‌ای را که برایمان تعیین کرده بودند گرفتیم، اما تلفات زیادی دادیم.
لحظه اسارت، فقط چهار، پنج قدم با نیرو‌های عراقی فاصله داشتم. آر. پی. جی زن بودم که ناگهان سربازان دشمن بالای سرمان رسیدند. یکی گفت: بلند شو. بلند شدم. دیگری می‌خواست رگبار بگیرد، اما نفر کناری‌اش نگذاشت. بسیاری از بچه‌های ما از ناحیه سر مجروح شده بودند. دو بسیجی کنارم ایستاده بودند. صحنه‌ها آن‌قدر سنگین بود که آدم باور نمی‌کرد هنوز زنده است. همان‌جا فهمیدم تیر خورده‌ام، اما درد را حس نمی‌کردم؛ فقط حس می‌کردم از مرگ گذشته‌ام و آن را با چشم دیده‌ام.
صبح زود بود و منطقه زیر آتش دو طرف قرار داشت. ما را به خط کردند. یکی آمد که احتمال دادیم برای اعدام باشد. هیچ احساسی نداشتیم؛ نه ترس، نه اضطراب. به کردی از دوستم پرسیدم چه می‌شود. فرمانده‌شان جلو آمد و پرسید اهل کجایی. گفتم: صحنه. حتی به کردی گفت: چرا به جنگ آمده‌ای. گفتم: سربازم. گفت: اسمش را بنویسید. دست‌هایم بسته بود. خواست مرا بزند که ضربه‌ای هم به صورتم خورد، اما باز چیزی حس نمی‌کردم.
بعد‌ها ما را به اردوگاه‌های مختلف بردند. ابتدا موصل، اردوگاه شماره دو، بعد شماره چهار. چند ماه آنجا بودیم تا دوباره جابه‌جا شدیم. شبی ما را برگرداندند اردوگاه دو. آنجا چیزی بود که اسرا به آن «تونل وحشت» می‌گفتند؛ راهرویی که باید از میانش عبور می‌کردیم و نگهبان‌ها با ضربه و فریاد ما را می‌زدند. تنها کاری که کردم این بود دستم را روی سرم گذاشتم تا ضربه مستقیم نخورد. ما را پنج‌تا پنج‌تا می‌نشاندند. ناگهان ضربه‌ای به سرم خورد؛ چنان که چشم‌هایم پر از نور شد. بعد از آن، دیگر درست نفهمیدم چه شد.
وقتی برای انتقال آوردند، بیشترمان زخمی و شکسته بودیم. از همان زمان تا امروز سردرد‌های شدید همراه من مانده است. پشتم را هم عمل کرده‌اند. گاهی صدایی در سرم می‌پیچد که هیچ دارویی آرامش نمی‌کند. شب‌ها فقط با قرص خواب می‌توانم بخوابم. با این همه، هنوز خدا را شکر می‌کنم که زنده ماندم تا روایتگر آن روز‌ها باشم.
در ادامه فیلم گفت‌و‌گو را ببینید:

کد ویدیو


انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه