آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۲۳۳۵
۰۹:۳۸

۱۴۰۴/۱۱/۳۰
قسمت نخست خاطرات شهید «علیرضا مقدسی»

وقتی اسم گروهان، نام یک عاشق می‌شود

هم‌رزم شهید «علیرضا مقدسی» نقل می‌کند: «گفتم: گروهانی به این اسم نشنیدم. بسیجی گفت: علیرضا مقدسی توی هر گروهانی باشه، اسم گروهان رو صدا می‌زنن شهید مقدسی! آخه اون عاشق‌تر از بقیه است، عاشق شهادته!»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید علیرضا مقدسی» بیستم مرداد ۱۳۴۲ در روستای غنی‌‏آباد از توابع شهرستان دامغان به دنیا آمد. پدرش محمدحسین و مادرش رقیه نام داشت. تا اول راهنمایی درس خواند. ازدواج کرد و صاحب یک پسر شد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. بیست و یکم بهمن‌ماه ۱۳۶۴ در اروندرود بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.

وقتی اسم گروهان، نام یک عاشق می‌شود

جواب مثبت دادم

علیرضا خداحافظی کرد و از خانه‌مان رفت. فکر‌های جورواجور تنهایم نمی‌گذاشت. گفتم: «شاید علیرضا خواسته با این حرف من رو راضی کنه.»

فردا که آمد، گفتم: «برای چی اون حرف رو زدی؟»

چند لحظه‌ای ساکت ماند و گفت: «راستش از اول، انتخاب من برای زندگی آینده، خودت بودی، ولی این دفعه که رفتم جبهه و اون خواب رو دیدم، اصرارم بیشتر شد.»

دوست داشتم یک بار دیگر خوابش را می‌شنیدم. گفتم: «دوباره برام تعریف می‌کنی؟»

در بچگی هم‌بازی بودیم. او را می‌شناختم. دلش نمی‌آمد کسی را ناراحت کند. گفت: «دخترعمو! توی سنگر از خستگی خوابیدم. آقا رو دیدم. ازم خواست باهات عروسی کنم. پیش آقا مراسم گرفتیم.»

مگر می‌شد در خوش بودن زندگی‌ای که سنگ اولش در سنگر جبهه گذاشته شده، تردید داشت؟ جواب مثبت دادم.

(به نقل از همسر شهید، فاطمه مقدسی)

ساده زیستی

من را کشید کنار. آرام در گوشم گفت: «یک چیزی داری؟ منظورم شلواره؟»

سرم شلوغ بود. باید به کار‌ها می‌رسیدم. مهمان‌ها داشتند کم‌کم می‌آمدند. گفتم: «الآن می‌آم.»

رفتم و برایش یکی از شلوارهایم را آوردم. رفتم دنبال کارها. ازش نپرسیدم برای چه می‌خواهد. عاقد رسید. علیرضا را صدا زدند. آمد تا سر سفره عقد برود. همان شلوار را پوشیده بود. این کار‌ها زیر سر خودش بود. کسی را نمی‌شد مقصر دانست.

(به نقل از برادر شهید، حسن مقدسی)

گروهان شهید مقدسی

گفتم: «اسم گروهانی که می‌گی برام آشنا نیست.»

پرسید: «تازه اومدی منطقه ما؟»

گفتم: «تازه نه! ولی توی تقسیم‌بندی گردان امام حسین(ع)، گروهانی به این اسم نشنیدم.»

بسیجی گفت: «علیرضا مقدسی توی هر گروهانی باشه، اسم گروهان رو صدا می‌زنن «شهید مقدسی!» آخه اون عاشق‌تر از بقیه است، عاشق شهادته!»

(به نقل از هم‌رزم شهید، عزت‌الله میثمی‌فر)

انگار همه دنیا را بهش داده بودند

انگار همه دنیا را بهش داده بودند. گفتم: «الله‌اکبر! مردم برای چه چیز‌هایی خوشحال می‌شن و بچه‌های من برای چه چیزهایی!»

سرپایی دوا درمانش کردند و او هم از بیمارستان اهواز یک راست آمد خانه یک سری بزند و برگردد. به قول خودش همه کمک خدا بود. گفتم: «علیرضا! تو حالا زن داری! دیگه کمتر برو جبهه! مجروح هستی! چند ماه بمون، جنگ تموم نمی‌شه!»

گفت: «باید مملکت رو از دست اجنبی دربیاریم! باید از ملت‌مون دفاع کنیم! باید بعد از من، برادرهام سلاحم رو بردارن!»

(به نقل از مادر شهید)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه