مجوزی برای پرواز
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید نورالله عزالدین» بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۴۲ در شهرستان سمنان دیده به جهان گشود. پدرش غلامعلی و مادرش رفعت نام داشت. تا اول متوسطه درس خواند. پاسدار بود. بیست و یکم بهمنماه ۱۳۶۴ در اروندرود بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. پیکر او را در گلزار شهدای امامزاده یحیای زادگاهش به خاک سپردند.

رضایت مادر به رضای خدا
- مادر! دلت میخواد من شهید بشم؟ اصلاً طاقتش رو داری؟
- کدوم مادر دلش میخواد بچهاش شهید بشه که من دوّمیاش باشم؟ نه دلم نمیخواد. اما اگه خواست خدا بشه، حتماً صبرش رو هم میده.
- فدای مادر خوبم بشم. مادر! من چه شهید بشم یا نشم، هرهفته سرمزار شهدا برین و براشون فاتحه بخونین، چون شهدا مال همه مردمن.
(به نقل از برادر شهید، رضا عزالدین)
بیستر یخوانید: دوستانی در بهشت
عکسی برای روز وداع
- داداش فتحالله! زحمت بکش برو عکاسی دور میدون عکسم رو بگیر.
- عکس برای چی؟
- یک عکس بزرگ لازمتون میشه.
برادرم عکس را گرفت و به منزل آورد. وقتی جنازهاش را آوردند، همان عکس را جلوی تابوت نصب کردیم، یک عکس بزرگ با پیراهن مشکی.
(به نقل از برادر شهید، رضا عزالدین)
الهام مادرانه در نیمه شب
- مامان! چرا نشستی؟ ساعت دو بعد از نصف شبه!
- رضا! نورالله شهید شده.
- خواب دیدی؟
- نه، احساس مادری بهم میگه که نورالله شهید شده.
غلتی زدم و لحاف کرسی را تا روی گردنم کشیدم و خوابم برد. یکی دو روز گذشت. جنازههای شهدای سمنان را آوردند. جنازه نورالله هم در بین آنها بود. مادرم درست در همان شبی که او در منطقه شهید شده بود، این موضوع را فهمید.
(به نقل از برادر شهید، رضا عزالدین)
خداحافظی با بوی شهادت
روز قبل از رفتنش تقریباً همهچیز آماده شده بود. وانتی گرفت و وسایل سیسمونی را بار کرد و به خانه خواهرش برد. بعد از پیاده کردن وسایل و جابهجا کردن آنها کنارش نشست و شروع کرد به صحبت.
- آبجیجان! من فردا دارم میرم. اگه نتونستم خدمتی بهت بکنم، من رو ببخش. این دفعه ممکنه افقی بیام.
- داداش! این حرفها رو نزن. تو که ماشاءالله مرد جبههای. بار اوّلت که نیست. انشاءالله به سلامتی میری و برمیگردی!
- آبجی! دنیا برام تنگ شده. بهترین دوستام تا حالا شهید شدن. دیگه خجالت میکشم. از خدا خواستم که منو به رفقام برسونه.
بعد هم صورت خواهرش را بوسید و از جا بلند شد و گفت: «برام خیلی دعا کن.»
خواهرش دستهایش را به زمین گذاشت تا با کمک آنها از جا بلند شود. اما او مانع شد و به سرعت از در بیرون رفت.
آخرین دیدارش بود.
(به نقل از خواهر شهید)
مجوزی برای پرواز
شب عملیات والفجر هشت است. مسئولان واحدهای مختلف در چادر فرماندهی جمعند. مسئول تسلیحات حضور ندارد. فرمانده میگوید: «یکی بلند شه عزّالدین رو پیدا کنه. کجا گذاشته رفته؟»
سیادت از چادر بیرون آمد. هنوز چند قدمی دور نشده بود که صدای خنده نورالله توجهش را جلب کرد: «دنبال چیزی میگردی اخوی؟»
- کجایی؟ همه توی چادر منتظرت هستن.
- همین دور و برها بودم تا مجوز بگیرم، کمی دیر شد.
- مجوز چی؟
- مگه نمیدونی که امشب شب عملیاته؟ داشتم برای مجوز شهادت چونه میزدم. بالاخره گرفتم.
با هم وارد چادر شدند. تقسیم کار بر حسب نوع مسئولیت انجام شد. صبح فردا او با تسلیحاتی که بار کرده بود، به طرف خط راه افتاد. در جایی که از ماشین پیاده شد تا مسیر عبور را بررسی کند. تیر مستقیم بعثیها از چشمش وارد و از پشت سرش خارج شد.
(به نقل از همرزم شهید، سید ابراهیم سیادت)
اللهاکبر آخر در میان آتش
شب عملیات والفجر هشت همه در تکاپو بودند. نورالله هم مثل بقیه لحظهای آرام نداشت. او در تسلیحات گردان بود. نمیتوانست در عملیات شرکت کند. در عین حال خوشحال بود که عملیات بزرگی در پیش است.
صبح که شد، خبرهای خیلی خوبی میرسید. روی پایمان بند نبودیم. با او فاصلهی کمی داشتم. ساعت حدود نُه صبح بود. سوار یکی از قایقها شد. دستش را بالا برد و با صدای بلند از من خداحافظی کرد.
کمتر از نیم ساعت طول کشید. علی اصغر جوادی آملی که با او بود برگشت پیش ما. میدانستیم که آنها به خط نرفتند، چون با این سرعت نمیتوانستند به خط برسند و برگردند. به شدت نگران شدیم.
از جوادی پرسیدم: «چی شد که به این زودی برگشتین؟».
گفت: «نورالله مجروح شد، مجبور شدیم که برگردیم.».
پرسیدم: «حالا کجاست؟».
گفت: «توی قایق.».
همه با عجله به طرف قایق رفتیم. هنوز جان داشت. ترکش به چشم او خورده بود.
لحظات آخر عمر یکی از عزیزترین دوستانم بود. هیچ کاری نمیتوانستیم انجام دهیم. نفس هایش به شماره افتاده بود. معلوم بود که چند نفس دیگر بیشتر از دنیا بهره ندارد.
یک پیکر خونین را که حتی قادر به گشودن چشمان خود نبود میدیدم. او چه میدید، نمیدانم، اما با همان نفسهای به شماره افتاده، تمام توانش را جمع کرد تا یک الله اکبر دیگر هم بگوید.
(به نقل از همرزم شهید، غلامرضا خابوری)
انتهای متن/