آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۱۴۶۶
۱۰:۱۲

۱۴۰۴/۱۱/۲۱
در گفت‌و‌گو با جانباز «علی رامیار» مطرح شد؛

از اشک مادر تا ترکش در ستون فقرات

جنگ، همیشه از جبهه آغاز نمی‌شود. گاهی از دل یک خانه شروع می‌شود؛ از گریه‌های مادری که تاب رفتن پسرش را ندارد، از دلی که میان وظیفه و عاطفه دو پاره می‌شود. علی رامیار، نوجوانی که سال‌ها آرزوی جبهه در دل داشت، اما احترام به دل نگران پدر و مادر، اعزامش را به تاخیر انداخت. سرنوشت، اما راه خودش را پیدا کرد؛ راهی که از جاده‌ای میان آبیک و پیرانشهر گذشت و به خط مقدم، مجروحیت، جانبازی ۷۰ درصد و در نهایت، به زندگی‌ای پر از رنج، صبوری و امید ختم شد.


از اشک مادر تا ترکش در ستون فقرات

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، روایت جنگ، فقط روایت گلوله و خمپاره نیست؛ روایت آدم‌هایی است که پیش از آنکه رزمنده باشند، پسر، برادر، همسر و فرزند بودند. روایت کسانی است که میان خواستن و نخواستن، میان رفتن و ماندن، تصمیم‌هایی گرفتند که مسیر زندگی‌شان را برای همیشه تغییر داد.

علی رامیار یکی از همین آدم‌هاست؛ مردی از دل مناطق مرزی غرب کشور که جنگ را پیش از اعزام رسمی، با پوست و استخوان لمس کرد. نوجوانی‌اش زیر سایه انفجار‌ها گذشت، جوانی‌اش در خاکریز‌ها جا ماند و میانسالی‌اش با ترکش‌هایی گره خورد که هنوز در بدنش هستند.

این گفت‌و‌گو، روایت زندگی مردی است که جنگ را نه فقط در میدان نبرد، بلکه در خانواده، در آوارگی، در دلتنگی و در ادامه زندگی تجربه کرده؛ روایتی صادقانه، بی‌اغراق و انسانی از سال‌های دفاع و سال‌های پس از آن است.

دلی که می‌خواست برود، دلی که نمی‌آمد

علی رامیار، وقتی از نخستین سال‌های جوانی‌اش حرف می‌زند، قبل از هر چیز به «مادر» اشاره می‌کند و می‌گوید علاقه‌اش به رفتن به جبهه، چیزی نبود که پنهانش کند. مثل خیلی از هم‌نسل خودش، دلش با اخبار جنگ می‌لرزید و خود را بدهکار دفاع از کشور می‌دانست. اما مانعی بزرگ‌تر از ترس دشمن وجود داشت: دل نگران پدر و مادری که طاقت از دست دادن فرزند را نداشتند.

سال ۱۳۶۲، زمانی که نوبت اعزام رسمی‌اش فرا رسید، برای اقدام رفت. اما مخالفت خانواده، همه چیز را متوقف کرد. مادرش با گریه گفته بود: «علی، اگر تو بروی، من تحمل نمی‌کنم. دلم شور می‌زند. پدر هم، که چند فرزند داشت، حاضر نبود یکی از پسرانش را آگاهانه به دل خطر بفرستد.

وی می‌گوید: دلم می‌خواست بروم، اما دلم نیامد دل پدر و مادرم را بشکنم. همین احترام، همین دوگانگی میان تکلیف و عاطفه، باعث شد اعزام تا سال ۱۳۶۵ به تعویق بیفتد؛ تعویقی که سرنوشت، پایانش را خودش نوشت.

جنگ، پیش از جبهه

برای رامیار، جنگ فقط یک واژه در اخبار نبود. وی در پیرانشهر زندگی می‌کرد؛ شهری مرزی که از نخستین نقاط درگیر با تهاجم دشمن بعثی بود. با شروع جنگ، زندگی مردم این منطقه به یک‌باره زیر و رو شد.

وی روز‌های آغاز جنگ را این گونه توصیف می‌کند: خیلی گیج‌کننده بود. ما در روستا بودیم و صدای انفجار‌های شدید از شهر می‌آمد. اول فکر کردیم درگیری داخلی است؛ بین کومله و دموکرات با نیرو‌های دولتی. چون قبلش هم چنین چیز‌هایی دیده بودیم. اما شدت انفجار‌ها فرق می‌کرد. زود مشخص شد که موضوع فراتر از یک درگیری داخلی است. توپخانه و خمپاره‌های ارتش عراق، پیرانشهر را زیر آتش گرفته بود.

موجی از وحشت، مردم را وادار به ترک خانه‌ها کرد. خانواده علی هم، مثل بسیاری دیگر، آواره شدند و به روستا‌های مرتفع‌تر و مناطق کوهستانی پناه بردند. چند روز بعد، واقعیت آشکار شد: عراق به ایران حمله کرده بود.

کنجکاوی نوجوانی در سایه آتش

در میان آن همه ترس و ناامنی، چیزی که علی از آن به عنوان «کنجکاوی نوجوانی» یاد می‌کند، نقش عجیبی در روزهایش داشت. وی و چند دوست نوجوانش، هر روز مخفیانه به بالای کوهی می‌رفتند که مشرف به جاده و پادگان‌های اطراف بود. از آن بالا، صحنه‌هایی را می‌دیدند که تا آن زمان فقط در فیلم‌ها دیده بودند: خطوط آتش توپخانه، انفجار‌ها در دوردست، حرکت خودرو‌های نظامی.

این جانباز بزرگوار می‌گوید: آن موقع، ترس خیلی کم‌رنگ شده بود. بیشتر، کنجکاوی بود. انگار جنگ را از دور تماشا می‌کردیم، بدون اینکه بفهمیم چه بلایی دارد سر زندگی‌مان می‌آورد. سال ۱۳۶۲ در همین فضا گذشت؛ اما ناامنی هر روز شدیدتر می‌شد. همین مسئله باعث شد پدر خانواده تصمیم بگیرد آنها را به منطقه‌ای امن‌تر منتقل کند.

کوچ، داغ پدر و آغاز مسیر سربازی

خانواده رامیار، به آبیک در استان قزوین نقل مکان کردند؛ شهری که قرار بود امن‌تر باشد، اما غم بزرگی را در دل خود جا بدهد. در سال ۱۳۶۵، پدر خانواده در همین شهر به دیار حق شتافت و در آبیک به خاک سپرده شد.

علی می‌گوید: «بعد از فوت پدرم، انگار نوبت من رسیده بود.» مدتی بعد از ازدواج علی، مادرش به همراه دو برادر و یک خواهر کوچکتر به پیرانشهر بازگشتند. علی و سه خواهر دیگرش در قزوین ماندند. سال‌ها بعد، دو نفر از خواهرانش از دنیا رفتند و مادر نیز در سال ۱۳۹۸ به رحمت خدا رفت؛ زخم‌هایی که هر کدام، بخشی از بار زندگی پس از جنگ را تشکیل می‌دهند.

سربازی، این بار بی‌اختیار، اما با دل خوش

سرانجام، روز موعود رسید؛ اما نه آن‌طور که علی تصور می‌کرد. در مسیر رفت‌وآمد بین آبیک و پیرانشهر، مأموران راهداری به دلیل نداشتن کارت پایان خدمت، وی را در جاده متوقف کردند. مقاومتی نکرد. حتی در دلش خوشحال بود.

وی می‌گوید: «انگار بالاخره راه باز شده بود.» ایشان را به پادگانی در میاندوآب بردند. شبی را با چند نفر دیگر در یک اتاق گذراندند. یکی از سرباز‌ها مدام گریه می‌کرد و می‌گفت: «چرا با زور من را آوردند؟ خودم فردا می‌آمدم ثبت‌نام کنم». علی همان جا به وی دلداری داده بود: «اتفاقاً این بهترین راه است. نگران نباش.»

آموزش، رفاقت و اعزام به خط مقدم

سه ماه آموزش در پادگان عجب‌شیر، آغاز رسمی زندگی نظامی علی رامیار بود. فضا سخت بود، اما برای وی که علاقه داشت، شیرین و جذاب. اسلحه‌شناسی، تاکتیک‌های رزم، باز و بسته کردن سلاح؛ همه چیز برایش معنا داشت.

پس از پایان دوره آموزشی، وی به تیپ ۵۵ هوابرد شیراز منتقل شد. حدود پانزده روز در شیراز ماندند تا تقسیم یگان‌ها انجام شود. آشنایی با رزمندگانی از شهر‌ها و قومیت‌های مختلف، تجربه‌ای تازه بود؛ نوعی ایران کوچک در دل یک پادگان. پس از آن، کاروان مستقیم راهی جبهه‌های غرب کشور شد.

ورود به دنیایی دیگر

علی می‌گوید: «هیچ آموزشی آدم را برای خط مقدم آماده نمی‌کند.» اولین مواجهه با جنگ واقعی، شوک بزرگی بود. صداها، بو‌ها و تصاویر، همه متفاوت از آن چیزی بود که در ذهنش ساخته بود. صدای دائمی توپخانه، بوی باروت، خاکریز‌ها و سنگر‌هایی که خانه‌ی روز و شب رزمنده‌ها شده بود. اما در دل همین سختی‌ها، چیزی وجود داشت که همه چیز را قابل تحمل می‌کرد: برادری.

شب‌های سرد و نمناک سنگرها، با حرف زدن، خاطره گفتن، آواز خواندن و شوخی‌های ساده می‌گذشت. جیره آب و غذا کم بود، اما تعارف‌ها زیاد. اگر کسی مرخصی می‌رفت، برای همه یک هدیه کوچک می‌آورد؛ حتی اگر فقط یک شکلات بود. می‌گوید: «احساس می‌کردیم یک "ما" هستیم، در مقابل دشمن.»

روزی که زندگی عوض شد

علی در چندین عملیات در مناطق مرزی کردستان و برخی محور‌های جنوب حضور داشت. اما روز مجروحیت، روزی است که با مکث و نفس عمیق از آن یاد می‌کند. حدود هشت ماه از اعزامش گذشته بود. در یکی از مناطق کوهستانی غرب مستقر بودند. آتش دشمن سنگین و بی‌وقفه بود. در سنگری با چند نفر از دوستانش نشسته بودند که صدای سوت یک خمپاره، همه چیز را تغییر داد.

قبل از اینکه بتوانیم کاری کنیم، انفجار رخ داد. وی ضربه‌ای سنگین و داغ را در پشت و کمرش حس کرد؛ بعد، تاریکی مطلق. وقتی چشم باز کرد، در آمبولانس صحرایی بود؛ با بدنی پر از درد. چندین ترکش در بدنش فرو رفته بود؛ یکی در ستون فقرات، چند تای دیگر در پشت و پای راست. درمان، ماه‌ها طول کشید؛ از بیمارستان صحرایی تا شهر، از بستری تا فیزیوتراپی‌های طولانی. در نهایت، درصد جانبازی‌اش ۷۰ درصد تعیین شد. برخی ترکش‌ها هنوز در بدنش هستند؛ یادگاری‌هایی که گاهی با درد، گذشته را به امروز می‌آورند.

زندگی پس از جنگ؛ قله‌های کوچک، اما واقعی

رامیار، وقتی از شیرینی‌های زندگی پس از جنگ حرف می‌زند، سراغ چیز‌های ساده می‌رود. یکی از مهم‌ترین آنها، گرفتن دیپلم است؛ آن هم پس از سال‌ها دوری از تحصیل و در سنی بالاتر.‌ وی می‌گوید: «وقتی دیپلم گرفتم، حس کردم از یک قله بالا رفته‌ام.» ازدواج و تولد فرزندان، بخش دیگری از این شیرینی‌هاست. دیدن رشد و موفقیت آنها، برایش مرهمی بر زخم‌های گذشته است. دیدار با دوستان همرزم، پس از دهه‌ها، هم حال‌وهوای خاصی دارد؛ انگار زمان متوقف می‌شود.

آرزو‌هایی که هنوز زنده‌اند

آرزو‌های رامیار، فقط شخصی نیست. سلامتی و سربلندی مردم ایران، آینده روشن جوانان و حفظ امنیت کشور، در صدر دعا‌های اوست. در کنار آن، آرزویی شخصی هم دارد: بازگشت به دانشگاه و ادامه تحصیل در رشته حقوق. می‌گوید این آرزو، دل‌خوشی و هدفی است که هنوز به آن فکر می‌کند.

داستان این جانباز بزرگوار، داستان نسلی است که جنگ را زندگی کرد؛ نسلی که میان اشک مادر، آتش دشمن و امید به فردا، راه خودش را پیدا کرد. روایتی از رنج، اما نه بدون امید. از درد، اما نه بدون معنا. روایتی که هنوز هم، شنیدنش لازم است.

از اشک مادر تا ترکش در ستون فقرات


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه