کتابهای سیاه شده، یادگار روزهای انقلاب بود

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، همزمان با بزرگداشت ایام دههفجر، امروز در جمع راویان خاموشی ایستادهایم که جنگ را نه در کتابها، بلکه در تنِ زخمخورده و یادگارهای آهنیناش تجربه کردهاند. «علی رامیار» یکی از همین راویان است. مردی از خطه آذربایجان غربی که قصه زندگیاش از روستای خالدار پیرانشهر آغاز میشود؛ در خانههای گلی و کوچههای خاکی، میان هیاهوی یازده فرزند و تلاش پدری زحمتکش. اما فرازهای زندگیاش، با شوق نوجوانیاش به جبهه گره خورد، با اصابت ترکش به جسمش ماندگار شد و با دردی که تا همسایگی استخوانهایش پیش رفته، همچنان نفس میکشد.
در این گفتوگو، از خاطرات کودکی در دامن طبیعت میشنویم، از بازیهای بیریای شبانه در کوچههای روستا، از دوستیهایی که تقدیر مسیر دیگری برایشان رقم زد و از آرزوهای سادهای که هرگز برآورده نشدند. سپس با وی قدم به دوران نوجوانی و جوانی میگذاریم، روزهایی که آتش جنگ نزدیکتر شد، اشتیاق رفتن به جبهه در دلش شعلهور گردید، اما مهر مادر، این جانباز بزرگوار را سالها در خانه نگه داشت. تا آنکه سرانجام در سال ۱۳۶۵، راهی سربازی و سپس جبهه شد، جایی که ترکشها نهتنها بر پیکرش، بلکه بر سرنوشتاش نقش بستند.
اکنون پس از سالها، جانباز رامیار با قامتی خمیده از درد، اما با نگاهی روشن از امید، در برابر ما نشسته است تا روایتاش از رنج، مقاومت و عشق به میهن را بازگو کند. این گفتوگو تنها مرور خاطرات گذشته نیست؛ پیامی است از نسلی که آرامش امروز را با جانهای پاک خود خریدند و هدیهای است برای نسل جوان تا بدانند: «این صلح، موهبتی بیهمتاست.» با ما همراه باشید:
نوید شاهد استان قزوین: لطفا خودتان را به طور کامل برای ما معرفی کنید.
جانباز علی رامیار: بنده علی رامیار هستم، متولد سوم تیرماه سال ۱۳۴۳. جانباز ۷۰ درصد جنگ تحمیلی هشت ساله. در حال حاضر ساکن استان قزوین هستم.
نوید شاهد استان قزوین: زادگاه شما کجاست؟
جانباز علی رامیار: من در دل کوههای زاگرس، در روستای خالدار، از توابع شهرستان پیرانشهر در آذربایجان غربی به دنیا آمدم. روستایی سرسبز، اما محروم، با خانههای گلی و کوچههای خاکی. هوای پاک و طبیعت بکرش هنوز در خاطرم زنده است.
نوید شاهد استان قزوین: خانواده پرجمعیتی داشتید؟
جانباز علی رامیار: بله، ما یک خانواده یازده نفری بودیم؛ شش خواهر و پنج برادر. گاهی وقتی به آن سالها فکر میکنم، نمیدانم مادرم چگونه از پس این همه بچه برمیآمد. واقعا معجزهای بود .
نوید شاهد استان قزوین: شغل پدرتان چه بود؟
جانباز علی رامیار: پدرم مردی زحمتکش و همه کاره بود. اصالتاً اهل هشترود تبریز بود، اما سالها در پیرانشهر سکونت داشت. چند هکتار زمین کشاورزی داشتیم که خودش روی آن کار میکرد. علاوه بر آن، برای تامین معاش، هر کاری که پیش میآمد انجام میداد؛ از بنایی و گچکاری گرفته تا کارگری روی زمینهای دیگران. با این وجود، با توجه به جمعیت زیاد خانواده، وضعیت اقتصادیمان معمولاً در تنگنا بود. همیشه خرج از دخل بیشتر بود. اما صفا و صمیمتی که در کنار هم داشتیم، جبران بسیاری کمبودها میکرد.
نوید شاهد استان قزوین: شما فرزند چندم خانواده بودید؟
جانباز علی رامیار: خانوادهمان ترکیبی از دو مادر بود. یک خواهر بزرگتر از مادر اول پدرم داشتیم که ازدواج کرده بود و با ما زندگی نمیکرد. از مادر خودم، ده فرزند بودیم. من پنجمین فرزند و دومین پسر خانواده محسوب میشدم. به عبارتی، بعد از برادر بزرگترم، مسئولیتهای مردانه خانه کمکم به من هم محول میشد.
نوید شاهد استان قزوین: پس از دوران نوجوانی، بار مسئولیت روی دوش شما سنگینی میکرد.
جانباز علی رامیار: دقیقاً. از پانزده سالگی برای کمک به خانواده دست به کار شدم. اما مسئولیت واقعی بعد از مجروحیت و پایان سربازی، وقتی برادر بزرگترم جدا شد و خانه خودش را تشکیل داد، به طور محسوسی روی دوش من افتاد. آن زمان هنوز مجرد بودم. با مادر مهربانم و دو تا از خواهرهای کوچکترم زندگی میکردم. تامین هزینهها، رسیدگی به کارها و تصمیمگیریها تقریباً به عهده من بود. این دوره، اگرچه سخت بود، اما درسهای بزرگ مسئولیتپذیری و مدیریت زندگی را به من آموخت.
نوید شاهد استان قزوین: کمی از دنیای کودکیتان در روستا بگویید. آن روزهایی که فارغ از دغدغه، در دامن طبیعت بازی میکردید، چه خاطراتی دارید؟
جانباز علی رامیار: (با چهرهای روشن و لبخندی) بازیهای ما، ساده، اما پر از هیجان و تحرک بود. وابسته به هیچ وسیله خاصی نبود، فقط نیاز به یک گروه بچه داشت. یکی از بازیهای مورد علاقهمان شبیه به«مرغ و جوجه» بود. شبها، بعد از شام، در یکی از کوچههای کمرفتوآمد روستا جمع میشدیم. یکی از پسرهای قویتر و بزرگتر نقش مرغ را میگرفت و بقیه ما مانند جوجهها پشت سرش به صف میایستادیم، هر کدام دستهایش را به کمر نفر جلویی میگرفت. یک گروه مهاجم هم بود که سعی میکردند از زنجیره ما عبور کنند و به آخرین نفر(جوجهها) ضربه بزنند. وظیفه مرغ این بود که با بازوهای گسترده از ما محافظت کند. اگر مهاجمان موفق میشدند به کسی دست بزنند، آن نفر از بازی خارج میشد. هیجان وقتی به اوج میرسید که فقط مرغ و یک جوجه باقی میماندند! بازی دیگری هم داشتیم به زبان کردی، اسمش را شاید "کهلەکوژ" یا چیزی شبیه به آن بود. در فارسی شاید نزدیکترینش همان "ساکساک" یا "الک دولک" باشد. بیشتر شبهای تابستان و بهار، تا دیروقت مشغول این بازیها بودیم. صدای خنده و شادیمان در سکوت روستا میپیچید. واقعاً دوران بیغمی بود.
نوید شاهد استان قزوین: از دوستان صمیمی آن دوران کسی در خاطرتان مانده؟
جانباز علی رامیار: یک دوست خیلی ویژه به نام محمدامین محمد امینی داشتم. همکلاسی و همروستایی خودمان بود. از کلاس پنجم ابتدایی تقریباً هر کاری را با هم انجام میدادیم. چون روستای ما مدرسه راهنمایی نداشت، مجبور بودیم برای ادامه تحصیل به شهر پیرانشهر برویم. در آنجا دور از خانواده، با هم منزل گرفتیم، این همخانه بودن، رفاقتمان را بسیار عمیقتر کرد. درس میخواندیم و کارهای روزمره را تقسیم میکردیم. اما متأسفانه، تقدیر راه دیگری برایش رقم زد. بعد از انقلاب، وی به تدریج وارد جریانات سیاسی خاصی شد و مسیرش از من جدا گشت. شنیدم که بعدها به خاطر کارهای غیراخلاقی و احتمالاً امنیتی... در نهایت محکوم و اعدام شد. وقتی این خبر را شنیدم، چند روزی تحت تأثیر شدیدی بودم. از یک سو دوست دوران کودکیام بود و از سوی دیگر، عمق انحرافی که ممکن است برای یک جوان پیش بیاید را به من نشان داد. این خاطره، برایم تلخ و عبرتآموزاست.
نوید شاهد استان قزوین: از فضای خانه پدری و رابطهتان با پدر و مادر خاطره خاصی دارید؟
جانباز علی رامیار: خانهمان همیشه شلوغ و پرجنب و جوش بود. مادرم زنی بسیار پرکار، اما گاهی به خاطر فشار کار و تعداد زیاد بچهها، عصبی میشد. ما هم طبیعتاً شیطنت میکردیم و گاهی کتک میخوردیم. پدرم نیز مردی سختگیر و جدی بود. نظم و انضباط خاصی حکمفرما بود. اکنون که به گذشته نگاه میکنم و با شرایط بچههای امروز مقایسه میکنم، میبینم در چه رفاه و محبتی غرق شدهاند. یک مثال بزنم: من سالهای طولانی، تنها آرزویم داشتن یک دوچرخه بود. دوست داشتم مانند برخی پسرهای شهر، سوار دوچرخه شوم و در کوچهها بچرخم. این آرزو از دوران کودکی تا هفده-هجده سالگی با من بود، اما هیچوقت محقق نشد. پدرم یا توان مالی خریدش را نداشت، یا اولویتهای مهمتری بود. آن زمان دلخور میشدیم و فکر میکردیم چرا این قدر سخت میگیرند؟ اما امروز با شناخت بیشتری که از زندگی دارم، کاملاً درک میکنم که حق با آنها بود. آنها در شرایطی بسیار سخت، تنها به فکر سیر کردن شکم و پوشاندن تن ما بودند. جامعه آن زمان، به رغم محرومیتها، سالمتر بود. خبری از این همه آلودگی فضای مجازی و خطرات پیرامون نبود. بچه با خیال راحت تا غروب در کوچه و محله بازی میکردند و برمیگشتند. پدر و مادرم برای بزرگ کردن ما، واقعاً جان کندند. تصور کنید در یک روستا، بدون امکانات اولیه، اگر یکی از ما مریض میشد، مجبور بودند، راه طولانی را پیاده یا با وسیلهای ابتدایی طی کنند تا به اولین مرکز درمانی برسند. لذا، احترام و دِینی که به آنها دارم، روزبهروز بیشتر میشود.
نوید شاهد استان قزوین: تحصیلاتتان را از کجا شروع کردید؟ با توجه به شرایط روستا، چگونه بود؟
جانباز علی رامیار: ماجرای شروع تحصیل ما خودش یک داستان جالب است. حدود سال ۱۳۵۱ یا ۱۳۵۲ بود. روستای ما اصلاً مدرسه نداشت. یک روز دیدیم یک آقای جوان خوشتیپ، با لباس فرمی شبیه نظامی ولی با کلاهی تاجدار به روستا آمد. به ما بچهها گفتند این آموزگار سپاه دانش است و آمده تا درس بدهد. محل کلاس هم، مسجد روستا تعیین شد. خانه ما کنار مسجد بود، بنابراین من از اولین نفراتی بودم که خودم را به مسجد رساندم. یک صحنۀ عجیب بود؛ بچههایی با سنوسال مختلف، از شش-هفت ساله گرفته تا پسران دوازده-سیزده ساله که تا آن روز به مدرسه پا نگذاشته بودند، همگی روی فرش مسجد نشسته بودیم و با اشتیاق به تخته سیاهی که معلّم آورده بود نگاه میکردیم. کلاس اول و دوم و حتی سوم را در همین مسجد گذراندیم. بعدها خیرین یک مدرسه چوبی و گلی با دو سه کلاس برای ما ساختند. اما دوران تحصیل ابتدایی برای من با یک بیماری سخت همراه شد. در کلاس سوم، بیماری عجیبی در پاهایم گرفتم. پاهایم ورم کرد و پر از زخمهای چرکی شد. دردش طاقتفرسا بود.
پدرم مرا نزد چندین پزشک در شهر برد، اما کسی به درستی تشخیص نداد. یکی میگفت نوعی کزاز است، یکی میگفت عفونت قارچی! حتی یکی، پیشنهاد قطع پا را داده بود. در نهایت، با درمانهای سنتی و مراقبت مادرم، بعد از سه چهار ماه رنج، کمکم خوب شدم. به خاطر همین غیبت طولانی، معلمها لطف کردند و مرا بدون امتحان به کلاس چهارم بردند. اما در کلاس چهارم به خاطر ضعف پایه، مردود شدم و مجبور شدم دوباره بخوانم. کلاس پنجم نیز بسیار دشوار بود. کتاب ریاضی آن زمان، پر از مسائل پیچیده بود؛ شاید حدود ۳۸۰ مسئله در انتهای کتاب داشت که حل کردنشان کار هر کسی نبود. حتی خود معلمها هم گاهی در حل آنها مشکل داشتند. در خانه نیز کسی باسواد نبود که بتواند کمکم کند. من اولین کسی در خانواده بودم که سواد خواندن و نوشتن به این شکل یاد گرفتم. واقعاً آن سالها، سالهای سخت و طاقتفرسایی بود.
نوید شاهد استان قزوین: تا چه مقطعی توانستید درس بخوانید؟
جانباز علی رامیار: من تا کلاس اول راهنمایی بیشتر پیش نرفتم. بعد از آن، ترک تحصیل کردم و به فکر کار و کمک به خانواده افتادم. بعدها، پس از دوران سربازی و جانبازی، از طریق امکاناتی که برای ایثارگران فراهم بود، توانستم ادامه دهم. در مقطع بزرگسالی، دیپلم گرفتم. اشتیاق به تحصیل در من زنده بود. سال ۱۳۹۰ در کنکور سراسری شرکت کردم و در رشته حقوق دانشگاه آزاد واحد قزوین پذیرفته شدم. افتخار بزرگی برایم بود. دو ترم را با علاقه زیاد گذراندم، اما به دلیل مشکلات جسمی ناشی از جانبازی، دوری راه و همچنین مسئولیت نگهداری از فرزند کوچکم که آن زمان داشتم، مجبور شدم ادامه ندهم. این یکی از بزرگترین افسوسهای زندگی من است. هنوز هم به کتابهای حقوقی نگاه میکنم و دلم میخواهد اگر عمری باقی باشد و شرایط فراهم شود، دوباره به دانشگاه برگردم و این راه را به پایان برسانم.
نوید شاهد استان قزوین: از معلمها یا فضای مدرسه خاطره خاصی دارید؟
جانباز علی رامیار:(با خندهای ملایم) راستش رابطه ما با معلمها در آن زمان، خیلی خشک و مبتنی بر تنبیه بود. کتک بخشی از فرآیند آموزش محسوب میشد!. تفریح خاصی در مدرسه نداشتیم. وسایل ورزشی هم نبود. بزرگترین آرزوی ما این بود که مدرسه تعطیل شود تا به بازی و کار در مزرعه برسیم. با این حال، همان معلمهای سختگیر، در شرایط دشوار روستا، تلاش خودشان را برای آموختن به ما میکردند که باید قدردان زحماتشان باشیم.
نوید شاهد استان قزوین: روزهای انقلاب را در نوجوانی به خاطر دارید؟
جانباز علی رامیار: بله، سال ۵۷ من دانشآموز کلاس اول راهنمایی در شهر پیرانشهر بودم. فضای شهر کاملاً ملتهب بود. یک بار در یک تظاهرات ضد رژیم شاه در خیابانهای اصلی شهر شرکت کردم. شعار «مرگ بر شاه» سر میدادیم و احساس هیجان عجیبی داشتم، هرچند شاید درک کامل عمق ماجرا را نداشتم. حدود یک ماه بعد، مدارس به طور کامل تعطیل شد. بعد از پیروزی انقلاب و بازگشت امام خمینی(ره)، تقریباً دو ماه بعد، مدارس بازگشایی شدند. وقتی برگشتیم، دیدیم بخشهایی از کتابهای درسی را با قلم سیاه خط زدهاند! تا سال بعد که کتابهای جدید چاپ شد، با همان صفحات سیاه شده درس میخواندیم.
نوید شاهد استان قزوین: چه سالی ازدواج کردید؟ اگر ممکن است کمی از خانوادهتان بگویید.
جانباز علی رامیار: سال ۱۳۶۸ عقد و سال ۱۳۶۹، حدود یک هفته قبل از زلزله مهیب رودبار و منجیل، عروسی کردم. از این ازدواج، خداوند یک دختر به من عطا کرد که هم اکنون بزرگ شده و خودش خانواده دارد.
