کد خبر : ۶۱۲۰۸۰
۱۴:۳۳

۱۴۰۴/۱۱/۲۷
خاطره‌ای از شهید حمیدرضا نصراله زاده «۳»

خوابی که قرار بی‌قراریم شد

مادر شهید در خاطره‌ای روایت می‌کند: «موتورسواری را هم خیلی دوست داشت و همیشه دلش می‌خواست یک موتورسیکلت داشته باشد، اما آن سال‌ها وضعیت مالی خانواده چندان خوب نبود و این آرزویش هیچ‌وقت برآورده نشد. بعد از شهادت حمیدرضا، این موضوع مدام جلوی چشمم بود و دلم را می‌سوزاند که...» خاطره سوم از این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.


خوابی که قرار بی‌قراریم شد

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید حمیدرضا نصراله‌زاده پانزدهم بهمن‌ماه سال ۱۳۴۵ در روستای رونیز از توابع شهرستان استهبان استان فارس دیده به جهان گشود. هفت ساله بود که راهی مدرسه شد. پس از پایان تحصیل در مقطع راهنمایی به علوم دینی علاقه‌مند شد و برای پیگیری این علاقه، تحصیل در حوزه علمیه را آغاز کرد. پس از دو سال تحصیل در حوزه به‌صورت داوطلبانه و به‌عنوان مبلغ فرهنگی عازم جبهه‌های نبرد شد. وی سرانجام در هشتم بهمن‌ماه سال ۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۵ به فیض شهادت نائل آمد و مفقودالجسد شد. پیکر پاکش سال ۱۳۷۳ طی عملیات تفحص به میهن بازگشت و در گلزار شهدای روستای رونیز به خاک سپرده شد.

متن خاطره «۳»:

مادر شهید حمیدرضا نصراله‌زاده در خاطره‌ای روایت می‌کند: «حمیدرضا پسر ورزشکاری بود. از نوجوانی به ورزش علاقه داشت و با پشتکار و اراده‌ای که داشت، در رشته کاراته آن‌قدر پیش رفت که به کمربند مشکی رسید. موتورسواری را هم خیلی دوست داشت و همیشه دلش می‌خواست یک موتورسیکلت داشته باشد، اما آن سال‌ها وضعیت مالی خانواده چندان خوب نبود و این آرزویش هیچ‌وقت برآورده نشد.

بعد از شهادت حمیدرضا، این موضوع مدام جلوی چشمم بود و دلم را می‌سوزاند. با خودم می‌گفتم چرا نتوانستم برایش کاری کنم. روزهایم با همین فکر‌ها می‌گذشت و هر بار یادش می‌افتادم، دلم بیشتر می‌گرفت.

تا اینکه شبی خواب دیدم. دیدم حمیدرضا سوار بر اسبی زیبا، تنومند و باشکوه به دیدنم آمده است. آن‌قدر اسب بزرگ بود که به‌سختی توانست وارد خانه ما شود. هیبت اسب و آرامش چهره حمیدرضا هنوز هم جلوی چشمم هست.

به او گفتم: «مادر، بیا داخل بنشین.» گفت: «وقت ندارم مادر، باید بروم.» بعد با همان لحن آرام و مهربانش رو به من کرد و گفت: «مادرجان، به نظر شما این اسب بهتر است یا موتور سیکلت؟» گفتم: «مادر جان، این اسب به اندازه ده تا موتور سیکلت می‌ارزد.» لبخندی زد و گفت: «مادرجان، این اسب مال خودم است. شما هم دیگر این‌قدر به خاطر موتور سیکلت خودتان را ناراحت نکنید.»

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه