کد خبر : ۶۱۰۲۴۳
۱۱:۵۶

۱۴۰۴/۱۱/۰۷
خاطره‌ای از شهید «جواد تمیس»

وداع پدری که تنها یک لالایی به دختر یک ساله‌اش بدهکار ماند

خانواده شهید «جواد تمیس» در خاطره‌ای روایت می‌کنند: «روز آخر حال و هوای خانه فرق داشت؛ انگار هوایی تازه اما سنگین، در خانه می‌پیچید. جواد، آرام و متین، از همه خداحافظی کرد؛ خداحافظی‌هایی که رنگ دیگری داشت، همان‌گونه که اگر دل کسی خبر داشته باشد، در کلامش نشانه‌ای پیدا می‌شود. کلماتی بر زبان می‌آورد که پیش‌تر از او نشنیده بودیم؛ از مادر، پدر، خواهر، برادر و همسر طلب حلالیت کرد و...» متن کامل خاطره این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.


وداع پدری که تنها یک لالایی به دختر یک ساله‌اش بدهکار ماند

به گزارش نوید شاهد فارس، شهید «جواد تمیس» ۲۶ تیرماه ۱۳۳۸ در زرقان دیده به جهان گشود. دوران کودکی را گذراند و ۷ سالگی راهی مدرسه شد. وی تحصیلات  خود را تا مقطع سوم راهنمایی گذراند و سپس مشغول به کار شد. با آغاز جنگ تحمیلی داوطلبانه راهی جبهه کردستان شد و سرانجام دوم بهمن سال ۱۳۶۱ به شهادت رسید. پیکر مطهرش در گلزار شهدای زرقان به خاک سپرده شد.

متن خاطره:

خانواده این شهید بزرگوار در خاطره‌ای از روزهای آخر جواد روایت می‌کنند: روز آخر حال و هوای خانه فرق داشت؛ انگار هوایی تازه اما سنگین، در خانه می‌پیچید. جواد، آرام و متین، از همه خداحافظی کرد؛ خداحافظی‌هایی که رنگ دیگری داشت، همان‌گونه که اگر دل کسی خبر داشته باشد، در کلامش نشانه‌ای پیدا می‌شود. کلماتی بر زبان می‌آورد که پیش‌تر از او نشنیده بودیم؛ از مادر، پدر، خواهر، برادر و همسر طلب حلالیت کرد.

دختر یک‌ساله‌اش را در آغوش گرفت؛ آن طفلک بی‌قرار انگار چیزی را می‌فهمید، از آغوش پدر جدا نمی‌شد. می‌گریست... گویی می‌خواست تصویر آخر را به خاطر بسپارد. چگونه می‌توانستیم دل بی‌قرار طفل را آرام کنیم، وقتی دل خودمان در تلاطم بود و قرار از کف داده بودیم؟

جواد با همان آرامش همیشگی، وضو گرفت و نماز ظهر و عصر را خواند. قرار بود ساعت دو بعدازظهر در ترمینال شیراز باشد. آن روز، همه چیز دگرگون بود؛ هیچ‌کس ناهار نخورد، سفره حتی پهن نشد. همراهش راهی شیراز شدیم. در ترمینال، با تک تک ما خداحافظی کرد. سوار اتوبوس شد؛ نگاه آخر را از پشت شیشه داد، دست بلند کرد و رفت.

همیشه هر دو هفته یک‌بار نامه‌ای از او می‌رسید؛ نامه‌هایی که بوی خاک جبهه می‌داد. اما این بار، علی‌رغم اینکه پنجاه و شش روز از رفتنش می‌گذشت، هیچ نامه‌ای نرسید. مادر مضطرب بود، خواب به چشمش نمی‌آمد؛ در خانه آرام و قرار نداشت؛ هر صدایی از در و پنجره، هر زنگ تلفن، هر صدای قدم، امیدی کوتاه در دلش می‌کاشت و بعد دوباره فرو می‌ریخت. تا اینکه چند روز بعد خبر شهادت جواد را آوردند.

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه