«دختر و پسر کوچکم را یکییکی روی پشت گرفت. چهار دستوپا توی اتاق راه میرفت و سواری میداد. این مرد خانه را پر از شادی بچهها کرده بود. بچههای من که از داشتن پدر محروم بودند از این برخورد و فضایی که آقا محسن ایجاد کرده بود حسابی لذت بردند ...» ادامه این خاطره را در پایگاه اطلاعرسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.