«آخر شب بود که محسن پیدایش شد. آن شب خیلی از رزمندهها شهید و مجروح شده بودند. یکی از برادران مجروح را هم آورده بودند که پایش قطع شده بود و دستش زخمی بود. جلوتر آمد و پرسید حال اون مجروح چطوره؟ گفتم نمیدونم گفت جراح رو صدا بزن ببینم برای این مجروح چه کاری میشه کرد ...» ادامه این خاطره از شهید «محسن بلندیان» را در پایگاه اطلاعرسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.