مامور ساواک به خانهمان آمد و پدرم را تهدید کرد / خاطرات جانباز «سبحانی» از روزهای خفقان

به گزارش نوید شاهد استان قزوین، حشمتالله سبحانی، جانباز ۷۰ درصد دفاع مقدس، این روزها بیشتر از همرزمانش با خاطرات خلوت میکند، اما وقتی حرف از روزهای قدیم میشود، صورتش باز میشود و راوی قصههایی میشود که شنیدنی است.
از روستای کلنجین میگوید، از پدری که در هفتاد سالگی صاحبش شد و هر ماه به ساواک احضار میشد. از معلم انقلابیاش که بیداری را به شاگردان آموخت و از شبی که مأمور ساواک به خانهشان آمد و پدرش با رشوه دادن، جان خود را نجات داد. از شبی میگوید که خواب دید از دنیا رفته و صبح بدون خداحافظی با مادر، راهی جبهه شد. حالا پای صحبتهای این جانباز بزرگوار ۷۰ درصد نشستیم؛ تا برایمان از آن روزها بگوید با ما همراه باشید:
نوید شاهد استان قزوین: خودتان را کامل معرفی کنید.
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: اینجانب حشمتالله سبحانی، فرزند حسین هستم. تاریخ تولدم سال ۱۳۳۹ است. در روستای کلنجین از توابع بخش آبگرم، شهرستان آوج به دنیا آمدم.
نوید شاهد استان قزوین: شغل پدرتان چه بود؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: شغل پدرم قبل از تولد بنده، در تهران زندگی میکرد و در راهآهن تهران مشغول بود. بعد از آن، حوادثی پیش میآید در رابطه با زمان شاه، مجبور میشود کوچ کند و به روستای کلنجین بیاید.
نوید شاهد استان قزوین: شما اصالتاً کجایی هستید؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: اصالتاً همان کلنجین هستیم. قبلاً پدرم آنجا زندگی میکرد، سپس به تهران رفته و در راهآهن مشغول شد. حوادثی در زمان شاه پیش آمد که تهدید شدد و روستا آمد. من آنجا متولد شدم.
نوید شاهد استان قزوین: وقتی برگشتند روستا، شغلشان چه بود؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: وقتی برگشتند روستا، همان کشاورزی و باغداری را ادامه داد که از پدرشان به ارث رسیده بود.
نوید شاهد استان قزوین: چند تا خواهر و برادر هستید؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: هشت برادر بودیم که یکی از برادرها در طفولیت فوت کرده بود. از آن هشت برادر، سه نفر فوت کردند و بقیه در قید حیات هستند.
نوید شاهد استان قزوین: از نظر اقتصادی وضعیت خانواده در چه سطحی بود؟ شما کودک بودید.
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: از نظر اقتصادی وضعمان تا حدودی خوب بود. این را هم بگویم و اصلاح کنم که من آخرین اولاد پدرم هستم. پدرم در هفتاد سالگی مرا به دنیا آورد. پدرم هم در روستا، املاکی از پدرش به ارث رسیده بود، همچنین در تهران آن موقع که کارمند وزارت راه و راهآهن بود، ساختمانی داشتیم. بعد از اینکه کوچ کردد و روستا آمد، آن ساختمان ۹ اتاق داشت که اجاره داده بود و هر ماه میرفتند اجارهاش را میگرفتند. به همین خاطر وضعمان تا حدودی بهتر بود.
نوید شاهد استان قزوین: از بازیهای کودکیتان کمی برایمان بگویید. در روستایتان چه بازیهایی میکردید؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: تا قبل از مدرسه، در خانه و کوچه بودیم و بازی داشتیم. یک زمانی مثلاً با چلک و الک دولک بازی میکردیم. از این چیزها. بعدها که بزرگتر شدیم، از پشت همدیگر میپریدیم و این جور بازیها. بازیهای کودکانه همان زمان بود. منتهی تا هفت سالگی بیشتر در خانه بودم. مادرم بود، برادرهای بزرگترم همه میرفتند به باغ و باغچه و من بیشتر پیش مادرم میماندم. بعد کمکم برادرهایم مرا بلند میکردند، چون همه از من بزرگتر بودند و دوستم داشتند، میگذاشتند روی گردنشان و به باغچه میبردند. خلاصه خیلی دوران خوبی بود.
نوید شاهد استان قزوین: خاطره خاصی از خانه پدری دارید برایمان تعریف کنید؟ اتفاق خاصی افتاده باشد؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: خانه ما دو طبقه بود. طبقه پایین را عمویم نشسته و آنجا دواخانه بود. ما در دو طبقه بودیم که زیرش آغل و طویله بود. خانه در جای بلندی قرار گرفته بود. هر روز شام میخوردیم و میرفتیم در همان مهتابی (فضایی نیمهباز در طبقه بالا) میخوابیدیم. برادرهایم برای ما خاطره تعریف میکردند، قصه میگفتند. بعد ماه میآمد و از آن بالای سرمان رد میشد. آن موقع، آب و هوای خیلی لطیفی داشت نه از این کولرها خبری بود، نه چیزی. آنجا خیلی با صفا بود.
نوید شاهد استان قزوین: دوران مدرسهتان چطور گذشت؟ مدرسه کجا رفتید؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: در کلنجین، ابتدایی را خواندیم. برادرهایم مدرسه میرفتند. مدرسه کمی بیرون از روستا بود. آن موقع زمستانها برف زیادی میآمد. دست من را میگرفتند و میبردند. یک قسمتی بود که سرسرهبازی میکردیم. آنها کمکم میکردند و میرفتیم تا به مدرسه میرسیدیم. از آنجا هم با کمک هم برمیگشتیم. آن موقع صف میبستند و تا روستا میآمدند. دوران ابتدایی تقریباً به این شکل گذشت.
این نکته را هم بگویم که آن موقع دبستان بعد از ظهرها هم بود. مثل الان نبود که یک شیفت بروند. صبح و هم بعدازظهر میرفتیم، راهنمایی را هم در مدرسهای کمی بالاتر، اما در نزدیکیهای همان مدرسه ابتدایی خواندیم. باز به همین شکل میآمدیم و میرفتیم. دیگر خودمان کمی بزرگ شده بودیم و نیاز به کمک برادرها نبود. خودمان میآمدیم و میرفتیم. آن موقع مدرسه شیفتی یعنی چهار ساعت قبل ازظهر و دو ساعت بعدازظهر بود.
نوید شاهد استان قزوین: اسم مدرسهها یادتان هست؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: بله. ابتدایی «هدف کلنجین» بود. دبیرستان هم «دکتر شریعتی» بود.
نوید شاهد استان قزوین: از چه سالی تا چه سالی محصل بودید؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: من قبل از انقلاب کلاً محصل بودم تا دیپلم. بعد از راهنمایی، یک سالی در همین حوالی مدرسه بودم. بعد از آن دیگر در کلنجین تشکیل نمیشد. من تا دیپلم به روستای شبان در هشت کیلومتری کلنجین میرفتم. زمستانها آنجا میرفتم. خانهای در کنار همان معلممان به نام آقای صلواتی گرفته بودیم. یا در یک اتاق من بودم یا در اتاق آقای صلواتی. زمستانها میرفتم آنجا و سه سال تا دیپلم درس خواندم.
نوید شاهد استان قزوین: قبل از انقلاب، خاطرهای از آن روزهایی که همخانه آقای صلواتی بودید دارید؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: بله، خاطرات خوبی بود. خدا رحمت کند حاج آقای یزدانپناه را که در قزوین معروف بود. آقای صلواتی ایشان را دعوت میکرد. آن موقع ایشان خیلی انقلابی بود. هم آقای صلواتی انقلابی بود، هم آقای یزدانپناه که سید بود و همه میشناختنش. خدا رحمتشان کند. هر دو هفته یا سه هفته یک بار میآمدند و سخنرانی میکردند، جلسه میگذاشتند. نزدیکهای انقلاب بود، تقریباً انقلاب داشت میشد. خود آقای صلواتی که معلم من بود، آدم انقلابی بود. ما را بیرون میبرد. ایشان از شعرهای دکتر شریعتی میگفت که معلم شهید ما بود. آغاز بیداری ضد استبدادی را برایمان میگفت. ما هم ورزش میکردیم، آن موقع بوی انقلاب را این معلم به ما میآموخت. کمکم برایمان توضیح میداد. ما خیلی مدیون ایشان هستیم. اکنون هم بعضی وقتها میروم خدمتشان و تشکر میکنم. مخصوصاً که هم برای ما انقلاب را تفهیم میکرد و هماتاقی و همحیاط بودیم. در یک حیاط دو تا اتاق کنار هم بود. من آنجا بودم، ایشان هم تنها میآمد. بعدها که ازدواج کرد، دیگر ادامه پیدا نکرد. بعد هم کمکم انقلاب شروع شد.
نوید شاهد استان قزوین: قبل از انقلاب، درباره پدرتان هم خاطرهای دارید؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: پدرم در روستا فردی بود که فارسی بلد بود و قرآن خوانده بود. مکتب رفته بود ولی تا حدودی به فارسی مسلط بود. هر وقت مسئولی به روستا میآمد که سه تا چهار هزار خانوار داشت و بزرگترین روستاهای اطراف بود، پیش ایشان میآمد. وکیل میآمد، وزیر میآمد. مردم فارسی بلد نبود ولی ایشان میتوانست صحبت کند. یک زمانی قبل از ۲۸ مرداد ۳۲، فکر کنم سال ۳۱ بود، میخواست یک انقلابی ایجاد شود. آن موقع پدرم، چون فارسی بلد بود و در راهآهن رئیس بود و مسلط بود، خودش انقلابی بود و شروع کرده بود یک تعدادی را جمع کند. اطلاعیه میداد و در توپخانه تهران سخنرانی میکرد. آن موقع هنوز ساواک تشکیل نشده بود. به هر حال، ایشان به عنوان یک ضد شاه شروع به فعالیت کرده بود. بعد که ساواک تشکیل شد، گرفتندش و بازداشت کردند. گفتند شما سخنرانی میکنید، مردم را علیه شاه تحریک میکنید. ایشان منکر شده بود. یک جوری خودش را نجات داد. بعد به ایشان گفتند اگر راست میگویی که ضد شاه نیستی، با قطار برو مشهد و برگرد تا ببینیم مردم چه میگویند. پدرم دید بدتر میشود. اگر برود، مردم میگویند بابا اینکه ضد شاه نبود. ممکن بود سوءاستفاده کنند. گفت نه، نمیتوانم. پروندهاش در ساواک بود. بعد از آن، هر ماه یا پانزده روز یک بار ساواک میبردندش. به خودش گفت باید از دست اینها خلاص شوم. پرونده را به استان قزوین دادند. یادم هست هر سال، دو سه بار میکشیدندش قزوین و بازجویی میکردند.
یک بار مأموری خانه ما آمد و آنجا ماند. معمولاً آن موقع رشوه میگرفتند. به پدرم گفت حسین آقا چه کار کردهای که برایت اعداد نوشتهاند؟ ما بچهها توی اتاق کناری بودیم. پدرم فهمید دنبال رشوه است تا برود بگوید پیدایش نکردیم. مادرم و برادرهای کوچک خیلی نگران بودند. ما هم پشت پرده ناراحت بودیم. پدرم گفت نترسید، اینها دنبال رشوه هستند که به دست و پاش بیفتم. من پولی بهش میدهم و میرود گزارش میدهد پیدا نکردیم. همین کار را کرد و برگشت. خیلی نگران بودیم تا الحمدلله برگشت. از آن به بعد، هر وقت میرفتند دنبالش، میگفت شیرینی بیاورید بخریم. یک بار شیرینی خریده بود که نشان بدهد خطری نیست. این علت این بود که پدرم از راهآهن تهران استعفا داد و روستا آمد. با اینکه ساختمان داشتیم و ۹ اتاق داشت و مستأجر هم داشت، اما مجبور شد بیاید.
یادم هست آن موقع عکس امام به عنوان مرجع تقلید در اتاق ما بود. پدرم خیلی مقید بود. آن موقع مردم شبها به خانه هم برای شبنشینی میرفتند. پدرم نمیرفت، چون بچهها درس داشتند. صبح زود بلند میشدیم، گوسفندها را میبستیم و مدرسه میرفتیم. بعد از مدرسه ناهار میخوردیم و یک ساعتی فرصت داشتیم به باغ و باغچه کمک میکردیم. بعد از ظهر که تعطیل میشدیم، بچهها بازی میرفتند. پدرم ما را نگه میداشت که برویم جنگل کار کنیم. نمیگذاشت زیاد بیرون باشیم. شب که شام میخوردیم، اول میگفت قرآن بیاورید. خودش حافظ قرآن بود، تکیه به پشتی میزد و بدون اینکه به قرآن نگاه کند، میخواند. ما هم گوش میدادیم. بعد از قرآن میگفت دفترهایتان را بیاورید. همین شده بود که همه ما در دوران ابتدایی و راهنمایی شاگرد اول یا دوم بودیم. خداوند رحمتش کند، خیلی به ما لطف کرد و کمک کرد.
نوید شاهد استان قزوین: از چه سالی مشغول کار شدید؟ درآمد داشتید؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: قبل از اینکه به سپاه و بسیج بیایم، در کشاورزی و دامداری مشغول بودم و درآمدی داشتم. از سال ۶۰ تا قبل از آن هم همینطور بود.
نوید شاهد استان قزوین: چند سالتان بود؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: بیست سال. بعد از انقلاب، یکی دو سال که گذشت، آمدم سپاه. نیروهایی که بوی انقلاب میدادند.
نوید شاهد استان قزوین: از آن روزها کمی بگویید. راهپیمایی میرفتید؟ با چه کسانی؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: تقریباً یک سال به انقلاب مانده بود، مدرسه میرفتیم ولی در عین حال راهپیمایی میرفتیم. صدای انقلاب از همان سخنرانیها و راهپیماییها میآمد. یادم هست جمعیت روستاهای اطراف زیاد بود. بلند میشدند، روستاها را میگشتند، به آبگرم، از آنجا تاکستان، بعد به طرف خرقان میرفتند. ما هم همراهشان بودیم. حاج آقای شالی، آقای صلواتیها و آقای یزدانپناه و آقای حجابی بزرگ به روستاها میآمدند، سخنرانی میکردند و بوی انقلاب را به مشام مردم میرساندند. آن موقع انجمنهای ایالتی و ولایتی بود که مردم قبول نمیکردند. حاج آقای شالی قشنگ صحبت میکرد و کمکم مردم فهمیدند انقلاب دارد میشود.
نوید شاهد استان قزوین: شما در زمینه انقلاب فعالیت خاصی داشتید؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: ما هم در حد خودمان، بیست ساله بودیم، فعالیتهای انقلابی داشتیم. در مراسمها با مردم بودیم، همراه جوانها بودیم. نه اینکه منبری باشیم یا سخنرانی کنیم، ولی همراه انقلابیها بودیم، همراه حاج آقا شالی میرفتیم.
نوید شاهد استان قزوین: حاج آقا، کی ازدواج کردید؟
جانباز ۷۰ درصد حشمتالله سبحانی: بعد از انقلاب بود. یک سال هم مدرسه رفتم و بعد از آن، ناچار شدیم جبهه برویم. من، چون برادرهایم تهران بودند و من و مادرم در کلنجین مانده بودیم، دیرتر جبهه رفتم. سال ۶۰ اواخرش رفتم. جبهه یکی دو سال بود شروع شده بود. یک روز آقای اشکبری نامی از سپاه قزوین به روستا آمد. آن موقع طوری بود که اگر میگفتند کسی آمده یا سخنرانی میآید، همه خودشان را به مسجد میرساندند. ما مسجد رفتیم. ایشان آن قدر با احساسات صحبت کرد که همان جا سی چهل نفر ثبتنام کردند. من ثبت نام نکردم. مادرم تنها بود و گاو و گوسفند داشتیم. آن شب خوابیدم و خواب عجیبی دیدم. انگار از دنیا رفته بودم. یک لحظه از خواب پریدم و با خودم گفتم اگر بروم جبهه و شهید شوم، مادرم میماند و گاو و گوسفند. اگر نروم هم که میمانم. پس چه فرقی میکند؟ این یک پیغام بود که باید بروم. صبح بلند شدم، صبحانه خوردم و بدون اینکه به مادر چیزی بگویم، جبهه رفتم. برای آموزش به پادگان قزوین رفتم، سپس در پادگان آبیک. به یکی از فامیل گفتم به مادرم بگویید دنبال من نگردد، جبهه رفتهام. بعداً برادرهایم آمدند و همه احشام را فروختند و خیالم راحت شد. چهل و پنج روز یا دو ماه آموزش دیدم و بعد جبهه رفتم.