خاطرات شهدا - صفحه 9

خاطرات شهدا
خاطره خودنوشت شهید جهانگیر ابراهیمی «۱»

محاصره‌ای که به مهمانی ختم شد

شهید «جهانگیر ابراهیمی» در دفتر خاطرات خود می‌نویسد: « ديدم هر دو برادر سر گروهبان اسلحه را به زمين گذاشته و دست‌های خود را بالا گرفته بودند و بعد از چند دقيقه که آن رزمنده اسلام با فرمانده خود تماس گرفت و يک مرتبه ديدم که يک ماشين تويوتا و يک گاز 66 با تير بار ما را محاصره کرده‌اند آن‌ها بالاخره فهميدند که...» قسمت اول خاطره خودنوشت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
وصیت شهید علی‌یار هاشمی‌خواه «۲»

رسالت امروز: پاسداری از فرهنگ اسلامی

شهید «علی یار هاشمی خواه» در وصیت خود می‌نویسد: «هرگز از گرگ‌های درنده‌ای که خود را به شکل گوسفند در می‌آورند و روباه صفتانی که از هیچ حیله‌ای فرو گذار نیستند غافل نباشید، مبادا اینها از طریقی رخنه کنند و وجهه اسلام را لکه دار نمایند...» بخش دوم وصیت این شهید بزرگوار را در نوید شاهد بخوانید.
برگی از خاطرات زنان امدادگر قزوین؛

تصرف پاسگاه؛ پیامد مقاومت مردمی در برابر ارتش شاه

«مردی به نام حاج جبار بر بلندایی ایستاد، سینه خود را گشود و فریاد زد: «بزنید! ما عاشق شهادتیم.» این صحنه، نقطه عطفی بود که ترس از اسلحه‌های ارتش را به خشم و شجاعتی تبدیل کرد که ماموران را به فراری خفت‌بار واداشت و به تصرف پاسگاه پلیس منجر شد....» ادامه این خاطره از زبان «طاهره طاهری‌ها» یکی از زنان امدادگر استان قزوین را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
جانباز «حمزه‌علی قربانی»:

۷۰ درصد رزمندگان، اعزام مجددی به جبهه‌ها بودند

جانباز «حمزه‌علی قربانی» با اشاره به ترکیب نیرو‌های رزمنده در میانه‌های جنگ تحمیلی، تاکید کرد که برخلاف تصور عموم، حدود ۶۰ تا ۷۰ درصد نیرو‌های حاضر در عملیات‌ها، اعزام مجددی بودند و این ثبات نسبی، عاملی کلیدی برای کاهش تلفات و افزایش تجربه رزمی به شمار می‌رفت.
خاطراتی از زندانیان سیاسی قبل از انقلاب اسلامی؛

از سازدهنی پارچه‌ای تا نماز و ورزش دسته‌جمعی

«در بند عمومی زندان اوین با ابتکاری ساده، فضای یاس و انفعال را به برنامه‌ای منظم برای نماز، ورزش و تبادل کتاب و میوه با دیگر سلول‌ها تبدیل کردیم ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات «حسن اصغرزاده» از ندانیان سیاسی قبل از انقلاب اسلامی است که تقدیم حضورتان می‌شود.
روایتی خواندنی از مادر شهید «منصور امیری»

از همان کودکی عاشق انقلاب بود

مادر شهید می‌گوید: منصور از بچگی روحیه‌ای متفاوت داشت. با اینکه هنوز نوجوان بود، اما اخبار انقلاب و سخنان امام را با دقت گوش می‌داد. همیشه می‌گفت: "مامان، این انقلاب یه نعمت الهی است و باید از آن دفاع کنیم. "
خاطرات شهدا/

کسی توان این را ندارد که با سربازان اسلام دربیفتد

پایگاه اطلاع رسانی نوید شاهد آذربایجان شرقی به مناسبت سالگرد شهادت شهید «ابراهیم بدیعی»، خاطره‌ای از زبان برادرش منتشر می‌کند.
جانباز ۷۰ درصد «اسدالله آشوری»:

دوست داشتم از تشنگی، پنبه را بجوم

«به دکتر گفتم تشنه‌ام، دکتر به پرستار گفت: «فقط لب‌هایش را خیس کنید.» پرستار پنبه‌ای خیس می‌کرد و روی لب‌هایم می‌زد، ولی تشنگی آنقدر شدید بود که دوست داشتم پنبه را بجوم.» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات جانباز ۷۰ درصد «اسدالله آشوری» است که تقدیم حضورتان می‌شود.

بم بم! ممّدتان شهید شده!

«داشتم با درافشان کل‌کل می‌کردم بدون اینکه متوجه باشم. برای لحظه‌ای ساکت شد. نگاهم افتاد به چشم‌های رنگی‌اش. دیدم بغض کرد و گفت راست می‌گویی پسر جان! آدم‌ تا از خودشان نباشد نه آن‌ها را درک می‌کند و نه این‌ها او را محرم اسرار می‌دانند! گفتم حاج‌آقا بروم آب قند بیاورم مثل این‌که حالتان خوش نیست گفت نه بم بم! ممّدتان شهید شده! ....» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات «غلامحسن حدادزادگان» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
زندگی‌نامه شهید «ولی‌الله توکلی»

دانش‌ آموز شهیدی که عشق به جبهه او را از مدرسه جدا کرد

شهید «ولی‌الله توكلی» دانش‌‏آموز شهیدی است که در دوران جنگ تحمیلی پیوسته به مراكز اعزام نیرو مراجعه می‌كرد ولی به‌علت سن كم از اعزام وی خودداری می‌شد تا این‌كه بر اثر این توجه به جبهه و آرزوی اعزام به مناطق عملیاتی، از درس و مدرسه جدا شد.
خاطره‌ای از همرزم شهید «محمدحسن ولی‌پوری»

شجاعت افراد در جنگ مشخص می‌شود

همرزم شهید «محمدحسن ولی پوری» در بیان خاطرات وی می گوید: من به ايشان گفتم، رزمنده نكند از بعثی می‌ترسی در جوابم گفت: اگر خدا توفيق داد و عمليات آغاز شد در جنگ و رو به روی بعثیها معلوم مي شود كه مادر چه كسي پسر اورده است كه واقعاً همينطور هم بود چون در جبهه مثل شير مي چنگيد و در داخل شهر و محل هم يك مبارز تمام عيار بود.
خاطراتی از دفتر خاطرات شهيد «اسداله کردی»

کارم شاد کردن دل محصل‌ها بود

شهید «اسداله کردی» در خاطرات خود آورده است: تنها كارم شاد كردن دل بچه های محصل بود. به وسيله خريدن چند دفتر و قلم از حقوق ناچيزم كه حتي گاهي به قيمت بی پول ماندن خودم در آن دوره افتاده و غريب تمام می شد.
زندگینامه شهید «سیدمحمدرضا موسوی»؛

شهیدی که خار چشم ضدانقلاب بود

شجاعت، شهامت، تدبیر و مدیریت شهید «سیدمحمدرضا موسوی» در بین همرزمان چشمگیر و در نهایت به فرماندهی گردان جندالله منصوب گردید و به مبارزه با اشرار ضدانقلاب و گروهک‌های دمکرات، کومله و... در عملیات‌های متعدد جهت آزادسازی و باکسازی روستاه‌ها و مناطق از لوث وجود گروهک‌ها و سرسپردگان ضد انقلاب شرکت کرد. او خار چشم ضدانقلاب بود.
خاطرات شهید «بهروز مدیری»؛

یَل گردان، یَل اخلاق هم بود

گاه وضعیت و شرایط سخت، عصبانیت ها و ناملایمات باعث می شد تا بعضی از بچه ها یک جایی به هم بریزند و نقص و ضعف اخلاقی خود را آشکار کنند؛ اما بهروز از این قاعده مستثنی بود. او نه تنها «یل» گردان بود بلکه «یل اخلاق» هم بود.

مردانگی جاودانه | روایت خواهر از شهید خلیل قدیمی

۴۲ سال از روزی که خلیل قدیمی از روستای لشت‌نشا راهی جبهه‌ها شد، می‌گذرد؛ او جان خود را برای وطن فدا کرد و هنوز به خانه بازنگشته، اما شجاعت و ایثارش در خاطره‌ها زنده است.

غلامرضا قربان‌پورچیرانی؛ جوان فومنی که پیش از ۲۰ سالگی جاودانه شد

غلامرضا قربان‌پورچیرانی، متولد ۲۵ دی ۱۳۳۹ در فومن، بیست و دوم مهرماه ۱۳۵۹ در دفاع از میهن به فیض شهادت نائل آمد و پیکر پاکش در رودپیش آرام گرفت.

التماس مادر بر تابوت فرزند؛ نگذار من را از تو جدا کنند

مادر شهید «قدمعلی کیکاوسی» نقل می‌کند: «خودم را روی تابوت قدمعلی انداختم. با دیدن پیکرش او را بوسیدم. چند نفری می‌خواستند من را ببرند، گفتم: نگذار من رو ازت جدا کنن. لباسم به گوشه تابوت قدمعلی گیر کرد»
قسمت پنجم خاطرات شهید «اسماعیل معینیان»

آرزوی کودک برای سایه محبت پدر

همسر شهید «اسماعیل معینیان» نقل می‌کند: «عکسش را چسباند روی تنه نقاشی شده و بالای سرش چند حباب کشید و آن بالاتر دختر بچه‌ای که دست در دست پدرش در پارک قدم می‌زد. مریم نه ساله من، پدر می‌خواست و سایه محبت او را.»
برگی از خاطرات؛

مأموریت از لبنان به سردشت

«از شرایط لبنان خبر داشتم و می‌خواستم این مأموریت را بروم. آماده شدم و وسایلم را جمع کردم. ماجرا را به عمه‌ام خبر دادم و ایشان کلی ناله و زاری کرد و ... تا دم غروب که به من خبر دادند شما نمی‌توانید به لبنان بروید ...» ادامه این خاطره را از زبان رزمنده دفاع مقدس «دکتر پرویز لطفی» در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
روایتی شنیدنی از مادر شهید «محمدرضا مریمی» از شهدای دفاع مقدس 12 روزه؛

وقتی دل جوان با مسجد باشد، دل دشمن می‌لرزد

«مرضیه محمدی» مادر شهید می‌گوید:وقتی دل جوان با مسجد باشد، دل دشمن می‌لرزد. این جمله را محمدرضا بار‌ها به من می‌گفت او از کودکی با سجاده و کتاب دین بزرگ شد و خدمت به مسجد را عبادتی عاشقانه می‌دانست. محمدرضا همان روحیه‌ای را که در محراب پرورانده بود، به میدان نبرد برد؛ و در نهایت، در دفاع از وطن و مردم، جانش را تقدیم کرد.
طراحی و تولید: ایران سامانه